بسیج گنجنامه

بسیج دانشجویی موسسه آموزش عالی گنجنامه

مطالب اخیر وبگاه

لینک دوستان وبگاه

برچسب‌ها

طراح قالب

ثامن تم؛مرجع قالب و ابزار مذهبی وبلاگ و سایت
باز این چه شورش است ... محرم آمد ... یاحسین ...

قضیه دریفوس‏

آبا ابان از حسادت همیشگى فرانسویان به یهودیان یاد مى‏کند. دلیل این حسادت معلوم‏ نیست و اینکه چرا فرانسویان به آن شهره هستند ولى این نظر،بهانه خوبى براى پیدایى قضیه‏اى‏ به نام دریفوس بوده است.

جریان از آنجا آغاز شد که یک سروان یهودى فرانسوى به نام آلفرد دریفوس که در قسمت‏ توپخانه ارتش خدمت مى‏کرد،در سال 1894 متهم به جاسوسى براى آلمان مى‏شود و محاکمه‏ شده و محکوم به حبس ابد مى‏گردد.عده‏اى از یهودى‏ها به دفاع از دریفوس،اتهام جاسوسى او را رد مى‏کنند و کسانى بر خیانت دریفوس و دیگر یهودى‏ها اصرار مى‏نمایند.این قضیه،آشفتگى و بلواى سیاسى بسیارى را در محافل حقوقى،روشنفکرى،نظامى و حکومتى فرانسه ایجاد مى‏کند که نهایتا منجر به تبرئه دریفوس در سال 1906،یعنى 12 سال پس از شروع آن مى‏شود.

این جریان،آثار عدیده‏اى بر جامعه سیاسى فرانسه نهاد و منجر به تحولات مهمى در بدنه‏ سیاسى و نظامى این کشور شد  که پرداختن به جزئیات آن ما را از هدف این مقال باز مى‏دارد.


آنچه مد نظر این قلم است،بررسى پیامدهاى ناشى از این قضیه به عنوان یک پدیده یهود ستیزانه‏ براى جنبش ملى یهود یا صهیونیسم است که ما به عنوان دلایل سیاسى از پیدایى یهود ستیزى‏ بدنبال تحقیق در مورد آن هستیم.

واقعه دریفوس بنا بر عقیده بسیارى از متفکرین یهودى تنها از این بابت بوجود آمد که‏ دریفوس یک یهودى بود. در غیر اینصورت دلیلى وجود نداشت که یک محاکمه براى یک جرم‏ جاسوسى،با این تبعات مواجه شود.اما در خصوص دریفوس،زمینه‏ها و پیامدها متفاوت است و یا حداقل نتیجه آن بسیار قابل تأمل است.

صهیونیسم،با تمام زمینه‏هاى از پیش فراهم شده،تنها سه سال از گذشت محاکمه اولیه‏ دریفوس،نمود عینى در کنفرانس بال سوئیس مى‏یابد.و در این میان فردى به نام تئودر هرتصل، یک روزنامه نگار گمنام در اطریش  ،به رهبرى یک جریان مهم جهانى در سوئیس تبدیل‏ مى‏شود.اگر به ابعاد،اهمیت و ویژگى‏هاى کنفرانس بال توجه کنیم،درخواهیم یافت که قضیه‏ دریفوس نه تنها نقطه آغاز یک برنامه هدفمند است،بلکه زنگ هشدارى به تمام دنیا براى اعلام‏ یک فعالیت و جریان قدیمى است که باید در 1897 علنى شود.اگر هفت سال پس از آن هرتصل‏ در سال 1904 بمیرد و یا در 1906،دریفوس تبرئه شود،تغییرى در این پروسه طولانى ایجاد نمى‏کند.اینها عناصرى از یک برنامه هستند که توسط طراحان اصلى آن در جریان است.

واقعه 12 ساله دریفوس که هم زمانى معنى دارى با برپایى اولین کنگره صهیونیست‏ها در بال‏ سوئیس داشت،جرقه‏اى بود که جنبش ملى یهود از بطن آن متولد شد و اگر تا پیش از این، ضرورت‏هایى در باب تشکیل دولت یهود از سوى بزرگان یهودى مطرح مى‏شد،با وقوع جریان‏ دریفوس،هرتصل انگیزه لازم براى علنى کردن این خواست درونى را با توجه به فضاى‏ ایجاد شده،پیدا کرد.وى در یکى از اظهاراتش قضیه دریفوس را عامل اصلى پیوستن خود به‏ نهضت صهیونیست عنوان مى‏کند.در واقع وى به هنگام رویت این واقعه (به اصطلاح) تکان دهنده،به عنوان خبرنگار یک روزنامه در پاریس به سر مى‏برده است. عده‏اى معتقدند که:قضیه دریفوس تأثیر بسیار زیادى بر احساسات یهود ستیزانه نهاد و بر ضد روند ادغام یهودیان مؤثر بود و تئودر هرتصل که پوشش خبرى محاکمه دریفوس را بر عهده‏ داشت،اولین بار به فکر یافتن خانه‏اى براى یهودیان افتاد. چرا که هرتصل معتقد بود اولا یهودیان در سراسر جهان،در هر کشورى که ساکن هستند،ملت واحدى را تشکیل مى‏دهند.

ثانیا آنها در هر زمان و مکانى مورد شکنجه و آزار بوده‏اند و ثالثا آنها قابل تشابه و یا تحلیل در مللى‏ که در میان آنها زندگى مى‏کنند،نیستند.و این خود دلیل مسلمى بر تمام احساسات ضد یهود و نژاد پرستانه است.  تئودر هرتصل در سال 1896،یعنى دو سال پس از محاکمه دریفوس،کتاب«دولت یهود»  را به نگارش در آورد.در مقدمه این کتاب هرتصل اعلام کرد: که اندیشه‏هاى او در این کتاب،یعنى تأسیس دولت یهود،تازه‏گى ندارد.هیجانات و التهاباتى که ناشى از اندیشه‏هاى ضد سامى مى‏باشد،ضرورت و فوریت برپایى چنین‏ مهمى را در اسرع وقت در دستور کار قرار داده است. وى در ادامه مى‏افزاید: واقعیت نشأت گرفته از ابزار قدرت،این امر را به ثبوت رسانده است که یهودیان هرگز نخواهند توانست در بطن ملل دیگر تحلیل روند و با آنان یکسان و یکسو شوند.

یهودیان هر گاه به صورت جمعیت‏هایى هر چند نامحدود و حتى انبوه هم در کنار یکدیگر جمع مى‏شده‏اند،باز هم در معرض خطر و نابودى فیزیکى توسط ملل دیگر قرار مى‏گرفته‏اند[...]هرتسل مى‏خواهد یهودیان خود،سرورى و سیادت حکومت‏ خویش را در سرزمینى محدود و در چارچوبى که نیازهاى ملیشان را برآورده سازد برعهده گیرند. علاوه بر پیامدهاى مشخص قضیه دریفوس در ایجاد صهیونیسم،این جریان منجر به ایجاد یک مهاجرت جدید از اروپا نیز شد که جمعیتى بالغ بر سه میلیون یهودى به سوى بریتانیا،کانادا، استرالیا،آفریقاى جنوبى رهسپار شدند.در این زمان،مهاجرت به آمریکا و فلسطین،باز هم در اولویت بود  که خود حکایت از جریانى هدفمند مى‏کند.

قضیه دریفوس در فرانسه،تحولات سیاسى ویژه‏اى را نیز علیه جمهورى خواهان به راه‏ انداخت و افرادى همچون«ادوارد درومونت»  که از اعضاى فعال محافظه‏کار بودند،براى جلب‏ طرفدار بیشتر به جریان ضدیهودى پیوستند.وى در کتاب خود تحت عنوان«فرانسه جهود»  کوشیده بود که با دستمایه‏هاى حقیقى از رفتار و اعتقادات یهودیان آنها را مسبب خرابى اوضاع‏ اقتصادى و فساد اخلاقى در فرانسه معرفى کند.گر چه عده یهودى‏ها نسبت به کل جمعیت‏ فرانسه بیش از یک ربع یک درصد نبود.درومونت معتقد بود که نصف ثروت فرانسه را همین عده‏ معدود مالک شده‏اند.پیشنهاد او این بود که از یهودى‏هاى فرانسه سلب مالکیت شود،چون‏ معتقد بود که همه ثروت کلیمى‏ها از راه‏هاى نامشروع فراهم شده است.وى همچنین اظهار مى‏کرد که یهودى‏ها و فراماسون‏ها با هم توطئه‏اى ترتیب داده‏اند تا مسیحیت را ضایع و خراب‏ کرده کنترل مردم را به دست گیرند.درومونت با چاپ 140 میلیون نسخه از این کتاب (به‏ زبان‏هاى گوناگون در سراسر جهان) شهرت خاصى در میان مردم فرانسه به دست آورد. صرف نظر از درستى یا نادرستى اظهارات درومونت باید اعتراف کرد که این کتاب‏ دستمایه‏اى شد تا فرانسویان سال‏ها بعد با تمسک به آن رفتارى یهود ستیزانه در پیش گیرند که‏ نمونه بارز آن را مى‏توان در حکومت ویشى  آشکارا مشاهده کرد؛آن هنگام که با روى کار آمدن‏ حزب نازى در آلمان این جمله در افواه پخش شد:«آنچه را درومونت بمردم پیشنهاد کرد هیتلر انجامش داد.» حکومت ویشى آخرین پایگاه مهم یهودستیزى در فرانسه بود که البته در پیدایى و پیامدهاى رفتار یهود ستیزانه آن شباهت‏هاى ویژه‏اى با رفتار نازى‏ها و تبلیغات مربوط به آن‏ وجود دارد.و حتى بعضى از محققین بر این اعتقاد هستند که«رژیم مارشال پتن  فراتر از احکام‏ اشغالگران نازى،خود مبدع قوانین ضد یهودى بود که در زمان خود سیاست فراترى از[...] سختگیرى‏هاى رایش سوم محسوب مى‏شد.» تا جایى که مدعى هستند: [حکومت‏]ویشى قبل از صدور فرمانى از سوى آلمانها شروع به نشانه روى علیه‏ یهودیان کرد.تنها دو ماه پس از متارکه جنگ،حکومت ویشى قانون مجازات حمله‏ علیه گروههاى مذهبى و نژادى را ملغى اعلام کرد و در اکتبر 1940 اولین قانون ختصاصى ضد یهودى به تصویب رسید.

در این قانون یهودیان از احراز هر گونه شغل‏ دولتى،موقعیت‏هاى تدریس،نیروهاى نظامى منع شدند،همچنین تعداد زیادى از یهودیان در مشاغل دیگر نیز دچار محدودیت شدند.این قانون بر اساس تئورى‏ نازى‏ها،یهود را به عنوان بخشى از خاندان بزرگ یهود مى‏داند.این بدین معناست که‏ یک شخص یهودى تبار که والدینش به مذهب کاتولیک گرویده باشند و یا خودش‏ کاتولیک شده باشد،هنوز به عنوان یک یهودى مطرح است.به معناى دیگر این قانون‏ یهودیان را به عنوان یکى از اعضاء نژاد دیگر به رسمیت مى‏شناسد و نه از یک مذهب‏ دیگر. متعاقب تصویب چنین قانونى«در مارس 1941 حکومت ویشى یک سازمان ویژه دولتى را که مربوط به امور یهودیان بود تأسیس کرد[...]و در ژانویه دستور داد که تمام مایملک یهودیان‏ [هم چون مشاغل‏]باید به آریائى‏ها تعلق گیرد و یا به غیر یهودیان منتقل شود.» در خصوص صحت و سقم آنچه به حکومت ویشى نسبت داده شده و مى‏شود یقینا اسناد متقن و محکم گویاى حقایق خواهد بود که البته طرف پیروز در استفاده از آنها،مصلحت و نفع‏ خود را در نظر مى‏گیرد.نکته قابل ذکر در این میان،آن است که زمینه مساعد در فرانسه براى‏ طرح این مباحث،مورد سوء استفاده تبلیغاتى یهودیان قرار گرفت و با تحریف وقایع از حکومت‏ ویشى به ریاست مارشال پتن تصویرى ارائه کرد که خوشایند هیچ کس نیست.

پس از 50 سال از جنگ دوم جهانى،یهودیان و صهیونیست‏ها موقعیتى در فرانسه دارند که‏ بعضا با تعدى نسبت به حقوق دیگران ایجاد شده است و تنفرى را ایجاد کرده است که ما پیش از این به عنوان دلایل عقیدتى و رفتارى یهود ستیزى بر شمردیم.شاید این جمله بزرگ شده در مجله لوپوئن،منظور این نوشتار را به گونه‏اى شفاف‏تر،بیان کند که آیا با این اظهارات صریح باز مى‏توان از عوامل حقیقى یهود ستیزى به سادگى گذشت و احساسات یهود ستیزانه را مهار نمود؟ «ما همه عامل موساد هستیم»؛«این جمله از سوى کمیته همکارى براى آزادى یهودیان‏ متهم به جاسوسى در ایران به شکل ناشیانه‏اى برگزیده شده است.این عنوان در حقیقت تقلید احمقانه‏اى است از شعار ما همه یهودیان آلمانى هستیم»که به وسیله رهبر شورش‏هاى‏ دانشجویى ماه مه 1968 ارائه شده بود.

حقیقت آن است که«یهود ستیزى در فرانسه طى ده سال گذشته دچار تحول زیادى شده‏ است.نفرت از یهودیان در میان نسلهاى جوان بسیار محسوس است.مدارس ابتدایى و راهنمایى‏ و دبیرستان‏ها و دانشگاه‏ها را به یکسان فرا گرفته است و به ویژه در حومه شهرهاى بزرگ در حال‏ گسترش است.یهودى ستیزان امروز اغلب هنگام صحبت از یهودیان واژه یهودى را با معکوس‏ کردن سجاها آن وارونه مى‏خوانند:فیوژ؛به جاى ژویف‏[که در زبان فرانسه به معناى یهود است‏].

آنها خود را آنتى فیوژ مى‏خوانند.» و به همین دلیل«جمله از یهودیان خوشم نمى‏آید،جمله‏اى‏ است که تمام یهودیان فرانسوى زیر بیست و پنج سال،آنرا شنیده‏اند.» و این مصداق واقعى از عملکرد یهود در فرانسه است که حتى به عنوان یک مستمسک صهیونیستى مورد سوء استفاده‏ نیز خواهد بود.

 

اندیشه دولت یهودى‏

 

آماده سازى و سپس درگیرى ذهنى با موضوع بازگشت به سرزمین موعود و در پایان تشکیل‏ دولت یهود،ذهن بسیارى از نویسندگان برجسته یهودى در قرن نوزدهم را به خود مشغول کرد.

آنها بر آن بودند که قلم و فکر خود را مبناى یک اقدام قرار دهند که هم غیر یهودیان توجیه شده و متقاعد به آن آرمان شوند و هم یهودیان عمل‏گرا الگو گرفته برنامه عملى خود را از بطن این‏ نوشته‏ها دریابند.طریقتى که با عنوان زمزمه‏هاى ادبى در ابتداى هر جریانى وجود دارد.

ادبیات صهیونیستى شاید مهمترین وظیفه را در برپایى دولت یهود به عنوان مطرح کننده‏ شالوده بحث،برعهده داشته و در این میان اشعار،رمان‏ها و آثار نویسندگان یهودى در این قرن‏ قابل تأمل است.آنها در بسیارى از آثار خود با این مسائل روبرو هستند:

«-برترى مطلق یهودى و معصومیت قهرمان آن؛ -موضعگیرى در مقابل اعراب به طور اخص و دیگر ملت‏ها به طور اعم؛              - شخصیت یهودى و روابط آن با اسرائیل؛ - دلایل صهیونیستى براى اشغال فلسطین از جمله تأکید بر سرکوب یهود»  سرکوب یهود به دلیل مظلومیت وى اتفاق مى‏افتد.چرا که وى سرگردان و آواره است.

سرگردانى یهود تم بسیار مؤثرى است که یهودیان از آن بهره فراوان برده‏اند.داستان یهودى‏ سرگردان  که توسط اوژن سو و بسیارى دیگر به رشته تحریر در آمده،بازگویى ستم غیر یهودیان‏ به یهودیان است.

منشاء پیدایش این واژه در ادبیات یهود به سرگذشت آن یهودى بر مى‏گردد که به دلیل اهانت‏ به حضرت عیسى علیه السلام تا پایان قرون و اعصار محکوم به سرگردانى است. داستان این جریان از کتاب«گلچینهاى تاریخ»اثر راجر وندوور مندرج در کتاب تاریخ تمدن شنیدنى است: وقتى از یک نفر اسقف اعظم ارمنى،که در اوایل قرن سیزدهم از صومعه سنت آلبنز دیدن مى‏کرد،پرسیدند که آیا این شایعه درست است که آن یهودى که با مسیح‏ صحبت کرده بود،هنوز در خاور نزدیک زنده است،وى راهبان آن صومعه را به‏ حقیقى بودن آن شایعه اطمینان داد.ملازم وى نیز اضافه کرد که اسقف اعظم پیش‏ از ترک گفتن خاک ارمنستان با آن یهودى فناناپذیر غذا خورده است؛و نام لاتینى او کارتافیلوس؛  است و هنگامى که عیسى‏[علیه السلام‏]از زادگاه پیلاطس خارج مى‏شد، همین کارتافیلوس بود که دست به پشت پسر خدا گذارد و گفت تندتر برو و عیسى به‏ وى پاسخ داد:من مى‏روم،اما تو سرگردان خواهى ماند تا بازگردم. 4 غسان کنفانى در کتاب خود نام آن اسقف ارمنى را ژوزف گیر عنوان مى‏کند و از قول وى‏ مى‏نویسد: [یهودى سرگردان‏]حدود 12 قرن است که در گشت و گذار است.وى در زمان‏ مسیح،کارتافیلوس نامیده مى‏شد،و دربان دادگاهى بود که مسیح را به مصلوب شدن‏ محکوم کرد.هنگامى که مسیح،پس از صدور حکم از دادگاه خارج مى‏شد، کارتافیلوس بر پشت او زد و گفت:

برو اى مسیح،درنگ چرا؟مسیح به آرامى به او نگریست و گفت من مى‏روم،اما تو،در انتظار خواهى بود تا بازگردم،از آن زمان تا به‏ امروز،کارتافیلوس،از گشت و گذار دست برنداشته است.او ساکت و غمگین،فقیر و فروتن است و امیدوار است در برابر جنایتى که بر اثر جهل مرتکب شده،بخشیده‏ شود زیرا مسیح،هنگامى که بر روى صلیب بود گفت:پدر،آنها را ببخش،چون‏ نمى‏دانند چکار مى‏کنند.»

لازم به ذکر است: ارمنیهاى دیگرى که در سال 1252 از شهر سنت آلبنز دیدن کردند همین داستان را تکرار کردند.داستانپردازى عامیانه آن را شاخ و برگ داد و نام آن یهودى سرگردان را عوض کرد و به دنباله روایت افزود که چگونه هر صد سال‏[...]وى دچار بیمارى‏ مهلکى مى‏شد و در بیهوشى عمیق فرو مى‏رفت و سپس دوباره چون جوانى برومند، با خاطراتى تازه از محاکمه،مرگ و رستاخیز مسیح،از آن حالت بیرون مى‏آمد. این داستان توسط ادباى متعددى در قالب رمان و نثر ادبى در آمده است که یکى از معروف‏ترین آنها اثر ولفگانگ گوته است که در سال 1836 منتشر شد. در کنار آن داستان‏ یهودى سرگردان اثر اوژن سو نیز داراى یک چنین اعتبارى مى‏باشد.

داستان یهودى سرگردان علیرغم موضوع اولیه خود،نتیجه‏اى معکوس براى یهودیان در بر داشت.در واقع یهودیان به دلیل مجازاتى که باید مى‏شدند،مظلومانه جلوه کردند و این داستان‏ عوض آنکه مایه شرمسارى آنان باشد،مایه مظلومیت آنان شد و نویسندگان صهیونیست از این‏ زمینه براى مطرح کردن سرکوب و ستم بر یهودیان استفاده فراوانى بردند.

نویسنده صهیونیست مسأله سرکوب قوم یهود از سوى جهانیان را به طور مستمر تکرار مى‏کند.بزرگ جلوه دادن سرکوب یهودیان،به این علت است که جهانیان هنوز سرکوب یهودیان‏ را باور ندارند تا همبستگى خود را با یهودیان در مقابل این سرکوب نشان دهند و به همین دلیل‏ در بیشتر رمان‏هاى صهیونیستى: قهرمان مرد یا زن یهودى غالبا گرفتار عشق و محبت شخص غیر یهودى مى‏شود.

[...]با ایجاد ارتباط میان این یهودى و طرف دیگر نویسنده فرصت مى‏یابد به شرح‏ کامل نظرها و اهداف خود بپردازد و طولى نمى‏کشد که در گفت و شنود آن دو، داستان رنج یهود به میان مى‏آید.به شکلى که اصل داستان را تحت تأثیر خود قرار مى‏دهد،در نتیجه طرف غیر یهودى بر آنچه که بر سر یهود در جاى دیگر اتفاق افتاده‏ خود را تا حدى مسئول مى‏بیند و به منظور کاستن از گناه خود به دعوت صهیونیسم‏ ایمان مى‏آورد و آن را مسئله خود قلمداد مى‏کند. مضمون کتاب اکسدوس  نوشته لئون اوریس  و بعدها بسیارى از فیلم‏هاى صهیونیستى، حاکى از این واقعیت است. از سوى دیگر لرد بایرون  با سرودن قطعه شعرى تحت عنوان نغمه‏هاى یهودى احساسى‏ آکنده از اندوه و حسرت را مى‏پراکند.در واقع: شعر صهیونیستى در میان شاعران غیر یهود،بیش از همه،مدیون و مرهون لرد بایرون است.شعر نغمه‏هاى یهودى تاکنون بارها به عبرى ترجمه شده و بیت زیر از این قطعه،از شهرت بسیارى برخوردار است.

کبوتر وحشى از براى خود آشیانه‏اى‏ و روباه نیز براى خود لانه‏اى دارد انسانها براى خود میهنى دارند و یهودیان جز گور،هیچ ندارند. بایرون در جاى دیگر براى القاى ستمدیدگى و سرکوب قوم یهود،این گونه اظهار مى‏دارد: تاریخ قوم یهود،داستان انسان‏هایى است که از سرزمین خود بیرون رانده شده و به‏ اقصى نقاط جهان پناه برده‏اند و دریافته‏اند که همه براى نابودى آنها اتفاق نظر دارند.

یهودیان قربانى فجایع بى‏شمار بوده‏اند و زندگى آنها چیزى جز عذاب پایدار نبوده‏ است. وى در جاى دیگر با تأکید حیرت‏آورى،مظلومیت قوم یهود را این گونه بیان مى‏کند: نفى بلدهاى بى‏شمار،سرکوب،توقیف اموال و اخاذى،انواع مجازاتها،کشتارهاى‏ جمعى و فجایع گوناگون که یهودیان،در هر دوره و هر کشورى از ابتداى آوارگى‏ تاکنون با آن دست به گریبان بوده‏اند و عوامل متعددى که هدف آن پاک کردن نام و یاد یهودیان از چهره روزگار بوده است،آن چنان شدید و گسترده‏اند که قلم از تشریح‏ آنها،عاجز است.

یهودا هالوى نیز در اثر خود«به بردگى نژاد پرستانه بر ضد یهودیان حمله مى‏کند.» و به‏ نحوى به تشریح سرکوب یهودیان در این قالب مى‏پردازد.منتهى همه این نویسندگان،فعالیت‏ خود را در این مرحله به پایان نمى‏برند.بلکه مخاطب خود را به چاره‏جویى واداشته تا حق این قوم‏ ستمدیده‏[!]ستانده شود.داستان کوتاه آلروى  نوشته بنیامین دیزرائیلى  در سال 1833 و یا کتاب کانیتگزباى  که در سال 1844 توسط همین نویسنده و دولتمرد به رشته تحریر در آمد، مبلغ ویژگى‏هاى برجسته یهود به عنوان یک ملت واحد و ضرورت برپایى فرمانروایى با سلطه‏ خودشان است.این مفهوم در تانکرد  با رنگ و صبغه‏اى افزون‏تر به تشریح جایگاه برگزیده قوم‏ یهود  مى‏پردازد.

اگر قرار باشد که اندیشه برپایى دولت یهود،نقطه پایانى از این سناریوى ادبى نویسندگان‏ صهیونیست باشد،مى‏بایست کتاب دانیل دروندا  اثر جورج الیوت  در سال 1876 را نماینده‏ این قسمت دانست.چرا که از قول یکى از شخصیت‏هاى کتاب مذکور مى‏خوانیم که مأموریت قوم‏ یهود،هنوز به پایان نرسیده و آنان همچنان در راه بازگشت و باز پس گیرى فلسطین باید همت‏ کنند. با این سیر مختصر از مفهوم نظرى دولت یهود مى‏توان نتیجه گرفت ادبیات صهیونیستى با نغمه‏هاى عبرى بایرون مظلومیت را و با دیوید آلروى دیزرائیلى،عظمت حکومت خیالى یهود در بیت المقدس را و با دانیل درونداى جورج الیوت،اندیشه صهیونیسم را در قالب ادبیات بیان کرد.

اما این سرزمینى که قرار است دولت یهود بر آن حکمفرمایى نماید کجاست؟در این خصوص‏ «روایت‏هاى چندى از مرزهاى توراتى ارض اسرائیل،که بنابر تأویل مقامات خاخامى،طبق‏ حقوق الهى به دولت یهود تعلق دارد،رایج است؛عظیمترین ارض اسرائیل در درون مرزهایش‏ شامل ممالک زیر است.

در جنوب،همه سینا و بخشى از مصر سفلا تا حدود قاهره؛در خاور همه‏ اردن،یک تکه درشت از عربستان سعودى،کویت و در عراق،جنوب غربى فرات؛در شمال همه‏ سوریه (از جمله لبنان) و یک جزء وسیع از ترکیه (تا دریاچه وان) ؛در باختر قبرس.» بدون توجه به اختلاف نظرى که میان طیف حداقل‏گرا و حداکثرگرا از محدوده سرزمینى‏ دولت یهود وجود دارد،به این نکته باید دقت کرد که مقامات صهیونیست به صراحت خواستار تحقق مرزهاى توراتى هستند. آنها براى عملى نمودن این نیّت خود از ابزارهاى استعمارى بهره‏ فراوان بردند.اگر در یک زمان نفوذى داشتند،آن را بکار گرفتند و در غیر این صورت،منافع خود را به منافع قدرت‏ها گره زده،با فشار و تطمیع خود را متحد قدرت‏ها نامیدند و این رویدادى بود که‏ خاخام‏ها در سراسر دوران کلاسیک (همچنان که در دوره مدرن) وفادارترین- اگر نگوییم‏ متعصب‏ترین-حامیان قدرت‏ها بودند. در همین خصوص مصاحبه هرتصل در 20 اکتبر 1902 با ژوزف چمبرلین وزیر امور خارجه‏ بریتانیا مؤید این مطلب است: چمبرلین که خود داراى گرایشات ضد یهودى بود و نسبت به افزایش بى‏رویه یهودیان‏ مستقر در انگلیس بیمناک بود،تحت تأثیر عقاید هرتسل قرار گرفت که مى‏گفت، اسکان یهودیان در مناطق تحت نفوذ بریتانیا با توجه به جمع‏آورى سرمایه‏هاى‏ پراکنده‏اى که دارند سبب رونق و افزایش منافع امپراتورى انگلیس خواهد گردید. او حتى در جاى دیگر مدعى شده بود که ما در آنجا باید بخشى از برج و بارو و استحکامات‏ اروپا علیه آسیا را تشکیل دهیم.یک برج دیده‏بانى تمدن علیه وحشیگرى بسازیم. بسیارى بر این اعتقاد هستند که این خوى استعمارى هرتصل حاصل معاشرت وى با بعضى‏ از شخصیت‏هاى استعمارى است به طوریکه یادداشت‏هاى وى«نشانگر آن است که او عقاید خود را با الهام از نفوذ فکرى و فعالیت‏هاى سیسیل جان رودس  استعمارگر بزرگ انگلیسى که نام‏ خود را بر روى کشورى در آفریقا نهاده،گرفته است».

او همچنین ضرورت برپایى دولت مورد نظر خود را از زبان منافع قدرت‏ها،این گونه بیان مى‏کند که«بازگشت ما به فلسطین از بزرگترین‏ مسائل مورد علاقه قدرت‏هایى است که در آسیا،چیزى را مى‏جویند.» و به همین ترتیب‏ صهیونیست‏ها با فعالیت در دستگاه سیاسى قدرت‏ها،هر یک با طرح منافع مشترک بدنبال‏ تحقق نیّات خود بودند.هرتصل،حییم وایزمن،اسرائیل زانگویل در انگلیس و آلفرد نوسیگ در آلمان و زیمرمن در روسیه تزارى و قاضى براندیس در کاخ سفید این مسئولیت را بر عهده‏ داشتند.  و کار را به جایى رساندند که ماکس نوردو پیرامون ضرورت طرح این قضیه،خاطر نشان‏ مى‏سازد که«آن زمان فرا رسیده بود که اگر هم صهیونیسمى وجود نمى‏داشت بریتانیاى کبیر آنرا اختراع مى‏کرد.» رهبران صهیونیسم علاوه بر همراهى قدرت‏ها،به همراهى افکار عمومى و تصویر ظاهرى‏ حق بجانب هم نیاز داشتند.در این میان عده‏اى هم لازم بود که مسئولیت ظلم کردن بر یهودیان‏ را بر عهده گیرند تا چهره آنها مظلوم جلوه‏گر شود.

در این مرحله صهیونیسم نیاز به اتحاد با یهود ستیزان داشت.آنها بر این اعتقاد بودند که باید با دهنده زدن به یهود ستیزى بر جنبه شیطانى آن غالب شده،یهود ستیزان را به خدمت بگیرند. به قول هرتصل«آنتى سمیتیست‏ها،[یهود ستیزها]در آینده کارگزاران شایسته‏اى براى نگهدارى‏ منافع و اموال یهودیان پس از مهاجرت به فلسطین خواهند بود.» در جاى دیگر نیز خطاب به‏ کنت دوهرش مى‏گوید: آنتى سمیتیسها[یهود ستیزان‏]در آینده نزدیکى به صورت دوستان مورد اعتماد ما در خواهند آمد و کشورهاى آنتى سمیتیست با ما متحد خواهند شد. وى بر این مطلب به گونه‏اى دیگر در سال 1902 تأکید کرده بود که یهود ستیزها ما را در اخراج‏ یهودیان از کشورهاى خود و ایجاد کشور یهود کمک خواهند کرد. در واقع«از نظر تاریخى‏ صهیونیسم هم واکنشى در برابر یهود ستیزى و هم اتحادى محافظه‏کارانه با آن است.» و اگر در یک زمان«هرتصل با پلهو وزیر یهودستیز تزار نیکولاى دوم عقد اتحاد بست»  نباید تعجب کرد همچنین پیمان«ژاپوتنسکى با پتلیورا رهبر اوکراینى ضد بلشویک،که لشکریانش صد هزارى از یهودیان را در فاصله 1918 و 1921 قتل عام کردند،پیمانى منعقد نمود  »،نباید سؤال برانگیز باشد.چرا که بر اساس همین دید و رویه،بن گوریون نیز با یهود ستیزان در راست افراطى فرانسه‏ طى جنگ الجزایر متحد شده بود. حال اگر متحدانى نبودند،و یا متقاعد نشدند و یا با صهیونیست‏ها ارتباطى نداشتند که این‏ هدف را برآورده سازند،چه باید کرد؟صهیونیست‏ها در جواب این سؤال تأکید مى‏کنند که«باید مردم را مجبور کرد که روانه فلسطین گردند.» اجبارى که کلاسنر  ،متصدى افراد جابجا شده از آن یاد مى‏کند،بعضا با خشونت و کشتار یهودیان توسط صهیونیست‏ها نیز عملى مى‏شود چرا که‏ زندگى توأم با امنیت براى یهودیان ساکن،در هر جا بغیر از اسرائیل به نفع صهیونیست‏ها نیست.» در واقع بنابر نظر هرتصل آنچه به نفع صهیونیست‏هاست،یهود ستیزى و برانگیزاندن‏ یهودیان به مهاجرت مى‏باشد و رشد یهود ستیزى برابر با رشد صهیونیسم است. عبارت شفافتر از این،اظهارات بن گوریون است به شرح ذیل: من از اعتراف بدین نکته شرم ندارم که اگر قدرت مى‏داشتم-چنان که آرزویش را دارم-گروهى از جوانان کارى را جدا مى‏کردم.جوانانى هوشمند،شایسته،فداکار نسبت به آرمان ما و آرزومند کمک به رهایى یهودیان.آنگاه این جوانان را به‏ کشورهایى مى‏فرستادم که یهودیانشان،غرق در خودخواهى گناه آلودند.وظیفه این‏ جوانان این مى‏بود که خود را غیر یهودى جلوه دهند و یهودیان را با شعارهاى‏ آنتى سمیتیستى به ستوه آورند.شعارهایى از قبیل قاتل!یهودى!برگرد به فلسطین! من قول مى‏دهم که نتیجه این کار از لحاظ مهاجرت،هزاران بار بیش از نتایجى‏ مى‏بود که موعظه هزاران فرستاده به بار آورده است که در گوشهاى ناشنوا خوانده‏اند.

البته بن گوریون و همراهان وى قدرت این اقدام را داشتند و حتى بسیار فراتر از آن هم عمل‏ کردند.یکى از نمونه‏هاى بارز این اقدام یهود ستیزانه که خود سازماندهى کرده بودند،ماجراى‏ کشتى پاتریا در سال 1940 در بندر حیفا است.که به منظور برانگیختن نفرت علیه انگلیسى‏ها که تصمیم گرفته بودند،یهودیانى را که در معرض تهدید هیتلر!بودند،نجات دهند،بى‏هیچ‏ تردید و درنگ،کشتى حامل یهودیان را منفجر کردند.فرمان انفجار این کشتى که منجر به مرگ‏ 252 یهودى و خدمه انگلیسى آن شد،توسط رهبران صهیونیست هاگانا (به فرماندهى‏ بن گوریون) صادر گردید. این کشتى«حامل 1771 یهودى مهاجر غیر قانونى از اروپا بود.» که‏ به دلیل عدم صدور مجوز ورود یهودیان به فلسطین از سوى انگلیس‏ها در خلیج حیفا لنگر انداخته بود.

نمونه عملى دیگر از اقدامات آرزومندانه بن گوریون،انفجار کنیسه یهودیان در بغداد توسط نیروهاى اعزامى بن گوریون است.در حالى که جامعه دیرینه یهودیان در عراق بدون مشکل‏ روزگار مى‏گذراندند و بنابر اعتقاد قدورى ساسون  (خاخام اعظم عراق) این جامعه در عراق‏ به خوبى ریشه گرفته بود،چرا که آنان و اعراب حتى از هزار سال پیش از همان حقوق و امتیازات‏ بهره‏مند شده‏اند و به عنوان عناصر جدا از هم در این ملت تلقى نمى‏گردند. مسلمانان نیز پذیرفته‏اند که دین یهود دین رسمى است و یهودیان عراق،اهل عراق هستند. یهودى عراقى تا آن زمان هیچ مشکلى از حیث منزلت اجتماعى و جایگاه اقتصادى نداشت، زمانى تعداد ساکنین یهودى بغداد بر مسلمانان آن مى‏چربید،در این قرن،آنان‏ به صورت جامعه‏اى سعادتمند و تحصیل کرده توانسته بودند از رشد سریع و مدرنیزه شدن روز افزون کشور بیشترین بهره را ببرند.آنان بسیارى از مؤسسات ملى و قسمت اعظم بانکها و فروشگاههاى بزرگ را در اختیار داشتند،وضع فقیرترین‏ یهودى بهتر از وضع یک عراقى متوسط بود.یهودیان طبق قانون اساسى کشور از امتیازى برابر با دیگر شهروندان برخوردار بودند.آنان در مجلس این کشور از امتیازى‏ برابر با دیگر شهروندان بهره‏مند بودند.یهودیان عراق در مجلس این کشور نماینده‏ داشتند،در ادارات دولتى کار مى‏کردند و از 1920 تا 1925 یک یهودى وزارت‏ دارایى را برعهده داشت. در حالیکه تصور رایج در این زمان نسبت به یهودیان در بعضى از مناطق جهان خلاف این‏ وضعیت بود.

تنها واقعه مشکوکى که این وضعیت بسیار آرام را کمى در میان یهودیان عراق دچار تلاطم‏ کرد،ناآرامى‏هاى حاصل از سفر سر آلفرد موند صهیونیست انگلیسى در سال 1928 بود  که‏ مردم مسلمان عراق را براى اعلام مواضع خود در قبال تحرکات صهیونیستى،به تظاهرات‏ واداشت که البته با تدبیر از سوى خود یهودیان و هوشیارى مسلمانان چنین غائله‏اى خاموش شد و«دیگر هرگز چنین خشونتى دیده نشد.یهودیان بر این اساس و به خاطر رفاه اقتصادى که‏ داشتند بار دیگر امنیت احساس کردند.» همان گونه که پیش از این ذکر شد،امنیت یهودیان در سایر کشورهاى جهان به غیر از اسرائیل‏ به نفع رهبران صهیونیست نبود.از این رو تدابیرى اتخاذ شد،تا یک ناامنى،همه چیز را به نفع‏ صهیونیست‏ها تغییر دهد.

وقوع سه انفجار در بغداد چنین هدفى را به مقدار زیادى براى یهودیان فراهم کرد.اولین‏ انفجار در آوریل 1950 مقارن با آخرین روزهاى عید فصح در خیابان ابونواس صورت گرفت.که‏ کشته یا مجروحى در بر نداشت.پس از این انفجار 10 هزار نفر از یهودیان در کنیسه«عزرا داود» براى مهاجرت ثبت نام کردند.انفجار دوم پس از چندى در مرکز ستاد اطلاعاتى آمریکا که محل‏ رفت و آمد یهودیان بود رخ داد.این انفجار هم کشته یا زخمى در بر نداشت و تعداد ثبت نام کنندگان در کنیسه عزرا داود کمتر از مرحله قبل بود. اما سومین انفجار که از اهمیت‏ بالاترى برخوردار بود،در کنیسه مسعوداشم توو  مرکز گردهمایى یهودیان بالاخص یهودیان‏ کرد عراقى که از سلیمانیه آمده بودند،رخ داد و کشتگانى بر جاى گذاشت. این سه انفجار تا حد زیادى در میان یهودیان عراقى رعب و وحشت ایجاد کرد و صهیونیست‏ها را به هدف خود نزدیک‏تر مى‏کرد.از همین رو«بوقهاى تبلیغاتى در ایالات متحده‏ آمریکا با آخرین شدت کار مى‏کردند.دلارهاى آمریکایى قرار بود یهودیان عراق را نجات بدهد و اصلا مهم نبود که این یهودیان به نجات نیازى دارند یا نه.در روزنامه نیویورک تایمز هر روز[خبر] قتل عام یهودیان در عراق برقرار بود و کمتر کسى توجه مى‏کرد که منبع اکثر این اخبار تل آویو است.» این فعالیت‏هاى سازمان یافته نهایتا منجر به طراحى عملیاتى تحت عنوان«على بابا»که‏ زمینه لازم براى مهاجرت یهودیان پس از آن سه انفجار را فراهم نمود و بدینوسیله مهاجرت‏ خیل عظیمى از جمعیت صد و سى هزار نفرى یهودیان عراقى به فلسطین اشغالى فراهم آمد و چندى نگذشت که کل جمعیت یهودیان عراق به 5000 نفر رسید. که البته بعضى از منابع‏ جمعیت آنان را در سال 1952 یعنى فقط 5 سال از شروع عملیات مهاجرت 6000 نفر تخمین‏ زده‏اند. یعنى مافیاى مهاجرت یهودیان به فلسطین ظرف حداکثر 5 سال موفق به انتقال‏ نزدیک به 120000 یهودى عراقى شده است.

ویلبور کرین اولند،مشاور پیشین سى.آى.اى در عراق طى یادداشت خود پیرامون‏ دست اندرکاران این وقایع مى‏نویسد: درست پس از آنکه وارد بغداد شدم،یک شهروند اسرائیلى مورد شناسایى قرار گرفت...بازجویى از وى منجر به کشف 15 قبضه اسلحه شد که جنبش زیرزمینى‏ صهیونیست وارد عراق کرده بود.تلاش در راه جلوه دادن عراقى‏ها به عنوان افرادى‏ ضد آمریکایى و به وحشت انداختن یهودیان منجر به آن شد که صهیونیست‏ها، کتابخانه دفتر اطلاعات آمریکا و کنیسه‏ها را بمب گذارى کنند،و دیرى نپایید که‏ اعلامیه‏هایى انتشار یافتند که طى آنها از یهودیان خواسته شده بود که به اسرائیل‏ فرار کنند.دولت عراق که از این امر پریشان شده بود،بررسى و بازجویى تمام عیارى‏ را به اجرا در آورد و یافته‏هاى خود را با سفارت ما در میان گذاشت.

متعاقب این تحولات،«بیست و هشت یهودى و نه عرب به جرم جاسوسى و داشتن اسلحه‏ غیر قانونى‏[در ظهر روز 22 مه 1951 در عراق توسط پلیس حکومت دستگیر و تا ژانویه 1952 محاکمه آنان طول کشید.]برخى از آنان به پرتاب نارنجک به قهوه خانه البیضه در بغداد که طى‏ آن چهار یهودى در آوریل 1950 زخمى شدند،و بمب گذارى در دفتر ثبت نام مهاجران یهود در کنیسه مسعوداشم توو که طى آن سه یهودى در ژانویه 1951 کشته شدند،در دفتر اطلاعات‏ سفارتخانه آمریکا در مارس 1951،در خانه یک یهودى در ماه مه 1951 و در یک مغازه یهودى‏ در ژوئن 1951 متهم شدند.» بعدها ضربه‏اى که به یهودیان عراقى پس از مهاجرت وارد آمد بسیار بدتر از ضرباتى بود که‏ آنها در عراق توسط صهیونیست‏ها،متحمل شدند و مجبور به رها کردن زندگى ایده‏آل خود شدند.ذکر اشعارى که سال‏ها ورد زبان یهودیان عراقى در فلسطین اشغالى بود گویاى این مفهوم‏ است: تو چه کردى بن گوریون؟ همه‏مان را مخفیانه از مرز رد کردى‏ ما به خاطر گذشته‏مان ترک تابعیت کردیم‏ و به اسرائیل آمدیم.

کاش سوار قاطر بودیم و هنوز به اینجا نمى‏رسیدیم‏ آه چه ساعت شومى بود! لعنت بر آن هواپیمایى که ما را به اینجا آورد. شاید بهتر از این اشعار نتوان مطلبى بیان کرد که گویاى اوضاع یهودیتى باشد که آلت دست‏ صهیونیست‏ها شده و به بدترین جایگاه خود افول کرده است.این اشعار بارها و بارها توسط یهودیان عراقى خوانده مى‏شد.حتى در مراسم نامزدى و اعیاد مذهبى آنان نیز بر سر زبان‏ها بود  تا هم چنان به عنوان یک سند از کارنامه سراسر مصیبت صهیونیست‏ها،به وجدان جهانیان‏ ارائه شود.مصیبتى که پیامد ظالمانه آن،متوجه یهودیان مى‏شد،یهودیانى که وعده شیر و عسل‏ در سرزمینى بدون مردم به آنها داده شده بود.یهودیانى که در جامعه خود بر بخش عمده‏اى از منابع عراق تسلط داشت،ولى هم اکنون به گروهى تحت فرمان مبدل شده که به هر بهانه‏اى و در هر موقعیتى بر آنان فشار وارد مى‏آید.یهودیانى که همیشه به تعداد دانشجویان و تحصیلکرده‏هایش فخر مى‏فروخت و هم اکنون به عنوان یک جامعه کوچک در اسرائیل زمینه‏ مساعدى براى رشد مجرمینى از هر نوع مى‏باشد.  در حال حاضر تنها این سؤال مطرح است که آیا صهیونیسم با این کارنامه،تا چه حد براى‏ اعتلاى آمال یهودیت گام برداشته است؟

 

هولوکاست‏

هولوکاست به معناى«سوزاندن با آتش است که به طور کامل از میان برود»  و«از واژه‏هاى‏ یونانى«holos به معناى تمام و Kalein به معناى سوزاندن است»  و به جریان کشتار وسیع‏[!!!!؟؟؟؟؟] یهودیان در جنگ دوم جهانى اطلاق مى‏شود که توسط فردى به نام الى ویزل  براى اولین بار ابداع شد. معادل این واژه در عبرى کلاسیک،اولم کالیل  و در عبرى مدرن شوآه است  .

به عنوان مثال در اعلامیه به اصطلاح«استقلال دولت صهیونیستى در سال 1948 از کلمه‏ هولوکاست در نسخه انگلیسى استفاده مى‏کند و از کلمه شوآه در نسخه عبرى  ».

بسیارى از مورخین و صاحبنظران بکارگیرى اختصاصى بعضى از اصطلاحات و واژه‏هاى‏ فرهنگ لغات را براى بیان بعضى از وقایع خاص نپذیرفته و نظرات مخالف خود را به طرق مختلف‏ بیان مى‏کنند.ولى تبلیغات و رسانه‏ها و پیروزمندان جنگ که وسایل ارتباطى در اختیار آنان‏ است به زعم خود تاریخ را مى‏نویسند،لغات را به یک واقعه اختصاص مى‏دهند و آنرا از طریق‏ رسانه‏ها تکرار مى‏کنند تا همه گیر و ماندگار شود.

[آنچه‏]به یهودیان مربوط مى‏شود،حتى استفاده از کلماتى که براى نامیدن قتل عام‏ آنها بکار مى‏رود،نشان دهنده مطالبات هویتى است.در حالى که مدت زمان درازى‏ اصطلاح راه حل نهایى  - اصطلاح نازى‏ها- ورد زبان‏ها بود،در سال 1944، حقوق‏دان لهستانى را فائل لمکین واژه نسل کشى  را بکار برد.یهودکشى (پیشنهاد شده از سوى آرنومه یر،مورخ) و بعد هولوکاست (که به لطف یک سریال تلویزیونى به‏ همین نام معروف شد) واژه‏هایى بودند که در پى آمدند.اما کلمه شوآه‏[...]که یک‏ کلمه عبرى و به معناى فاجعه است،واژه مورد علاقه همان کسانى است که بر منحصر به فرد بودن قتل عام یهودیان تأکید دارند.این واژه نیز به لطف فیلم کلود لانزمن معروف گردید. قبل از ورود به بحث هولوکاست،خاستگاه و زمینه‏هاى پیدایى این قضیه مى‏بایست مورد مداقه قرار گیرد که در این میان اندیشه‏هاى رایج و مورد استفاده در آلمان دوره نازى از اهمیت‏ بسیارى برخوردار است.از آن جمله مى‏توان به ایده‏هاى هوستون استوارت چمبرلین  (1855-1927) انگلیسى که بعدها آلمانى شد،اشاره کرد.وى در کتاب خود به عنوان یک‏ دکترین نژادى که«در سال 1899 در مونیخ آلمان به چاپ رسید[...]بر آن است که«ردپاى تاریخ‏ اروپا را باید منطبق با ایدئولوژى نژادى آن یافت.چمبزلین،تیوتن‏ها  را از قدیمى‏ترین نژادهاى‏ آلمانى مى‏داند.موجوداتى با خلقتى که قدرت احیاءکنندگى دارد.او به یهودیان بر چسب‏ خارجى یا بیگانه مى‏زند که داراى نفوذ ویرانگرى هستند.» آبا ابان در این مورد مى‏نویسد: اساس عقیده برترى نژادى آلمانها بوسیله کتابى که یکنفر عیسوى مرتد انگلیسى، به نام‏[...چمبرلین‏]نوشته شده بود،پایه گذارى گردید.این کتاب‏[...]در قرن نوزدهم‏ منتشر شد.در این اثر چمبرلائین‏[چمبرلین‏]کوشش کرده بود،تاریخ و سابقه نژاد ژرمن را با مدارک متیقن‏[متقن‏]جستجو کند.بنظر او حتى عیسى مسیح به نژاد آریایى تغییر شکل داده بوده است.به عقیده او نژاد یهودى از همه نژادها پست‏تر و بى‏ارزشتر بوده و او استکه‏[است که‏]نژاد ژرمن را آلوده و ملوث کرده و یک دسته‏ تازه عبرى نما در بین ملت آلمان بوجود آورده است.این نویسنده معتقد بود قوم‏ یهود ذهنا و اخلاقا فاقد روح و جسم است. مى‏گویند که«وى روابط دوستانه‏اى با ریچارد واگنر  (1883-1813) داشته و حتى با دختر وى نیز ازدواج کرده است».  واگنر از جمله شخصیت‏هاى مهم و قابل تأمل در نظرات اساسى‏ یهود ستیزى است.  این موسیقى‏دان شهیر آلمانى نیز مخالف سلطه فرهنگى یهودیان بر آلمان‏ و خواستار از بین رفتن حقوق سیاسى آنان بوده است.

 او مى‏گوید: ما باید حقیقتى را اعتراف و اقرار کنیم:موجبات خرابى و فساد ملت آلمان نفوذ قوم‏ یهود در میان ما و رخنه رفتار ایشان در تمدن و فرهنگ ما است که در مقابل آن‏ بیدفاع شده‏ایم. یکى دیگر از مهمترین نظریه‏پردازان نژادى که نازى‏ها بسیار متأثر از او بودند،جوزف آرتور دوگوبینو  (1882-1816) است.

وى در مهمترین اثر خود به نام رساله نابرابرى نژادهاى انسان  معتقد است: بین نژادهاى انسانى اختلاف و تمایز وجود دارد و این امر را تاریخ باستانشناسى و زبانشناسى تأیید مى‏کند.آریائیان هندى از نژاد عالى هستند.اما بین آنها،سامیان با نژاد پست‏تر سیاه آمیخته شده‏اند.از نژادهاى اروپائى،سلت‏ها و اسلاوها هم بعلت‏ آمیزش با نژاد زرد،پست و فاسد شده‏اند.تنها یک نژاد خالص باقى مى‏ماند که ژرمنها هستند،منظور ژرمنهایى نیستند که با اسلاوها و سلت‏ها آمیزش پیدا کرده‏اند،بلکه‏ نژاد بور و چشم آبى که در انگلستان،بلژیک و شمال فرانسه سکونت دارند، مى‏باشند. بر اساس این نظریه«نژاد آریا از میان سفیدپوستان تمدن ساز و داراى خلوص والاى انسانى‏ در سعادت،عشق به آزادى و غیره است».  در واقع در این کتاب چهار جلدى عمدتا در ضمن‏ بحث پیرامون نژاد برتر،به معرفى نژاد پست‏تر نیز پرداخته شده بود. این دیپلمات و مقاله نویس‏ فرانسوى با تمام فعالیت‏هاى ادبى،تنها از روى همین کتاب به شهرت رسیده است؛آن هم پس از مرگش  و توسط ریچارد واگنر که رفاقت خاصى با گوبینو داشت  و موجبات این شهرت را جامعه‏ ادبى (Bayreuth) متشکل از نویسندگان و دانشمندان علوم انسانى در سال 1894 فراهم نمود. بدون شک وى از جمله افرادى بود که با کتاب خود،مستمسک مناسبى جهت یهود ستیزى‏ در آلمان را فراهم نمود چرا که سیاستمداران آلمانى با الهام از نظریه نژادى گوبینو و چمبرلین، نظریه‏اى پى‏ریزى کردند که به«نظریه آلمانى ملت»معروف شد.

اساس این نظریه بر یکى بودن ملت و نژاد است و مى‏گوید،نژادها بنیان ملت است.این تفکر تا سال 1945 در میان مردم آموزش داده شد.بر طبق این نظریه در قله هرمى که نژادها پیرامون‏ آن به صورت سلسله مراتب وجود دارند،نژاد آریایى ناب است و نژادهاى رنگین و دو رگه در پایه‏ هرم قرار دارد.نژاد آریایى ناب که از روزگار کهن تا به امروز پاکى خود را حفظ کرده،نژاد ژرمن یا آلمانى است که ملت آلمان را پدید آورده است. آشنایى با نظریات مذکور و اطلاع از ابعاد و استفاده از نتایج آن،گام بعدى سیاست‏مداران‏ آلمانى بود که با الگوسازى و فعالیت‏هاى فرهنگى موثرى همچون سینما پى‏گیرى شد.سه فیلم‏ زوس جهود،سهم روچیلدها در واترلو و یهودى بى‏مرگ (سرگردان) از جمله مهم‏ترین‏ فعالیت‏هاى هنرى و سینمایى است که در جهت تقویت تفکر نژادى دستگاه نازى تولید شد. به روشنى معلوم نیست که یهود ستیزى در اروپا،به ویژه در دوره معاصر،خاستگاهى آلمانى‏ داشته باشد اما بسیار واضح است که پیامدهاى این جریان در آلمان،ثمرات بسیار مثبتى براى‏ جنبش صهیونیسم در برداشته است؛یعنى از آن زمان که بیسمارک در سال 1873 جبهه‏اى‏ سیاسى به نام Kultur Kapt بر خلاف متعصبین مذهبى یهودى برانگیخت.  و در سال 1879 به‏ دنبال یکسرى از وقایع داخلى،مبارزه‏اى به نام ضد سامیگرى را آغاز کرد.

 در آن زمان این گونه تبلیغ مى‏شد: هر آلمانى وطن پرست و خوب باید از این قوم دورى جسته و از آنها بپرهیزد.طولى‏ نکشید که این ضدیت و مخالفت با یهودى‏ها بشکل احساسات آنتى سمیتیزم‏ [آنتى سمیتیسم‏]بین ملت آلمان رواج پیدا کرد و حملات دامنه‏دارى بر ضد یهودى‏ها آغاز گردید.  برخى محققین دلایل رواج یهود ستیزى را در این زمان موارد ذیل بیان مى‏دانند:

 1- حملات بى‏باکانه به اصول عقاید،شخصیت‏ها،احزاب،افتخارات تاریخى و مفاخر مذهبى مسیحیان در بسیارى از روزنامه‏هایى                 که در ملکیت یهودیان بود و یا توسط سردبیران یهودى اداره مى‏شد و بیشتر در برلین انتشار مى‏یافت.

2- برخوردارى کلیمیان از موقعیت ممتاز اجتماعى که تا اندازه‏اى هم بر اثر بى‏توجهى مسیحیان بود.

3- رسوخ غیر عادى یهودیان در بسیارى از زمینه‏هاى فعالیت‏هاى گوناگون مانند نویسندگى روزنامه،تئاتر،موسیقى،بازرگانى و صنعت (پارچه بافى و دوزندگى و بسیارى لوازم پیش ساخته) .

4- رفتار خودپسندانه بسیارى از نودولتان یهودى که بر اثر بورس بازى به نوایى‏ رسیده بودند.

5- انحصارى شدن برخى از فعالیت‏هاى بازرگانى و صنعتى در دست یهودیان.

6- پشتیبانى مادى و معنوى کلیمیان از حزب سوسیال دموکرات‏[...]

 7-همبستگى یهودیان در سراسر جهان.

8- حساسیت یهودیان در برابر هر گونه انتقاد و اشاره به موارد ضعف و ناتوانى‏ ایشان.

9- احساس عمومى دایر بر اینکه یهودیان بیگانه و بیگانه پرست هستند.زیرا در محله مخصوص خود به سر مى‏برند.از نظر خوراک و پوشاک مجزا هستند،با مسیحیان ازدواج نمى‏کنند و فلسطین را وطن اصلى خود مى‏شمارند. در میان دلایل فوق آنچه اهمیت بیشترى دارد آن است که مردم آلمان بر این تصور بودند که‏ اقتصاد آلمان تحت کنترل یهودیان است.

سرمایه گذارى یهودیان در بانک‏هاى اروپایى و افتتاح‏ شعب متعدد بانک‏هاى خاندان روتشیلد در پایتخت‏هاى مهم کشورهاى اروپایى،این تصور را قوى‏تر مى‏کرد.در واقع آنها با دیدن وضع رو به بهبود یهودیان و اوضاع وخیم معیشتى خود، روحیه‏اى ضد پول پرستى پیدا کرده بودند که مصداق آن را در یهودیان مى‏دیدند.

آنچه ذهن دولتمردان آلمان را متوجه خود کرده بود،ریشه کن کردن سیطره یهودیان بر مقدرات ملت آلمان بود.نام این برنامه و طرح به زعم آنان«راه حل نهایى»بود که به استراتژى‏ نازى‏ها جهت انهدام دشمن خود اطلاق و پس از نتیجه ندادن سایر روش‏ها،اتخاذ مى‏شد. هیتلر به عنوان رهبر این جریان خواستار آن شد که«یهودیان باید اروپا را ترک کنند و بهترین‏ راه این است که همه آنها به روسیه بروند.»

از سوى دیگر هیملر اظهار امیدوارى مى‏کرد«که‏ روزى برسد که با تخلیه یهودیان از اروپا و فرستادن آنها به سوى آفریقا و یا مستعمره‏اى دیگر، ملت یهود به طور قطعى از بین برود.» در واقع آنان خواستار خروج یهودیان از آلمان و ثانیا رفتن آنها به یک جاى دیگر بودند.در ابتدا روسیه و بعد آفریقا و در مراحل بعدى مکان‏هاى دیگر.

یکى از روش‏هایى که بدین منظور اتخاذ شد،«بلوایى بود که علیه یهودیان در 9 نوامبر 1938 اجرا گردید.طى تحقیقات که موثق بودن آن قطعى نیست،یک خشونت همه جانبه علیه‏ یهودیت،در رأس کار دولت آلمان قرار گرفت.در تمام شهرهاى آلمان،نظامیان آلمانى حمله‏اى‏ را به خانه‏ها،فروشگاه‏ها،کنیسه‏ها،آغاز کردند.

در نتیجه خیابان‏هاى آلمان مملو از شیشه‏ شکسته بود.درخشش دروغین در آن خیابانها،شبى را بوجود آورد که آنرا کریستال ناچ،  به‏ معناى شب بلورین  یا شب شیشه‏هاى شکسته  نامیده‏اند.» جالب این که هرمان گورینگ و وکیلش در محاکمه نورنبرگ،در خصوص این واقعه مدعى‏ شدند که در این ماجرا هیچ ضررى متوجه یهودیان نشد،چون بیمه آرین تمام زیان‏هاى وارده به‏ آنها را جبران کرد و این دولت آلمان بود که ناچار شد بابت شب بلورین تاوان سنگینى را بپردازد.

تا اینجا بحثى بر سر کشتار نیست و اینکه راه حل نهایى لزوما باید با محو یهودیان از صحنه‏ روزگار،اتخاذ شود.در حقیقت اگر این راه حل با محو یهودیان از صفحه آلمان به انجام برسد،براى‏ آلمان‏ها کفایت مى‏کند.آنها معناى راه حل نهایى را از طرق متون مختلف،اخراج تمام یهودیان از اراضى تحت حاکمیت هیتلر،ذکر کرده‏اند.و حتى در اساسنامه حزب ناسیونال سوسیال هم آمده‏ است که تمام یهودیان مى‏بایست از آلمان و سپس از کل اروپا (زمانى که بر این قاره چیره‏ مى‏شوند) اخراج شوند و هیچ یهودى نمى‏تواند شهروند کامل آلمانى به حساب آید. در باب ضرورت اجراى چنین سیاستى،«روزنامه نیویورک تایمز،قابل اعتمادترین شواهد را در مورد سیاست هیتلر درباره یهودیان چاپ کرد و آمارى به دست داد که در آن گفته شده بود هیتلر حدود چهار صد هزار نفر از یهودیان آلمان را از سرزمین رایش به مهاجرت وادار نمود.

از این رو اگر وى حقیقتا بر نابودى یهودیان مصمم بود،دیگر به این چهار صد هزار نفر اجازه‏ مهاجرت نمى‏داد.» نازى‏ها این رویه خود را در کنفرانس معروف ونسى،  براى اجرا به تصویب رساندند.این‏ کنفرانس در 20 ژانویه 1942 در کنار دریاچه ونسى،به منظور هماهنگى کلیه فعالیت‏هاى اجزاء و سازماندهى کسانى که در طرح راه حل نهایى شرکت دارند،تشکیل شد. این کنفرانس متشکل از وزیرانى بود که در حل قضیه یهود مرتبط بودند و در آن،پیرامون‏ انتقال یهودیان به شرق اروپا توافق حاصل شده بود و هیچ بحثى در مورد اتاق‏هاى گاز و نه از قلع و قمع یهودیان نشد. پرده ساک نیز در کتاب خود به عنوان یک تجدید نظر طلب تاریخى  ،اظهار مى‏دارد که راندن یهودیان به سوى مشرق زمین،محور اصلى گفتگوهاى ونسى بوده است. ریمون آرون و ژاک فوره نیز پس از یک کنفرانس در سوربن در مراسم اختتامیه،به عنوان نتایج‏ بررسى‏هاى خود،اظهار داشتند که«برغم دقیق‏ترین تحقیقات کارشناسى انجام شده،به یافتن‏ دستورى مبنى بر قتل عام یهودیان موفق نشدیم». 

 علیرغم وجود بسیارى از شواهد و اسنادى که بر انکار قتل عام یهود در آلمان نازى دلالت‏ دارد،تبلیغات صهیونیستى به دلیل انتفاعى که از این رهگذر نصیب آرمان صهیونیسم مى‏شود، همواره به افسانه قتل عام یهودیان ابعاد تازه‏ترى مى‏بخشد.

«قتل عام شش میلیون یهودى»این جمله‏اى است که تمام مردم دنیا باید در ذهن خود حک‏ کنند،تا هیچ وقت،آن را از یاد نبرند و اگر فراموش کردند که بیش از 50 میلیون نفر،قربانى منافع‏ قدرت‏ها در جنگ جهانى دوم بوده‏اند،ایرادى ندارد؛چرا که بر اساس تعالیم تلمودى این شش‏ میلیون یهودى بشر هستند و 50 میلیون دیگر غیر یهودى بوده و احکام مربوط به آنها نیز در فقه تلمودى روشن است.و اگر افرادى همچون گاستون پرونو،دکتر حقوق و فرمانده لژیون دنور این سئوال را مطرح کردند«که چرا فقط باید از قربانیان یهودى صحبت و درباره غیر یهودیان مهر سکوت بر لب زد؟آیا غیر یهودیان حق یادبود ندارند؟»  هیچ نباید گفت چرا که تعاریف در مورد نوع بشر متفاوت است.

حال این سئوال مطرح است که آیا واقعا شش میلیون یهودى در جنگ دوم جهانى و در اردوگاه‏هاى آلمان نازى قتل عام شده‏اند؟ همانطور که پیش از این نیز بیان شد،هیچ دستور و یا فرمانى از سوى سران حزب نازى مبنى‏ بر قتل عام یهود وجود ندارد.«کسانى که در دادگاه نورنبرگ محکوم شدند،مکررا و با وجدانى‏ آسوده مى‏گفتند که در تمام دوران جنگ،آنان چیزى راجع به قتل عام‏هاى جمعى یهودیان و یا زندان آشویتس  و یا تربلینکا  نمى‏دانستند و اولین بارى که نام آنها را شنیدند از دهان دادستان‏ همین دادگاه بوده است. از سوى دیگر تنها توافق حاصله علیه یهود هم در کنفرانس ونسى بوده که تنها بر تبعید یهودیان به سوى شرق،تأکید داشته است و هیچ کس در آن زمان از نابودى صنعتى یهودیان‏ سخنى نگفته  و بالطبع از این طریق نمى‏توان ادعایى را ثابت کرد.
در خصوص آثار به جاى مانده از قتل عام نیز بیان نتایج تحقیق یک افسر یهودى سازمان‏ اطلاعات آمریکا در سال 1949 گویاى این مقصود است که اصلا در این اردوگاه‏ها صنعت‏ سوزاندن و یا خفه کردن از طریق گاز وجود نداشته.این افسر یهودى،«اطلاعاتى‏[...]از یک‏ لهستانى‏[...]به دست آورده بود[که بر اساس آن‏]به حفارى و کاوش در باغ سبزیجات یک اردوگاه‏ در مقیاس وسیع اقدام کرد.اما على رغم همه زحمات سنگین و خستگى‏ناپذیر وى و بودجه‏ زیادى که خرج این کار کرد هیچ گونه اثرى از خاکسترهاى فوق الذکر و یا اجساد یهودیان به دست‏ نیامد،که البته جاى تعجبى هم نبود!به خصوص این که یکى از کوره‏هاى اردوگاه را اصلا پس از جنگ و براى فیلمبردارى صحنه‏هاى فیلم«آسیاب مرگ»ساخته بودند.» پیرامون تعداد کشته شدگان در جنگ نیز،روى رقم شش میلیون از سوى بسیارى از محققین تشکیک شده است.از جمله روژه گارودى در«محاکمه آزادى»بیان مى‏کند که رقم شش‏ میلیون را که تا سال 1971 واقعى مى‏پنداشته،با ناهوم گلدمن  ،رئیس کنگره جهانى یهود، مطرح کرده و گلدمن نیز اعتراف کرده است که این رقم را وى تعیین کرده است آن هم براى این که‏ مقدار بیشترى غرامت بابت کشته شدگان یهودى دریافت نماید.

در واقع گلدمن اذعان نموده‏ است که هیچ سندى در این خصوص وجود ندارد. حتى در دادگاه نورنبرگ نیز یک افسر یهودى‏ مرموز آمریکایى به نام ویلهلم هوتل  به عنوان شاهد پیگردهاى آمریکایى‏ها رقم شش میلیون را بدون هیچ سندى گواهى کرده و این گواهى تنها دلیل این ادعا بود. آشویتس یکى از بزرگترین اردوگاه‏هایى است که در کنار اردوگاه‏هایى همچون چل منو  ، میدانک  ،تربلینکا،داخائو  و بلزک  کار به اصطلاح قتل عام را در کوره‏ها و یا اتاق‏هاى گاز انجام‏ مى‏داد.

در مورد تعداد کشته شدگان در این اردوگاه گزارشات ضد و نقیضى ذکر شده است از جمله:

1- بنا به گزارش شوروى و باز بینى‏هاى پیوسته مورخین،چهار میلیون نفر در اردوگاه‏ آشویتس کشته شده‏اند.

2- بنابر اظهار نظر پولیاکف،مورخ صهیونیست،در کتابش با عنوان«ادعیه نفرت» دو میلیون نفر در این اردوگاه،قتل عام شده‏اند.
3- بنا به گفته رائول هیلبرگ،  یکى دیگر از مورخین صهیونیست،یک میلیون و دویست و پنجاه هزار نفر در این اردوگاه به قتل رسیده‏اند.

4-بداریدا،مدیر موسسه تاریخ معاصر در مرکز پژوهشهاى علمى فرانسه،در این باره مى‏نویسد:از آنجا که رقم چهار میلیون نفر بر هیچ قاعده محکمى استوار نیست،قابل قبول نیست.

او همچنین در روزنامه لوموند مورخ 23 ژوئیه 1996 مى‏نویسد:اگر به قابل اعتمادترین آمار و ارقام اعتماد کنیم،به رقم تقریبى یک‏ میلیون کشته خواهیم رسید. جالب اینجاست که نتایج این گزارش‏ها منجر به تعویض تابلویى شد که در آن رقم چهار میلیون کشته در اردوگاه آشوتیس را نشان مى‏داد و به جاى آن تابلویى نصب شد که رقم یک‏ میلیون کشته را جایگزین کرده بود. هم اکنون در اصل رقم به صورت جدى مباحث مستندى وجود دارد و«اشغالگران آمریکایى‏ نیز به آن رسیده‏اند.آنها براى آگاهى از رقم حقیقى کسانى که در اردوگاه‏ها جان باخته بودند، گزارشى تهیه کردند که رقم کلى براى تمام اردوگاه‏ها را 1/2 میلیون نفر ذکر کرده بود. و این‏ در حالى است که رقم ذکر شده در مورد آشویتس فقط یک میلیون بوده است.این تناقض،زمانى‏ آشکارتر مى‏شود که خبر یک روزنامه آلمانى در 12 ژوئن 1946 را با هم مرور کنیم.

خبر این‏ روزنامه حاکى از برگزارى کنفرانسى خبرى با شرکت اعضاء برجسته کنگره جهانى یهود بود که در آن دکتر ام.پرلزولیگ  نماینده نیویورک در این کنگره،عبارت زیر را به زبان آورده بود: بهاى سقوط ناسیونال سوسیالیسم و فاشیسم این حقیقت است که در نتیجه یک‏ یهودستیزى بى‏رحمانه و ظالمانه،هفت میلیون نفر از یهودیان جان خویش را از دست دادند.امروزه تعداد یهودیانى که در اروپا باقى مانده‏اند حدود یک و نیم‏ میلیون نفر است.

 این ادعاى محیر العقول،روزنامه را واداشت که در این خصوص گزارش و تحقیقى را تهیه‏ نماید و در شماره بعد خود چنین بنویسد: چنانچه این رقم ادعایى صحیح باشد،در آن صورت باید گفت لطمات جانى قوم یهود در جنگ بیشتر از مجموع تلفات نیروهاى آمریکایى،انگلیسى،استرالیایى،کانادایى، نیوزلندى،فرانسوى،بلژیکى،هلندى،دانمارکى بوده است.

مارشالکو با ارائه آمار ادامه مى‏دهد که:کل تعداد یهودیان اروپا در سال 1933 بالغ بر5600000 نفر بوده است و این رقم مورد تأکید یهودیان امریکا نیز مى‏باشد.از این تعداد یک‏ میلیون یهودى بیرون خط مولوتف-روبین تروپ،اگر کسر شود و اگر یهودیان ساکن در کشورهاى‏ بى‏طرف و متفقین را هم کسر کنیم،رقم دو میلیون و پانصد هزار باقى مى‏ماند؛در حالى که بنابر نظر کارشناسان،کل یهودیان ساکن در قلمرو هیتلر و هیملر به نیم میلیون هم نمى‏رسید.  «دقیق‏ترین بر آورد[ادعایى‏]از شمار یهودیان که در داخل و خارج از اردوگاه‏هاى کار اجبارى، به دلیل فجایع نازى‏ها،بى‏غذایى،بیمارى،عوامل مرتبط با جنگ‏[نه اتاق گاز و کوره‏هاى‏ آدم سوزى‏]جان خود را از دست دادند،300 هزار نفر است» و اگر بخواهیم این تناقض و ادعاها را با وسواسى افزونتر ادامه دهیم،ارقام تفاوت بیشترى پیدا خواهد کرد.از جمله اینکه بنابر نظر روژه گارودى«در آوریل 1944،هیتلر پس از یازده سال قدرت مطلق‏[...]،نتوانسته بود،یهودیان‏ را از بین ببرد،زیرا دست کم یک میلیون یهودى را همچنان در اختیار داشت» 

 در فرانسه این‏ تعداد به گفته هانا آرنت محقق معروف در موضوع یهود ستیزى،به 250 هزار نفر یهودى مى‏رسید و در جاى دیگر«ناهوم گلدمن در کتابى تحت عنوان«تناقض یهودى»مى‏نویسد که در سال‏ 1945 حدود 600 هزار یهودى بازمانده از اردوگاههاى نازى وجود داشتند که هیچ کشورى مایل‏ به پذیرش آنها نبود.» اما بشنویم از آن عده یهودیانى که از مهلکه به اصطلاح هیتلرى جان سالم بدر برده‏اند و جهانیان آنها را کشته مى‏پنداشتند.لوئیس لوین  رئیس شوراى یهودیان آمریکا در 30 اکتبر 1946 در کنفرانسى در شیکاگو اظهار مى‏کند که در«ابتداى جنگ،یهودیان در زمره اولین‏ گروههایى بودند که از نواحى غربى شوروى که در معرض تهدید مهاجمان هیتلرى قرار داشت، تخلیه و با کشتى به مناطق امن شرق کوههاى اورال فرستاده شدند.بدین ترتیب جان دو میلیون‏ یهودى حفظ گردید»ولى آمار آنها جزو قربانیان ثبت شد.

انتفاع طرفین از هولوکاست‏

هانا آرنت معتقد است که«سیاست ناسیونال سوسیالیست‏ها در مورد یهودیان،سیاستى بود که کاملا طرفدار صهیونیسم بود»  مؤید چنین نظرى از سوى هاینتس هوهنه،روزنامه‏نگار آلمانى،بیان شد که مى‏گوید«صهیونیست‏ها استقرار فاشیسم در آلمان را نه به مثابه یک مصیبت‏ ملى بلکه به عنوان فرصتى تاریخى و بى‏مانند در وصول به هدف‏هاى صهیونیستى خویش‏ مى‏دیدند.» در واقع مى‏توان چنین ارتباط دو جانبه سودمندى را در موارد ذیل خلاصه نمود:

 1-انعقاد قرارداد هاوارا  که تسهیلات لازم جهت مهاجرت یهودیان به فلسطین را از طریق‏ انتقال سرمایه‏شان با صدور کالاهاى آلمانى فراهم مى‏نمود.

2-همکارى گروه صهیونیستى بتار با نازى‏ها.

3-مهاجرت وسیع یهودیان آلمان از طریق کمیته«رستگارى»که فردى با نام کاستنر مسئولیت آن را بر عهده داشت و در قبال آن خدماتى به نازى‏ها ارائه مى‏کرد.

4-اخذ غرامت از آلمان از 1952 به انحاء مختلف و ادامه آن تا سال 2002 به بازماندگان‏ به اصطلاح قتل عام یهود.

بر اساس توافق‏هاى حاصله«دولت آلمان زیر فشارهاى باج خواهانه صهیونیست‏ها مجبور شد،موافقت خود را با اعطاى سالانه 50 میلیون مارک تا سال 2002 به رژیم صهیونیستى‏[...] اعلام نماید.

 این غرامت‏ها آنقدر مهم و مورد نیاز دولت صهیونیستى بود که کسب آن براى سران‏ صهیونیستى را مى‏توان در بیان بن گوریون خطاب به گلدمن (مجرى طرح) دریافت.وى‏ مى‏گوید: تو و من این سعادت را داشته‏ایم که دو معجزه را تجربه کنیم،ایجاد دولت اسرائیل و امضاى توافقنامه با آلمان.من مسئول اولى بودم و تو مسئول دومى.  گلدمن به عنوان فعال اصلى در تحقق این طرح مى‏گوید: هدف از این افسانه سازى‏ها و دروغ پردازى‏ها صرفا گرفتن غرامت براى قربانیان‏ جنگ نبود.بلکه هدف از آن تهیه بودجه لازم در جهت پایه ریزى حکومتى بود که‏ کوچک‏ترین حقى در این رابطه نداشت زیرا زمانى که این جنایات انجام شد چنین‏ دولتى وجود خارجى نداشت.اما از این مسئله براى فراهم آوردن تسلیحات لازم‏ براى جنایات جدید بهره گرفت.

احیاء هولوکاست‏

مقوله هولوکاست به عنوان یکى از مصادیق یهودستیزى از منظر صهیونیست‏ها،فرصت‏ مغتنمى را به وجود آورد که به طرق مختلف و در مقاطع مناسب به کمک سیاست‏هاى بى‏پایه و بى‏منطق صهیونیسم آمده،اهداف مورد نظر آنها را محقق سازد.

یهودیان با استفاده از شیوه‏ها و بسترهاى مناسب ذیل در مسیر احیاء هولوکاست اقدامات‏ گسترده‏اى را انجام داده‏اند تا این موضوع همچنان در مخیله جهانیان زنده بماند:

1- انجام فعالیت‏هاى علمى تحقیقاتى گسترده و تهیه اسناد جهت اثبات هولوکاست.

2- برپایى موزه‏هاى یادبود در سراسر جهان به ویژه در فلسطین اشغالى (یادواشم) ،آمریکا و اروپا.

3- ساخت فیلم‏ها و سریال‏هاى متعدد و استفاده از فرصت‏هاى هنرى دیگر جهت‏ تأثیر گذارى عمیق بر روى مخاطبان.

4-اعلام روز یادبود و توافق بر آن در کشورهاى مختلف،به ویژه در اروپا و آمریکا.

5-تعقیب نازى‏ها با هدف زنده نگه داشتن کینه و نفرت و اثبات مظلومیت.

6-تأسیس سازمان‏هاى متعدد به منظور صیانت از این دستاوردها،همچون لیکرا و یا سیمون ویزنتال.

7-محاکمه و مجازات کسانى که در این موضوع شک کنند.

انکار هولوکاست‏

با تمام تدابیر و امکانات به کار گرفته شده جهت اثبات یک واقعه کذب تاریخى،عده‏اى با استناد به شواهد و یافته‏هاى تحقیقى این داعیه صهیونیست‏ها مبنى بر وقوع هولوکاست را زیر سؤال برده‏اند.این عده عمدتا با«مؤسسه بازنگرى تاریخى»  در ارتباط بوده و به‏ «تجدید نظر طلبان»مشهور هستند.

افرادى همچون مارک وبر،روبرت فوریسون،فردریک توبن،روژه گارودى،دیوید ایروینگ، آرمان امادروس و داریوژ راتایژاک معتقدند که هولوکاست مهمترین حربه صهیونیستى است که‏ واقعیت آن یقینا با اسناد موجود زیر سؤال رفته و مدارک و شواهد ادعایى یهودیان بدون اعتبار و ابطال پذیر است.

یهودستیزى به عنوان یک حربه صهیونیستى‏

اسرائیل شاهاک از هم کیشان یهودى خود تمنا مى‏کند که به خاطر تحمل تاریخ ترسناک‏ یهود ستیزى،حق ندارند که آنچه مى‏خواهند انجام دهند.تنها به این دلیل ساده که رنج‏ برده‏اند. ولى صهیونیست‏ها خود در بوق یهود ستیزى مى‏دمند و اتفاقا همین کارى که نباید،انجام‏ مى‏دهند.آنها مى‏خواهند به واسطه وقوع آشویتس خود را مستحق برپایى یک دولت بنمایانند؛ به همین دلیل نیز آبراهام هشل مى‏گوید که دولت اسرائیل پاسخ خدا به آشویتس است  و یا موشه زیمرمن،رئیس گروه مطالعات آلمانى در دانشگاه عبرى اورشلیم تأکید مى‏کند که‏ «هالوکاست‏[هولوکاست‏]توجیه اصلى تأسیس دولت اسرائیل است».  در واقع برپایى دولت‏ اسرائیل بنا بر عقل سلیمى که آنها ترویج مى‏کنند،نتیجه منطقى ظلمى است که بر یهودیان در هولوکاست رفته است.

در این خصوص آیزا برلین  در کتاب فلسفه سیاسى خود این مفهوم را چنین بیان مى‏کند: یهودیان هم مثل همه انسان‏هاى دیگر[نیازى‏]دارند.این نیاز را در مورد یهودیان‏ باید در بستر تاریخى درک کرد که،تاریخ مردمى تحت تعقیب و آزار است. بنابر همین دلیل و همین نیاز،برلین«خواست تأسیس وطنى براى یهودیان را خواستى‏ قاطع و پاسخ ناپذیر مى‏داند.چنین وطنى باید تأسیس شود،زیرا بدون آن یهودیان در هر جاى‏ جهان هرگز نمى‏توانند از تعقیب و آزار مصون بمانند.» و بنا بر همین منطق و ضرورت است که صهیونیسم،همواره باید مایه حیات خود به نام‏ یهود ستیزى را همراه خود داشته باشد و این دو باید آن چنان با هم تلفیق شوند که هیچ کس توان‏ و جرأت جدا کردن آنها را از یکدیگر نداشته باشد.یعنى حتى اگر به صهیونیسم انتقادى وارد بود، دیگر نمى‏توان آن را مطرح کرد.چون منتقد به مثابه یهودستیز مطرح مى‏شود و یهودستیز به‏ عنوان کسى که حق مسلم یک یهودى مظلوم و ستمدیده را محترم نشمرده است،محکوم است.

مخالفین سیاست‏هاى صهیونیستى در طول تاریخ حیات این جنبش همواره با انگ‏ یهود ستیز مواجه بوده‏اند«و این امر باعث شده است همه از ترس اینکه مبادا به یهود ستیزى‏ متهم شوند از افشا کردن انحراف طرح صهیونیسم خودارى کنند»  و این فضا وقتى سنگین‏تر مى‏شود که یهودیان نیز بر آن تصریح مى‏کنند.همچون«خاخام آیزنبرگ که معتقد است انتقاد از صهیونیسم یعنى یهود ستیزى...زیرا یهودیت بدون صهیونیسم قابل تصور نیست».

  افرادى که‏ با این منطق از سوى صهیونیست‏ها مورد هجمه قرار گرفته‏اند،در تاریخ 50 ساله اخیر کم‏ نیستند.در انگلستان که تفکر صهیونیسم در آن متولد شد،شخصیت‏هایى همچون ارنست‏ بیون،وزیر خارجه حکومت کارگرى اتلى است که به جرم حمایت از منافع استعمارى انگلیس در مناطق نفت‏خیز عربى و مخالفت با طرح‏هاى دشمن‏زاى صهیونیستى در کشورهاى عربى، یهود ستیز  لقب گرفت.و یا مى‏توان از جیمز فورستال وزیر دفاع سابق آمریکا یاد کرد که به دلیل‏ صیانت و دفاع از منافع ملى کشورش در مناطق استراتژیک دنیا همچون فلسطین،یهودستیز نامیده شد و زندگى خصوصى‏اش صحنه تاخت و تاز صهیونیست‏ها قرار گرفت،به طورى که دیگر توان ادامه زندگى برایش نماند و خودکشى کرد. از میان یهودیان نیز اگر عده‏اى باشند که از سیاست‏هاى صهیونیستى حمایت نکنند، مشمول این منطق مى‏شوند.

خاخام یهودى شهر اودسا در شوروى نمونه،موید این گفتار است‏ که تنها به این علت که حاضر به سخنرانى به سود اسرائیل در کنیسه نشده بود،وى را آنتى سمیتیست خواندند. در اسرائیل نیز شکایت بر ضد صهیونیست‏ها از سوى خود یهودیان نیز جرأتى ستودنى‏ مى‏خواهد و بعضى از احزاب همچون ماتزپن نیز بر آن اعتراف داشته،از آن ترسان‏اند.این سازمان‏ خاطر نشان مى‏سازد که همه«از این ترس همگانى آگاهند و بدین جهت است که همواره در این‏ ساز مى‏دمند.این نغمه خوانى را نمى‏توان از شانتاژ عاطفى باز شناخت.» در حقیقت رمز موفقیت صهیونیست‏ها همواره این بوده است که حقایق را قلب و تعریف کنند.در قبال چنین روش بى‏منطق و بى‏استدلالى مى‏توان رویه‏اى مناسب در پیش گرفت تا این‏ ترفند صهیونیستى بى‏اثر شود.

الگوى عملى این رویه را باید از زبان کشیش پى‏یر خطاب به روژه‏ گارودى در خلال محاکمه‏اش دریافت،که مى‏گوید: من فکر مى‏کنم تو باید ابتدا کلمه صهیونیسم را تعریف کنى.در این صورت مخالفان‏ تو نخواهند توانست کوچکترین اتهامى مبنى بر یهودستیزى به تو وارد کنند. یعنى رویه‏اى که آنها براى آمیختگى آن دو در پیش گرفته‏اند،بالعکس شده و سعى شود که‏ این دو مفهوم از یکدیگر به صورتى جداگانه بازشناخته شود و آنگاه در خصوص هر کدام‏ موضع گیرى مستدل منطقى و مستند صورت گیرد.

منبع: Anti Semitism

برچسب ها : سیاسی, فراماسون
نویسنده کیوان مجیدی در ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ | نظرات ()
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )