بسیج گنجنامه

بسیج دانشجویی موسسه آموزش عالی گنجنامه

مطالب اخیر وبگاه

لینک دوستان وبگاه

برچسب‌ها

طراح قالب

ثامن تم؛مرجع قالب و ابزار مذهبی وبلاگ و سایت
باز این چه شورش است ... محرم آمد ... یاحسین ...

مسؤولیت دینی 

اسلام، مسؤولیت بزرگی را در مورد آنچه در کشور مسلمین اتفاق می افتد، حوادث و بحرانهایی که با دین آنان منافات دارد و با منافعشان سازگار نیست، برعهده هر مسلمان گذاشته است؛ زیرا هیچ پذیرفته نیست در اسلام که مسلمان، در برابر حوادث تکان دهنده ای که بر امّت یورش می آورد و منافع آن را نابود می سازد، موضعی غیر مسؤولانه و لا ابالیگرانه داشته باشد، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله این مسؤولیت را اعلام کرده و فرموده است: «کلکم راع و کلّکم مسؤول عن رعیّته» «هرکدام از شما در مورد اجتماع و مردمش مسؤولیت دارد»، پس مسلمان در برابر خداوند مسؤول است که اجتماعش را مورد توجه خود قرار دهد و برای حفظ منافع کشور و دفاع از امتش، بیدار بماند.
در پرتو این مسؤولیت بزرگ است که امام با ستم امویان مبارزه نمود و بابرنامه های آنان که هدفشان به بردگی کشیدن امّت و خوار نمودن آن و به یغما بردن ثروتهایش می باشد، نبرد کرد، آن حضرت علیه السلام در مورد آنچه اسلام بر او واجب کرده مبنی بر این که با حکومت طاغوتی یزید جهاد کند، در برابر حرّ و یارانش سخن گفته است. آن حضرت علیه السلام فرمود:
«ای مردم! رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: هر کس سلطان ستمگری را ببینید که حرام خدا را حلال می شمارد و فرمان خدا را نادیده می گیرد و با سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله مخالفت می کند و با بندگان خدا به گناه و تعدّی رفتار می نماید، ولی به سخن یا به عمل بر او اعتراض نکند، بر خداوند حق است که او را به جایگاهش وارد سازد».


alt 


وظیفه دینی بر امام واجب می ساخت که در برابر حکومت اموی قیام کند، حکومتی که حرامهای خدا را حلال شمرده و فرمانهایش را نادیده گرفته و با سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله مخالفت نموده بود، جمعی از علمای مسلمین به صراحت بیان کرده اند که وظیفه دینی بر امام واجب می ساخت که در صحنه های جهاد، در دفاع از اسلام، دست به عمل بزند. که بعضی از آنان عبارتند از:

 

الف - امام محمد عبده: «امام محمد عبده» در بیان حکومت عادل و ظالم در اسلام به قیام امام بر ضد حکومت یزید اشاره نمود و قیام امام را وظیفه ای شرعی دانست و گفت: «اگر در دنیا حکومتی عادل یافت شود که شریعت را به پای دارد و حکومت ستمگر دیگری که آن را برپای ندارد، بر هر مسلمانی واجب است که اولی را یاری دهد و دومی را فرو گذارد... و از این گونه است قیام امام حسین علیه السلام سبط پیامبر صلی الله علیه و آله بر امام جور و ستم که به زور و منکر امور مسلمین را در دست گرفته بود، یزید بن معاویه که خداوند هم او را خوار بدارد و هم حامیانش یعنی «کرامیه» و «نواصب» را خوار نماید» (1) .

ب - محمد عبدالباقی: «استاد محمد عبد الباقی سرور»، درباره مسؤولیت دینی و اجتماعی که بر امام واجب می ساخت تا در برابر حکومت یزید به مبارزه بر خیزد، گفته است: «اگر حسین علیه السلام، با یزید فاسق بی بند و بار بیعت می نمود که شراب و زنا را مباح ساخته و کرامت خلافت را به همنشینی با زنان آوازخوان، منحط نموده و جلسات شرابخواری را در مجلس حکومت برپا نموده و سگان و بوزینگان را خلخالهایی از طلا پوشانده بود در حالی که صدها هزار مسلمان گرسنه و محروم برجای مانده بودند.
اگر حسین علیه السلام با یزید بیعت می کرد که با این وضع، خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد، این، فتوایی از حسین علیه السلام بر مباح شمردن این کار برای مسلمین می بود و سکوت وی نیز نشانه رضایت در این موارد بود و رضایت به ارتکاب منکرات، اگر چه به سکوت باشد، به حکم شریعت اسلام، گناه و جرم شمرده می شود... حسین با وضعی که در روزگار یزید داشت، در شبه جزیره عرب و بلکه در همه
سرزمینهای اسلامی، به خاطر جایگاهش نزد مسلمین و قرابتش از رسول پروردگان جهانیان و به خاطر اینکه پس از مرگ بزرگان مسلمین، عظیم ترین فرد مسلمان آن روزگار از جهت علم، زهد، نسب و موقعیّت بود، لذا وی آن شخصیتی بود که برای حمایت از میراث اسلامی، مسؤولیت داشت، بنابراین، احساس مسؤولیتی نمود که او را ندا می داد و از او می خواست تا منکرات را متوقف سازد، خصوصاً اینکه آن کس که این منکرات را انجام می داد و دیگران را به ارتکاب آنها تشویق می نمود، همان کسی بود که در جایگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود، این یک.
دوّم اینکه: آن حضرت برای خلافت، بیعتهایی از جزیرة العرب و سی هزار پیام از سی هزار نفر عراقی از ساکنان بصره و کوفه دریافت نمود که از او می خواستند برای مشارکت با آنان در جنگ با یزید بن معاویه حرکت کند و با تکرار این پیامها بر او اصرار ورزیدند تا آنجا که رئیس آنان، عبداللَّه بن حصین، گفت: ای حسین! در روز قیامت، از تو نزد خداوند متعال، شکایت خواهیم کرد، این چگونه ممکن است در حالی که حسین، حمیّتی دینی و غیرتی اسلامی داشت و مفاسد را در برابر چشمان خود می دید؟! چگونه ممکن است به ندای آنان پاسخ ندهد؟! بنابراین، ندایشان را آن گونه که شریعت اسلامی دستور می دهد، پاسخ مثبت داد و به سوی عراق حرکت نمود» (2) .
این، نظر به غایت محکم است، زیرا همراه با دلایل شرعی است که مسؤولیت جهاد و قیام بر ضد حکومت طاغوتِ زمان را بر عهده امام قرار می دهد.

ج - عبدالحفیظ ابوالسعود: «استاد عبد الحفیظ ابوالسعود» می گوید: «امام حسین علیه السلام ملاحظه کرد که اینک - یعنی پس از هلاکت معاویه - عدم پذیرش خود را نسبت به این بیعت اعلام کند و برای خود از مسلمین بیعت بگیرد این کار برای محافظت از اسلام و رفع ظلم و دور کردن آن تبهکار (یزید) از آن جایگاه با ارزش، کمترین وظیفه به شمار می آمد» (3) .

د - دکتر احمد محمود صبحی: و از جمله کسانی که از این مسؤولیت دینی سخن گفته اند، «دکتر احمد محمود صبحی»است. وی می گوید: «در اقدام حسین علیه السلام به بیعت با یزید، انحراف از اصول دین می بود؛ زیرا سیاست دینی مسلمین، وراثت سلطنت به صورت ولایت عهدی را چیزی جز بدعتی هرقلی نمی دانست که بر اسلام داخل گردانیده شده بود و از آنجا که انتخاب شخص یزید، با آن زشتکاری که از وی شناخته شده و تمایلی که به لهو و شرابخواری و همنشینی با بوزینگان داشت، برای اینکه منصب خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله را عهده دار شود، بزرگترین گناه سیاسی در اسلام بود که هر کس در آن مشارکت می داشت و به آن راضی می بود، متحمل گناه آن می گشت، چه رسد به اینکه اقدام کننده به این کار، فرزند دخت رسول اللَّه باشد. در این صورت، قیام حسین علیه السلام، مسأله ای بود که به دعوت و عقیده بیش از سیاست و جنگ متّصل می شد» (4) .

ه علائلی: «علائلی» می گوید: «وظیفه ای برای خلیفه وجود دارد که اگر انجام ندهد، بر امّت واجب می شود او را سرنگون سازند و بر مردم واجب می گردد که بر ضد وی قیام کنند و آن تلاش در عمل به قانونی است که همه مردم در برابر آن خاضع هستند، در غیر این صورت، هرگونه تظاهری بر خلاف آن، خودسری و تبهکاری خواهد بود. نیز بر شخص مجری قانون، واجب است که بیش از هر شخص دیگری به احترام قانون تظاهر نماید و مسؤولیتش از این جهت، بزرگتر است، پس هرگاه پادشاه، فاسق شود و فسق خود را آشکار نماید و خداوند و پیامبرش و مؤمنان را نادیده گیرد، خضوع در برابر وی، چیزی جز خضوع برای فسق فحشا و منکر نخواهد بود و اعتماد بروی چیزی جز اعتماد بر خودسری و فسق آشکار نیست. این همان معنای تحلیلی گفتار آن حضرت علیه السلام است که فرمود: یزید مردی فاسق، شرابخوار و آدمکش است که فسق را آشکارا انجام می دهد» (5) .
اینها برخی از نظریاتی است که جمعی از علما در مورد الزام شرعی امام به قیام بر ضد یزید طاغوتی ابراز نموده اند آن حضرت حق نداشته است در برابر ظلم و ستمی که یزید مرتکب می شد، موضعی بی تفاوت اتخاذ نماید.

 alt 


مسؤولیت اجتماعی

امام علیه السلام به جهت موقعیّت اجتماعی اش، در برابر امت، به خاطر ظلم و ستمی که امویان بر آن وارد کرده بودند، مسؤولیت داشت، چه کسی از آن حضرت به حمایت امّت و دور کردن تعدی از آن شایسته تر بود، وی سبط رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و ریحانه او بوده و دین، دین جدش و امّت، امّت جدش بوده است، او در درجه نخست، مسؤول سرپرستی امت را داشت.
امام حسین علیه السلام معتقد بود در برابر این امّت، مسؤولیت دارد و انتخاب سکوت و خاموشی و عدم قیام در برابر حکومت اموی آکنده از ستم و گناه، به هیچ روی در تغییر اوضاع اجتماعی تأثیری نداشته است، لذا آن حضرت علیه السلام بار این مسؤولیت بزرگ را به دوش کشید و رسالت خود را با امانت و اخلاص، ادا کرد و جان خود و اهل بیت و یارانش را فدا نمود تا عدالت اسلام و حکم قرآن را به صحنه زندگی بازگرداند.

 اقامه حجت بر امام حسین

برای اعلام جهاد و مبارزه بانیروهای ستم و الحاد، حجّت بر امام اقامه گردید، زیرا نامه ها و هیأتها از مهمترین پایگاه نظامی در اسلام یعنی کوفه، پی در پی به آن حضرت می رسید، نامه های مردم آن مسؤولیت خدایی را برعهده آن حضرت می گذاشتند اگر به درخواستهای مصرانه آنان جهت رهایی دادنشان از ستمکاری و تعدّی امویان، پاسخ مثبت نمی داد و طبیعی است که اگر آن حضرت به آنان پاسخ مثبت نمی داد، در برابر خداوند و در برابر امّت در طول تاریخ، مسؤول و حجّت بر آن حضرت برقرار می بود.

 حمایت اسلام

از محکمترین عواملی که فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر آنها دست به قیام زد، حمایت اسلام از خطر حکومت اموی بود، آن حکومتی که می کوشید تا اسلام را محکوم کند و ریشه کن سازد و ارزشهایش را به خاک سپارد، زیرا یزید، در حالی که بر مسند خلافت اسلامی قرار داشت، کفر و الحاد خود را با این گفته اش اعلام نمود:
لعبت هاشم بالملک فلا     خبر جاء و لا وحی نزل
«بنی هاشم در مملکت بازی نمودند؛ زیرا نه خبری آمده و نه وحیی نازل شده است».
این شعر، از عقیده جاهلی که یزید به آن پایبند بود، پرده برداشت؛ زیرا یزید به وحی، کتاب، بهشت و جهنم، اعتقادی نداشت و سبط پیامبر، ملاحظه کرد که اگر برای حمایت دین، قیام نکند، نوه ابوسفیان بر آن یورش خواهد برد و دیگر تنها نامی از آن خواهد ماند، بنابراین، آن حضرت علیه السلام انقلاب بزرگش را آغاز کرد که در آن، خود را قربانی دین خدا ساخت و خون پاکش که معطر به عطر رسالت بود، مرهم این دین گردید و مسلّم است که اگر فداکاری آن حضرت نبود، از اسلام نه اسمی می ماند و نه رسمی، دین، دین جاهلیت و دین فحشا و فسق می شد و همه زحمات پیامبر صلی الله علیه و آله و تلاشهای آن حضرت برای خیر و هدایت مردم، برباد می رفت؛ چنانچه پیامبر صلی الله علیه و آله از پس غیب، آینده امّتش را نگریست و با چشم یقین مشاهده کرد که چگونه امّتش به انحراف از دین دچار می گردند و چه فتنه ها و مصیبتهایی به دست فرومایگانی از قریش بر آنان وارد می شود و مشاهده فرمود این حسین علیه السلام است که به حمایت اسلام بر می خیزد، آنگاه آن سخن جاویدانش را بر زبان آورد که: «حسینٌ منی و انا من حسین؛ حسین از من است و من از حسینم» و به حق، پیامبر صلی الله علیه و آله از حسین بود؛ زیرا فداکاری وی حمایت از قرآن بود و خون پاکش باگذشت قرون و اعصار، همچنان درخت اسلام را آبیاری خواهد نمود.

 نگهداری اسلام

از درخشنده ترین عللی که امام حسین علیه السلام به خاطر آنها قیام کرد،
پاکسازی خلافت اسلامی از پلیدیهای امویان بود که به ناحق بر آن جسته بودند...؛ زیرا خلافت در روزگار آنان، آن گونه که اسلام می خواست، وسیله ای برای تحقق عدالت اجتماعی میان مردم و از بین بردن همه عوامل عقب ماندگی و فساد در زمین، نبوده است.
اسلام، مسأله خلافت را به اعتبار اینکه پایه محکمی برای گسترش حق و عدالت میان مردم است، بسیار مهم دانسته است، زیرا اگر خلافت صالح باشد، همه امّت به صلاح خواهند بود و اگر از و ظایف آن منحرف شود، امّت، دچار نابسامانی شدیدی در همه امور فکری و اجتماعیش می گردند... لذا اسلام به صورتی مؤکد به مسأله خلافت اهتمام ورزیده، متصدی آن را ملزم ساخته است که سرشتهای نیک وصفات والای عدالت و امانت و آگاهی از نیازهای امّت در زمینه های اقتصادی، اداری و سیاسی داشته باشد و برکسی که فاقد این صفات باشد، حرام گردانیده است که خود را نامزد خلافت سازد... امام علیه السلام در نخستین نامه هایش به اهل کوفه، از این صفات سخن گفته است که باید در وجود کسی که خود را نامزد امامت مسلمین و اداره امور آنان می نماید، به و فور موجود باشد. آن حضرت علیه السلام فرمود: «سوگند به دینم که امام نیست جز آنکه به کتاب خدا عمل کند و به قسط رفتار نماید و به حق معتقد باشد و نفس خود را برای خدا نگهدارد» (6) .
پس هرکس به این صفات، آراسته باشد، حق دارد که خودرا برای امامت مسلمین و خلافت آنان، عرضه بدارد و هرکس به آنها متصف نباشد، حقی برای تصدی این منصب مهم که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن قرار داشت، ندارد...
خلافت اسلامی تنها تسلطی زمانی بر امّت نیست، بلکه نیابتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و ادامه ذاتی حکومت درخشان آن حضرت است. امام حسین علیه السلام دید که منصب جدش به دست شرابخواری افتاده است که جز شهوات و خواسته هایش چیزی را نمی شناسد، بنابراین، آن حضرت علیه السلام به پا خاست تا وجود تابان و گذشته درخشان را به خلافت اسلامی بازگرداند.

 

آزاد سازی اراده امت

در روزگار معاویه و یزید، امّت، اراده و اختیاری از خود نداشت و کالبدی بی جان بود که نه احساسی داشت و نه اختیاری؛ زیرا قید و بندهای گرانی بر آن بسته بودند و روزنه های نور و بینش را به رویش مسدود کرده و میان آن و میان اراده اش حایل ساخته بودند.
حکومت اموی، به تخدیر مسلمین و فلج ساختن اندیشه آنان همّت گماشت، مسلمین، دلهایشان همراه امام حسین علیه السلام بود، اما آنان نمی توانستند از قلبها و ضمیرهایشان پیروی کنند، از آن جهت که حکومت امویان، به زور بر آنها تسلط یافته بودند و چیزی از کارهای خود را مالک نبودند؛ نه اراده ای بر ایشان بود و نه اختیاری، نه عزمی و نه تصمیمی، همچون مجسمه هایی شده بودند که در آنها نه احساسی بود و نه حرکتی، جامه خواری برآنها پوشانیده شده و در زیر تازیانه های امویان و تجاوز آنان، فرومایه و بی مقدار گشته بودند.
امام، به سوی صحنه های جهاد و فداکاری رهسپار گشت تا در مسلمانان، روح عزّت و کرامت بدمد، شهادت آن حضرت، نقطه تحولی در تاریخ مسلمین و حیات آنان بود، آنگاه آنان به یکباره دگرگون گشتند و به سلاح نیروی عزم
وتصمیم، مسلح شدند و از همه منفی بافیهایی که بر آنها دست یافته بود، رها گشتند و مفاهیم ترس و تسلیم که بر آنان پنجه زده بود، به اصول انقلاب و مبارزه مبدّل شدند، آنان دست دردست، انقلابهای فراوانی را به پا کردند که شعارشان این بود: «یالثارات الحسین؛ انتقام حسین را بگیریم» و این شعار، همان فریاد رعد آسایی بود که تختهای سلطنت امویان را درهم کوبید و قدرتشان را به نابودی کشید.

 آزاد سازی اقتصاد امت

اقتصاد امّت که شریان زندگی اجتماعی و فردی آن بود، دچار فروپاشیدگی شده بود؛ زیرا امویان به صورتی آشکار، به غارت خزانه مرکزی و اختصاص غنایم و دیگر نتایج جنگها و غنیمتها به خویشتن پرداختند و به ثروتی عظیم دست یافتند و اموال فراوانی در خانه هایشان انباشته گردید که در مصرف آنها سرگردان شدند، معاویه در برابر مسلمین اعلام نمود که مال، مال خداست و مال مسلمین نیست و او به آن شایسته تراست. «سعید بن عاص» می گوید: «شهرها و آبادیها، باغ قریش است!».
امویان به صرف اموال در راه مقاصد سیاسی شان پرداختند که هیچ ارتباطی به منافع امّت نداشت. موارد برجسته صرف آن اموال، عبارت بودند از:

الف - خرید وجدانها و دینها .

ب - صرف اموال برای کمیته های جعل برای جعل اخباری که وجود امویان را پشتیبانی می کرد و از ارزش اهل بیت می کاست .
ج - بخششهای فراوان و عطایای بسیار به بزرگان و اشراف برای بستن دهانهای آنان در برابر ظلمی که حکومت در حق مردم مرتکب می شد.
د - صرف اموال در راه لهو و لعب و فحشا؛ زیرا خانه های آنان از زنان و مردان آواز خوان و وسایل موسیقی و دیگر منکرات پر شده بود.
اینها برخی از مواردی بود که برای آنها اموال، صرف می شد در حالی که گرسنگی تن امّت را در کام خود فرو می برد و بینوایی گسترش یافته و شبح فقر در همه سرزمینهای اسلامی، به چشم می خورد، به غیر از شام که در رفاه به سر می برد؛ زیرا قلعه محکمی بود که ستم و ظلم امویان آنها را حمایت می کرد.
امام حسین علیه السلام به پاخاست تا اقتصاد امّت را حمایت کند و توازن زندگی معیشتی را به آنان باز گرداند.
آن حضرت، اموالی از خراج را که برای معاویه فرستاده می شد، مصادره نمود و اموال دیگری را نیز که در زمان یزید، از یمن به خزانه دمشق فرستاده می شد، در اختیار گرفته آنها را میان فقرا و نیازمندان تقسیم نمود. آن حضرت علیه السلام بیش از هر چیزی، از این درد رنج می برد که می دید، فقر گریبان مردم را گرفته است و چیزی از بیت المال برای سامان دادن به زندگی آنان مصرف نمی شد.

 ستمکاریهای اجتماعی

ستمکاریهای اجتماعی در سرتاسر سرزمینهای اسلامی گسترش یافته هیچ سرزمینی یافت نمی شد مگر اینکه دستخوش ظلم و ستم امویان شده بود که از نمونه های ستم آنان، موارد ذیل است:

الف - فقدان امنیت: «امنیت»، در سرتاسر کشور از بین رفته ترس و وحشت، بر همه شهروندان دست یافته بود؛ زیرا حکومت اموی در ستم پیش رفته بی گناه را به جای گناهکار و روی آورنده را به جرم روی برگرداند، می گرفت و از روی گمان و تهمت، کیفر می داد، بی گناهان را بی حساب به زندانها و گورها روانه می ساخت، مردم در روزگار زیاد، می گفتند: «سعد را نجات ده که سعید هلاک شده است» هیچ کس یافت نمی شد مگر اینکه بر جان و مال خویش، هراسان بود، بنابراین، امام حسین علیه السلام قیام کرد تا مردم را از این ستم هولناک، نجات بخشد.

ب - حقیر شمردن امّت: خط سیاسی مورد توجه امویان، اقدام به ذلیل ساختن امّت و حقیر شمردن آنان بود که از نشانه های آن حقیر شمردن، این بود که آنان گردن مسلمین را مهر می زدند آن گونه که اسبان را داغ می کردند و این علامتِ به بردگی کشاندن آنان بود. همچنین، آنها برکف دست مسلمین علامتی را نقش می زدند تا آنها را برده معرفی کنند همان گونه که با بردگان روم و حبشه عمل می کردند (7) امام علیه السلام به میدانهای جهاد شتافت تا درهای عزّت و کرامت را به روی مسلمین بگشاید و آن کابوس تاریکی را که زندگیشان را به تاریکی محضی که کورسویی از روشنایی در آن دیده نمی شد، درهم شکند.

 ستمهای هولناک نسبت به شیعیان

امام، از رنجهایی که شیعیان در زمان معاویه تحمل کردند و محنتها و بلاهای فراوانی که کشیدند، سخت در رنج بود؛ زیرا معاویه در ظلم، ستم، و شکنجه و کشتار بی رحمانه آنان تلاشها کرد، تا آنجا که به امام حسین علیه السلام می گفت: «ای ابا عبداللَّه! دانستی که ما شیعیان پدرت را کشتیم و آنان را غسل و کفن دادیم و بر آنان نماز گزاردیم و به خاکشان سپردیم» (8) .
معاویه بسیار کوشید تا با شیعیان، تصفیه حساب بنماید که خلاصه آن بدین شرح است:
الف - اعدام بزرگان آنان، همچون «حجر بن عدی، عمرو بن حمق خزاعی، صیفی بن فسیل» و دیگران.
ب - به دار کشیدن آنان بر روی تنه های درختان خرما.
ج - زنده به گور ساختن آنان.
د - و یران ساختن منازل آنها.
ه - نپذیرفتن شهادت آنان.
و - محروم ساختن آنان از مقرری بیت المال.
ز - ترساندن و به هراس افکندن بانوان آنان.
ح - گسترش جوّ ترور و وحشت در میان همه طبقاتشان.
و دیگر انواع ستمکاری که شیعیان با آن دست به گریبان بودند، امام حسین علیه السلام از آنچه بر سر آنها آمده بود، به شدت نگران گردید و یادداشت مهم خود را برای معاویه فرستاد و در آن جرایمی را که معاویه در حق شیعیان مرتکب شده بود، بر شمرد .

اقدامات بی رحمانه ای که حکومت اموی بر ضد شیعیان انجام داده بود، از عوامل انقلاب آن حضرت، برای رهایی آنان از آن وضعیت تلخ و دردناک و حمایت آنها از ظلم و ستم بوده است.

 محو کردن نام اهل بیت

از برجسته ترین عواملی که سرور شهیدان علیه السلام به خاطر آنها قیام کرد، این بود که حکومت اموی، کوشید تا یاد اهل بیت علیهم السلام را محو کند و فضایل و مناقبشان را از یادها ببرد، معاویه در این راه، از پلیدترین وسایل استفاده نمود، که عبارت بودند از:

الف - جعل اخبار برای کم کردن ارزش آنان.
ب - به کارگیری دستگاههای تعلیم و تربیت، برای پرورش کودکان با دشمنی آنان.
ج - کیفر دادن هر کسی که از فضایل آنان یاد می کرد به شدیدترین مجازاتها.
د - ناسزاگویی به آنان بر منبرها، مناره ها و در خطبه های نماز جمعه.
امام حسین علیه السلام کنگره سیاسی بزرگی در مکه مکرمه منعقد ساخت و مسلمین را از اقدامات خطرناکی که معاویه برای از بین بردن اهل بیت از صحنه اسلام انجام داده بود، آگاه کرد... آن حضرت علیه السلام با بی صبری در شوق جهاد، می گداخت و دوست می داشت ای کاش! مرگش فرا می رسید ولی دشنام به پدرش را بر منبرها و گلدسته ها نمی شنید.

نابود کردن ارزشهای اسلامی 

امویان به نابود کردن ارزشهای اسلامی همّت گماشتند به نحوی که دیگر نشانی از آنها در متن زندگی مسلمانان دیده نمی شد، برخی از آنها عبارتند از:

الف - وحدت اسلامی: امویان، تفرقه و اختلاف را میان مسلمانان گسترش دادند و تعصبهای قبیله ای را زنده ساختند و بدگویی میان خاندانها و قبایل عرب را تشویق نمودند تا وحدتی میان مسلمین پدید نیاید.
یزید، «اخطل» را تشویق کرد تا انصار را بد بگوید، آنان که پیامبر صلی الله علیه و آله را پناه دادند و در روزهای غربت و محنت اسلام، از دین وی حمایت کردند.
پدیده آشکار در شعر آن روزگار، بدگویی بی شرمانه بود که شاعران، شایستگیهای ادبی خود را تنها به بدگویی و هنرنمایی در شیوه های نسبت ناروا و ناسزاگویی خاندانهایی که با قبایلشان رقابت می کرد، اختصاص دادند، شعر اموی از هر نوع سرشت انسانی یا هدفی اجتماعی، خالی بود و تنها پدیده بدگویی را در برداشت و بدین ترتیب با وحدت فراگیری که اسلام برای فرزندانش می خواست، مخالفت گردید.

ب - مساوات: امویان مساوات عادلانه ای را که اسلام اعلام فرمود، نابود ساختند؛ زیرا عربها را بر غیر عرب مقدم شمردند و جوّ هراسناکی از تشنج و دسته بندی سیاسی میان مسلمین به وجود آوردند که نتیجه آن، این بود که موالی (مسلمانان غیر عرب) مجموعه ای از کتابها را در نقص عربها و نکوهش آنان تألیف نمودند همچنانکه عربها نیز کتابهایی در نقص موالی و حقیر شمردن آنان نوشتند که در رأس کسانی که این گونه تشنج را میان مسلمین به وجود آورد، زیاد بن ابیه بود. او نسبت به عربها کینه توز بود و به نویسندگان فرمان داد تا از عربها بدگویی کنند.
این سیاست زشت، با روح اسلام مخالفت داشت که در همه حقوق و تکالیف میان مسلمین با اختلاف قومیتهایشان، مساوات را برقرار ساخت.

ج - آزادی: در طول مدّت حکومت اموی، هیچ مفهومی از آزادی در صحنه زندگی وجود نداشت، زیرا نظام حاکم، مردم را در مورد هر اقدامی که با خواستهایش موافقت نداشت، به مجازاتی سخت و شدید می گرفت تا هیچ کس نتواند حقوق خود را مطالبه نماید و یا در مورد یکی از منافع مردم سخن بگوید، از آنجا که حکومت نَطع (9) و شمشیر، در آن روزگار برقرار بود.
سرور آزادگان، به پاخاست تا انسان مسلمان و دیگر انسانها را از ستم همگانی برهاند و حقوق مردم را که در روزگار معاویه تضییع شده بود، به آنان بازگرداند.

فروپاشی اجتماع

اجتماع در روزگار امویان منحط شد وفاقد همه ارزشهای اسلامی گردید، مهمترین عواملی که به انحطاط آن انجامید، عبارتند از:
1 - محروم ساختن اجتماع از تربیت معنوی که هیچ یک از خلفا به جز حضرت امام امیر المؤمنین علیه السلام اهمیتی بدان نمی دادند، آن حضرت به این کار، توجهی خاص داشت ولی حوادث هولناک، وی را از ادامه راهش در اصلاح مردم و بهبودی اخلاقشان بازداشت.
2 - تلاش حکومت اموی در فاسد ساختن اجتماع و گمراه نمودنش هر چیزی که از حقیقت اسلام، و هدایت اسلامی دور بود را به خوراک اجتماع دادند این دو عامل، بنا به اعتقاد ما، از مهمترین عواملی هستند که به انحطاط آن اجتماع منجر شد... نشانه های آن از هم پاشیدگی و انحطاط عبارت بودند از:

الف - پیمان شکنی: بیشتر فرزندان آن اجتماع، شکستن عهد و پیمان را گناه نمی دانستند؛ زیرا وفا نکردن آن را امری عادی و معمول میان مردم می شمردند که «کسرای عرب» آنان را بر این کار تشویق نمود؛ زیرا در سخنرانی اش در «نخیله» اعلام کرده بود به هیچ تعهدی که برای امام حسن، بر خود لازم کرده، وفا نخواهد کرد و عمداً همه وعده هایی را که به آن حضرت داده بود، برهم زد و وفا ننمود... این پدیده از آشکارترین خصایص کوفیان بود؛ زیرا عظیم ترین عهد و پیمانها را با امام حسین علیه السلام جهت یاری رساندن به آن حضرت و مبارزه با دشمنش بستند، اما آنچه را با خداوند عهد و پیمان منعقد کرده بودند، شکستند و آن حضرت را یاری ننمودند و به قتل رساندند.

ب - عدم خودداری از دروغ گویی: از بیماریهایی که آن اجتماع بدانها دچار شده بود، خود داری نکردن از دروغگویی است، مخصوصاً کوفیان که بدان گرفتار گشته بودند؛ زیرا آنان هنگامی که امام حسین علیه السلام را، محاصره کرده بودند تا آن حضرت را بکشند، حضرت علیه السلام سؤالی را بر فرماندهان لشکریانی که با وی برای حرکت به سوی آنان مکاتبه کرده بودند، مطرح فرمود و گفت:
«ای شبث بن ربعی! ای حجار بن ابجر! ای قیس بن اشعث! و ای زید بن حرث! آیا به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغها سبز و خرم گشته و تو به سوی سربازانی که برای تو آماده هستند، و ارد می شوی...».
آن جانهای پلید از تعمد در دروغگویی شرمی نداشتند و همگی به وی پاسخ دادند: ما چنین نکرده ایم!!
امام در عجب شد و به آنان فرمود: «سبحان اللَّه! آری به خدا که شما چنین کرده اید...».
در حالی که آنان با گناهانی که مرتکب شده بودند، گرفتاریها و مصایب بسیاری را متوجه اجتماع ساختند و پیشوایان ظلم و جور برای ستم به مسلمین و اجبار آنان به آنچه نمی خواستند، همان افراد را سلاح خود قرار دادند.

ج - عرضه کردن وجدانها برای فروش: از فرومایه ترین حالتهایی که آن اجتماع در انحراف و انحطاط بدانها رسیده بود، عرضه نمودن وجدانها و دینها برای فروشی آشکار به قدرت حاکمه بود.

د - روی آوردن به خوشگذرانی: اجتماع، حریصانه به لهو و لعب و فحشا روی آورد، امویان به صورت مستقیم، زندگی غیر مسؤولانه را برای متزلزل نمودن عقیده دینی در نفوس مردم و دور کردن آنها از آنچه اسلام در مورد توازن در رفتار فرد دستور می دهد، تشویق می نمودند.
اینها برخی از بیماریهایی است که اجتماع اسلامی بدانها دچار گردیده بود و به بی بند و باری و انحطاط ارزشهای آن منجر شد، امام حسین علیه السلام برای پایان دادن به انحطاط و انحرافی که امّت بدان مبتلا شده بودند، دست به قیام زد.

 دفاع از حقوق خود

امام حسین علیه السلام برای دفاع از حقوق خود که امویان آنها را غارت و غصب نموده بودند، قیام کرد که مهمترین آنها به اعتقاد ما عبارتند از:

الف - خلافت: امام حسین علیه السلام همچون پدرش، ایمان داشت که عترتپاک، به مقام رسول اللَّه صلی الله علیه و آله سزاوارتر و به جایگاه وی از دیگران شایسته ترند؛ زیرا آنان اهل بیت نبوت، معدن رسالت و محل آمد و شد ملائکه هستند، خداوند به خاطر آنان، آغاز و به خاطر آنان پایان داد، - بنابه تعبیر حضرتش - او با این عقیده از دوران کودکی رشد یافته بود؛ زیرا در آن دوران بود که به سوی عمر، - در حالی که بر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود - شتافت و بر او فریاد زد: «از منبر پدرم پایین بیا و به سوی منبر پدرت برو».
تنها امام حسین علیه السلام چنین احساسی نداشت بلکه این مسأله نزد ائمه اهل بیت علیهم السلام همگی وجود داشت، زیرا آنان معتقد بوده اند که خلافت از حقوق آنان است؛ زیرا آنها نزدیکترین مردم به رسول خدا و آگاهترین افراد نسبت اهداف آن حضرت بوده اند...
مطلب قابل توجه دیگری نیز وجود دارد و آن این است که حضرت حسین علیه السلام خود، به موجب معاهده صلح مورد اتفاق، خلیفه شرعی بوده است؛ زیرا در بندهای آن معاهده آمده بود معاویه حق ندارد امر خلافت بعد از خود را به کسی واگذار کند و امر خلافت بعد از او برای حضرت حسن خواهد بود که اگر اتفاقی برایش پیش بیاید، به حضرت حسین علیه السلام برمی گردد (10) .
بنابراین، بیعت یزید، شرعی نبوده و امام حسین علیه السلام بر ضد امامی از ائمّه مسلمین، آن گونه که بعضی افراد دارای طرز تفکر اموی معتقد هستند، قیام ننموده است، بلکه آن حضرت علیه السلام بر ضد ظالمی که حقش را غصب کرده بود، قیام کرده است.

ب - خمس: «خمس» حق واجب شده ای برای اهل بیت علیهم السلام است که
قرآن بر آن تصریح نموده و سنّت در مورد آن متواتر شده است، ولی حکومتهای قبلی آن را غارت نمودند و چیزی از آن را ادا نکردند تا حرکت مقاومت را نزد علویان فلج نمایند، امام حسین علیه السلام در سخنش با «ابوهره»، که او را از خروج بر ضد بنی امیه نهی کرده بود، به این مطلب اشاره نمود و فرمود: «وای بر تو ای ابوهره! بنی امیه مال مرا گرفتند و من صبر کردم».
گمان غالب این است مالی که بنی امیه از آن حضرت گرفته بودند، همان «خمس» باشد. «دعبل خزاعی» در قصیده درخشانش که آن را در خراسان در حضور امام رضا علیه السلام خوانده، به این مطلب اشاره نمود و گفته بود:

اری فیئهم فی غیرهم متقسما       وایدیهم من فیئهم صفرات
«می بینم که حقشان میان دیگران تقسیم شده و دستشان از حقشان خالی است».
امام رضا علیه السلام از این بابت، متأثر شد و دستهای خود را زیرو رو کرد و فرمود: «به خدا که خالی هستند».
منع علویان از دستیابی به خمس به عنوان یکی از منابع اصلی زندگیشان سبب تأثّر و گرفتاری فراوانی برای آنان گردید. شاید امام حسین علیه السلام، با قیام خود، بازگرداندن این حق سلب شده به اهل بیت را در نظر داشته است.

 امر به معروف

از قوی ترین عواملی که سرور آزادگان علیه السلام به خاطر آنها قیام کرد، برپا داشتن «امر به معروف و نهی از منکر» بود که از پایه های اساسی این دین می باشد و در درجه اول، امام درباره آن مسؤولیت دارد.
امام علیه السلام در وصیت به برادرش «ابن حنفیه» که علل قیامش بر ضد یزید را در آن توضیح داده، این مطلب را بیان کرده است، آن حضرت علیه السلام فرمود: «من نه خود سرانه و بیهوده خارج شده ام، نه ستمکار و نه مفسد، بلکه برای طلب اصلاح در امّت جدّم خارج شده ام، می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم».
امام علیه السلام به میدانهای جهاد شتافت تا این بنای بلند را که زندگی شرافتمندانه در اسلام، بر آن بنا شده است، به پای دارد؛ بنایی که پایه هایش در روزگار حکومت اموی و یران گشته بود؛ زیرا در زمان آنان، معروف، منکر شده بود و منکر، معروف و امام در بسیاری از مواضع بر آنان اعتراض نمود که از جمله آنها سخنرانی درخشان آن حضرت در برابر مهاجرین و انصار بوده است که بازماندن آنان از نصرت حق و بر اندازی باطل و ترجیح دادن آسودگی را محکوم کرد .
از آنچه آن حضرت علیه السلام در روز عاشورا در برابر یاران و اهل بیتش در این زمینه فرموده است، این بود که: «آیا نمی بینید به حق عمل نمی شود و از باطل دوری نمی گردد تا مؤمن به لقای پروردگارش راغب گردد».
آن حضرت، مرگ را بر زندگی ترجیح داد؛ زیرا حق را دید که متلاشی گشته و باطل گسترش یافته بود.

 ریشه کن ساختن بدعتها

حکومت اموی به گسترش بدعتها میان مسلمین، همت گماشت که هدفی جز نابودی اسلام و شکست آن نداشته است، امام علیه السلام در نامه ای که برای اهل بصره فرستاد، به این موضوع اشاره کرده، فرمود: «سنّت، از بین برده شده
و بدعت، زنده گشته است» (11) .
امام علیه السلام به پاخاست تا بدعتهای جاهلی را که امویون ایجاد کرده بودند، نابود سازد و سنّت جدّش را که آنان از بین برده بودند، زنده نماید، بنابراین، نهضت جاویدانش، برای نابودی جاهلیت و بر افراشتن پرچم اسلام بوده است.

 فرمان نبوی

پیامبر صلی الله علیه و آله از پس غیب، آنچه را که از خطرهای هولناک به دست امویان به سراغ اسلام خواهد آمد، مشاهده فرمود، تجدید رسالت و جاویدان ساختن اصول آن جز با فداکاری فرزندش امام حسین علیه السلام به هیچ صورت، ممکن نبوده است؛ زیرا آن حضرت بود که باید زره بازدارنده برای نگهداری اسلام باشد، لذا به وی دستور جانبازی و فداکاری داد چنانچه حضرت حسین علیه السلام این مطلب را در پاسخ دلسوزانی که او را از خروج به سوی عراق باز می داشتند، بیان فرمود. آن حضرت علیه السلام به آنان چنین گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا دستوری داده است و من برای انجام آن می روم...».
مورخان می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله خبر کشته شدن حضرت حسین علیه السلام را به مسلمین گفته و آنان را از شهادت آن حضرت و مصیبتهای عظیمی که بروی وارد خواهند شد آگاه ساخت و پیوسته برای آن حضرت، اظهار تألّم می نمود و قاتلش را لعنت می کرد.
همچنین حضرت امام امیر المؤمنین علیه السلام نیز از شهادت آن حضرت و آنچه بر او خواهد گذشت خبر داده بود. امام حسین علیه السلام اطلاع کاملی از آنچه بر او خواهد گذشت داشته است؛ زیرا آن را از جدّ و پدرش شنیده و به شهادت یقین حاصل کرده بود و هیچ امیدی به زندگی نداشته، با عزم و تصمیم در امتثال فرمان جدّش در این مورد، به سوی مرگ رفت.

 عزت و کرامت

از مهمترین عواملی که سرور آزادگان به خاطر آنها قیام کرد، «عزت و کرامت» بود؛ زیرا امویان می خواستند وی را مجبور به خواری و ذلّت کنند و آن حضرت نپذیرفت جز اینکه با عزّت، در زیر سایه شمشیرها و نیزه ها زندگی کند، خود آن حضرت در روز عاشورا این مطلب را چنین بیان فرمود:
«همانا این بد نسب فرزند بدنسب، دو چیز را معرفی کرده است؛ شمشیرکشیدن و یا خوار گشتن، هیهات که ما خواری را بپذیریم، خداوند و رسولش و جانهای بزرگ منش و همتهای بلند آن را برای ما نمی پذیرند که اطاعت از فرومایگان را بر شهادت همچون بزرگان، ترجیح دهیم...».
و باز آن حضرت علیه السلام فرمود: «مرگ را چیزی جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز فریبی نمی شناسم...».
آن حضرت، با لبانی پرخنده، در راه بزرگ منشی و عزت خویش، مرگ را در آغوش کشید و همه چیز را به خاطر آزادی و کرامت خود، قربانی نمود.

 

alt 


حیله و سفاکی امویان

امام حسین علیه السلام یقین داشت که امویان، وی را رها نخواهند کرد و از حیله و خیانت نسبت به آن حضرت، دست برنخواهند داشت، حتی اگر با آنها صلح کند و بیعت نماید زیرا:

الف - امام، درخشان ترین شخصیت درجهان اسلام بود و مسلمانان در درون خویش، نسبت به وی دوستی و ارادتی خالص داشتند؛ زیرا آن حضرت، نوه پیامبرشان بود و سرور جوانان اهل بهشت و طبیعی بود که برای امویان، تحمل پذیر نبود که شخصیتی با نفوذی قوی و جایگاهی بلند در همه زمینه ها وجود داشته باشد؛ زیرا این امر، خطری بر قدرت و سطنتشان به حساب می آمد.
ب - امویان نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله کینه داشتند؛ زیرا آن حضرت در واقعه بدر، آنان را به کشتن داد و شکست و ننگ را نصیب آنها کرد، یزید منتظر فرصتی برای گرفتن انتقام از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود تا انتقام بدر را از آنها بگیرد.
راویان می گویند که وی می گفت:
لست من خندف ان لم انتقم          من بنی احمد ما کان فعل
«من از خندف نیستم اگر از فرزندان احمد، انتقام کارهایش را نگیرم».
هنگامی که انتقام خود را گرفت و کینه هایش را با قتل عام آنها فرونشاند، شروع به زمزمه کرد و می گفت:

قد قتلنا القرم من ساداتهم             وعدلناه ببدر فاعتدل
«ما بزرگ بزرگانشان را کشتیم و با بدر، برابر نمودیم و برابر شد».
ج - امویان به مکر و پیمان شکنی شناخته شده بودند، زیرا امام حسن علیه السلام با معاویه مصالحه نمود و خلافت را به وی سپرد، با وجود این، معاویه به وی خیانت کرد و او را مسموم ساخت و به قتل رساند و نیز آنان به مسلم بن عقیل، امان دادند و نسبت به وی خیانت کردند...

امام حسین علیه السلام اعلام کرد که بنی امیه، او را رها نخواهند کرد. آن حضرت علیه السلام به برادرش «محمد بن حنفیه» می گوید: «اگر وارد سوراخ خزنده ای از خزندگان شوم، مرا بیرون می آوردند و می کشند». نیز حضرتش علیه السلام به «جعفر بن سلیمان ضیعی» فرمود: «به خدا! مرا رها نخواهند کرد تا این علقه (یعنی قلب مبارکش) را از درونم خارج کنند».
امام علیه السلام برگزید که بر علیه آنان، اعلام جنگ کند و به مرگی شرافتمندانه بمیرد که تخت سلطنت آنها را به لرزه آورد و جبروت و طغیانشان را نابود سازد.
اینها برخی از عواملی است که سرور آزادگان را و اداشت تا بر ضد حکومت یزید، دست به انقلاب بزند.

  نظریه ای کینه توزانه و بی ارزش درباره علت قیام عاشورا

گروهی از متعصبان بنی امیه، قیام امام علیه السلام بر علیه یزید را قیامی به خاطر سلطنت و دستیابی به ثروتهای کشور دانسته اند، این نظریه بر کینه آنان نسبت به امام علیه السلام دلالت دارد به خاطر پیروزیهای برجسته ای که آن حضرت در نهضت مبارکش به دست آورد که هیچ مصلح اجتماعی در روی زمین، چنین پیروزیهایی به دست نیاورده است.
شاید بعضی از آنان به خاطر جهلشان نسبت به حقیقت نهضت حسینی و عدم آگاهی از علل آن معذور باشند؛ زیرا امام به یقین می دانست که انقلابش در صحنه های نظامی شکست خواهد خورد؛ زیرا خصمش، از پشتیبانی ارتشی فراوان با قدرت و نیرویی بسیار، برخوردار بود ولی آن حضرت هیچ نیروی نظامی نداشت تا سلطنت را به دست آورد و اگر آن گونه که می گویند، هدفش سلطنت بود، هنگام شنیدن خبر کشته شدن سفیرش، «مسلم بن عقیل» و برگشتن کوفه بر ضد وی، به حجاز و یا جای دیگری باز می گشت و از نو برای رسیدن به هدفش شروع به فعالیّت می کرد تا به مقصدش دست یابد.
امام می دانست که اوضاع موجود، همه به نفع بنی امیه بوده و هیچ چیزی از آنها در پشتیبانی وی و یا به منفعت او نبوده است.
«ابن خلدون» می گوید: «شکست حسین علیه السلام، امری حتمی بود؛ زیرا حسین، قدرتی نداشت که او را در شکست دادن امویان موفق سازد؛ چون طوایف «مضر» برای قریش تعصب داشتند و تعصب قریش برای خاندان عبد مناف و تعصب خاندان عبد مناف برای بنی امیه بود و قریش این را برای آنها می دانستند و دیگر مردمان نیز منکر آن نیستند» (12) .
انقلاب امام، به خاطر هدفی بود که این ظرفیت و اختیار از دست داده ها نمی توانند آن را بیندیشند. زیرا قیام آن حضرت بر ضد حکومت یزید، به خاطر حمایت از ارزشهای اسلامی و ارزشهای والا از دست امویان است که با تیشه به ریشه آنها حمله برده بودند...
یکی از نویسندگان معاصر می گوید: «ما حق داریم بپرسیم که هدف حسین علیه السلام چه بوده و آن حضرت برای چه مطلبی فعالیت داشته است؟ اگر هدف آن حضرت، هدفی شخصی برای ساقط کردن یزید بود تا خود، خلافتی را که مورد نظرش بود، در اختیار گیرد، این اصرار را در حضرتش نمی دیدیم که می خواست به سوی کوفه برود علی رغم اینکه مردم از دور او پراکنده شده و به ابن زیاد تسلیم گشته و برای روبه رو شدن و از بین بردن وی، با تعداد بسیار، سلاح به دست گرفته بودند. کوتاه نظرترین مردم می دانست که سرنوشت آن حضرت از آنچه کارش بدان انجامید متفاوت نبود، اگر حسین تا این درجه از کوته نظری بود، به مکه باز می گشت تا از نو برای رسیدن به منصب خلافت تلاش کند... و اگر هدفش در آغاز کار رسیدن به منصب خلافت بود و هنگامی که خبر کشته شدن عموزاده اش به وی رسید، سفر خود را برای گرفتن انتقام از قاتلانش به خاطر اجابت خواسته خانواده و نزدیکانش ادامه داد، - آن گونه که بعضی از محققان ادعا کرده اند -، اگر هدفش این می بود، در می یافت گروهی که همراه وی برای گرفتن انتقام خارج شده و تعدادشان از نود نفر مرد، زن و کودک تجاوز نمی نموده است، به چیزی از آن هدف نمی رسیدند و همه آنها از بین می رفتند و خود حضرت نیز، جان خود را به صورت قربانی کم ارزشی در میدان انتقام گرفتن، فدا می کردند.
از این گذشته، وظیفه او برای انتقام گرفتن این بود که برگردد تا صفهای یاران و خویشانش را جمع کند و با شمار عظیمی از افراد خشمگین و انتقامجو پیش آید.
بنابراین، مسأله، مسأله انتقام جویی و هدف، هدفی شخصی نبوده، بلکه مطلب، مطلب امّت است و ماجرا برای حق بوده و اقدام، اقدامی فداکارانه بود که می خواست از خویشتن مثالی برای جانبازی و فداکاری ارائه نماید، اصرار حسین علیه السلام برای رفتن به سوی کوفه، پس از آگاه شدن از عقب رفتن مردم آنجا و دست کشیدن آنان از جهاد، تنها برای این بود که با شهادت خود، پرچمی
برافرازد که آن اندک مردمانی که همچنان به ارزشها ایمان داشتند و از میان رهبران، کسی را می جستند که راه تلاش در مبارزه را به آنان نشان دهد... و نیز برای تحریک وجدان انسانهای و امانده ای که برجای نشسته و از نگهداری حقوق و رعایت منافعشان، بازمانده بودند».
این سخن، واقعیت درخشانی را که امام حسین علیه السلام به خاطر آن مبارزه کرده بود، در بر می گیرد؛ زیرا آن حضرت، هیچگونه منفعت شخصی را مد نظر نداشت، بلکه هدفش صلاح امّت و نگهداری آنان از دست امویان بوده است.

 پاورقی:

(1) تفسیر المنار 183/12.
(2) الثائر الاول فی الاسلام، ص79.
(3) سبط الرسول، ص 133.
(4) نظریه امامت نزد شیعه اثنا عشری، ص334.
(5) امام حسین علیه السلام، ص94.

(6) طبری، تاریخ 353 / 5.

(7) تاریخ تمدّن اسلامی.

(8) یعقوبی، تاریخ 231/2.

(9) نَطْع»، سفره ای چرمی بود که انسانها را بر روی آن سر می بریدند (مترجم).

(10) حیاة الامام الحسن علیه السلام 298/2، الإصابة 333 / 1.

(11) طبری، تاریخ 357 / 5.

(12) مقدمه، ص171، قاعده 30.

منبع: پایگاه جامع عاشورا

نویسنده مهدی سرشار در ۱۳۸٩/٩/۱۸ | نظرات ()
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )