بسیج گنجنامه

بسیج دانشجویی موسسه آموزش عالی گنجنامه

مطالب اخیر وبگاه

لینک دوستان وبگاه

برچسب‌ها

طراح قالب

ثامن تم؛مرجع قالب و ابزار مذهبی وبلاگ و سایت
باز این چه شورش است ... محرم آمد ... یاحسین ...

فصل اول

برخی گفته های منسوب به سقراط

نظر به اینکه سقراط چیزی ننوشت شاید بی مناسب نباشد این بخش را با نقل قولی

از او در توضیح دلیل این امر شروع کنیم:

در حالی که چیزی نمی دانم چه می توانم بنویسم.

سپس توضیح می دهد:

خدایی مصری بود که تئوث نام داشت و اعداد،هندسه،نجوم،تاس و نوشتن را ابداع کرده بود.روزی تئوث به نزد ثاموس پادشاه علیل تا ابداعات خود را به او نشان بدهد.وقتی که تئوث به توضیح الفبا رسید گفت این اختراعی است که خرد و حافظه قوم تورا بسیار بهبود خواهد بخشید.پادشاه در پاسخ گفت ای تئوث هوشمند الفبای تو دقیقا عکس تاثیری را که گفتی خواهد داشت.از این رو که مصریان به محض شروع به تکیه بر خرد نوشتاری دیگر از حافظه خود بهره نخواهد گرفت وبه جای فرا خواندن از منابع درون خود،چنانکه شایسه است آنها را با استفاده از علامات بیرونی به یاد خواهند آورد.

سقراط پس از اشاره به حرفه مادرش که قابله بود.روش فلسفی خود را با تشبیه به حرفه او توضیح می دهد:


روش کمک به زایمان که من به کار می برم شبیه آن است که قابله ها عمل م’کنند.با این تفاوت که آنها روی زنان ومن روی مردها کار ممی کنم.آنان با بدن سروکار دارند و من با ذهن من خویشتن از خرد ودانایی بی بهره ام واز این روست که آپولون مرا برکار خرد دیگران گمارده است و از زادن خویشتن خویشم محروم کرده است.

برخی سخنان کوتاه و روایات:

زندگی ناآزموده زیستن ندارد.

آگاتون عزیز این حقیقت است که نمی توانی آن را بطال کنی،رد کردن سقراط کار سهلی است.روزی یک بیگانه که در قیلفه شناسی دستی داشت بر آتنیان نظر می کرد.وقتی به سقراط رسید به صراحت گفت که او هیولایی است که در اندرونش انواع شرور وتمایلات شیطانی را جمع دارد.سقراط در پاسخ به گفتن این اکتفا کرد:شما مرا خوب می شناسید حضرت آقا.

فردی با سقراط در باب ازدواج کردن مشورت می کرد.سقراط به او چنین گفت(هر کاری که دوست داری انجام بده چون قطع نظر از لینکه چه بکنی پشیمان خواهی شد).

آریستیپوس از سقراط پرسید که آیا چیزی زیبایی سراغ دارد.سقراط گفت:بسیار چیزها آنگاه آریسیپوس پرسید،ایا آنه همه شبیه همدیگرند؟

سقرا پاسخ داد:برخی از آنها به نهایت در جد با هم متفاوت هستند سپس آریسیپوس پرسید:پس چگوننه است که یک چیز زیبا اصلا شبیه چیز زیبایی دیگر نیست.سقراط پاسخ داد:مردی که برای کشتی گیری به نحو زیبایی تربیت شده ممکن است با فردی دیگری که برای دویدن تربیت شده است متفاوت باشد.هم اینطور سپری که به منظور دفاع به زیبایی طراحی شده با تیری که به زیبایی برای اصلبت به هدف طرح شده متفاوت است.در جریان محاکمه سقراط در مورد علت محبوب نبودنش ضمن یادآوری سخن کاهن معبد دلفی که از جانب آپولون سخت گفته واز سقراط به عنوان خردمندترین مرد نامبرده این طور می گوید:

هنگامی که این مطلب را شنیدم به خود گفتم منظور خدا چه می تواند باشد؟چون من به خوبی می دانم که از دانایی بی بهره ام.از طرف دیگر این را هم می دانم که خدا دروغ نمی گوید. پس از مدتی اندیشه در این باره تصمیم گرفتم تا درستی سخن خدا را بیازمایم.اگر می توانستم حتی یک مرد را که داناتر از من باشد بیلبم در ابطال گفته فوق موفق می شدم.آنگاه به سراغ کسی که به دانایی شهره بود رفتم.لزومی به ذکر نامش نیست.مردی سیاسی بود که حاصل گفتگوی ما از این قرار شد. وقتی با او گفتکو کردم معلومم شد که او در حقیقت مردی خردمند و دانا نیست هر چند که بسیاری او راا بدین صفت می شناختند واو خود حتی بیش از دیگران چنین باوری در حق خود داشت.سپس تلاش کردم به او توضیح دهم که باور او در مورد خردمندی اس پنداری پیش نبوده است در نتیجه او و چندین نفر که شاهد گفتگوی ما بودند از من متنفر شدند.هنگامم ترک ایشان به خود گفتم:بسیار خوب هرچند که به گمان من هیچکدام از ما دو نفر هیچ مطلب در خوری نمی دانستیم لیکن من بر او تفوق داشتم چرا که او چیزی نمی دانست اما خود را دانا می پنداشت ولی من نه چیز می دانم و نه مدعی دانایی هستم به نظر می رسید که من از این جهت مختصر برتری بر او داشته باشم آنگاه به نزد دیگری رفتم که بیش از آن وای داعیه دانایی و خردمندی داشت و نتیجه گیری من عینا مثل مورد اول بود.بدینگونه بود که دشمن جدیدی برای خود تراشیدم.

سقراط در صبح روز مرگ خویش در سلول زندان با دوستانش در باب روح،حقیقت و جاودانگی سخن می گوید:

به نظر می رسد که گذرگاه باریکی است که سفر ما را با راهنمایی عقل به سلامت به پایان راه می رساند.مادامی که واجد بدن هستیم واین امر شیطانی با روح ما درهم تنیده است هرگز نخواهم توانست به آنچه مشتاق آنیم یعنی حقیقت دست یابیم.از این رو که بدن تمامی وقت ما را مصروف برآوردن تمنیات خود می کند.وقتی که بدن بیمار است مانع ما از تعقیب حقیقت می گردد{و زمانی هم که از سلامت بهره مند است}وجود ما را از امیال و شهوات و ترسها و خیالات و حماقتها می آکند.بدن همواره ما را از اندیشیدن درست باز می دارد.بدن و خواهشهای آن موجب جنگها و تنشهای اجتماعی و تخاصمات می گردد.از این رو که منشاء جنگها تمنای ثروت گشته ایم.از این روست که فراغتی برای پرداختن فلسفه نداریم.حتی اگر بتوانیم برای مدتی خود را از قیود بدن رها کرده وبع تامل در باب موضوعی بپردازیم باز هم او در هر پله از تحقیق موجبات زحمت سدرگمی ئ اغتشاش فکری مان را فراهم حواهد کرد.بدین صورت است که ما به جهت تن از دستیابی به حقیقت باز می مانیم.اگر به درستی نظر کنیم خواهیم آموخت که لازمه رسیدن به دانش ناب همانا رهایی از قید جسم است.تنها روح می تواند امور را چنانکه حقیقتا هستند ببینند  تنها پس از مرگ است که به نظر می رسد بتوانیم دانایی را که درپی آن بوده ایم و بدان عشق ورزیده ایم تحصیل کنیم.لیکن قبل از مرگ این امر به دلایلی که گفتم ممکن نخواهد بود.اگر بپذیریم که مادام که در قید جسم هستیم دستیابی به دانایی ناب ناممکن یکی از دو شق باید درست باشد:یا اینکه هرگز بع دانایی حقیقی نخواهیم رسید و یا اینکه تنها تنها پس از مرگ بدان می رسیم زیرا تنها پس از مرگ است که روح مستقلا و جدای از بدن باقی می ماند.در حال زنده بودن تنها به شرطی می توانیم به دانش حقیقی نزدیک شویم که سر وکاری با بدن جز آنچه مطلقا لازم نشده باشیم.باید بر کنار از آلودگی های تن زندگی کنیم تا آن دم که خداوند ما را آزاد کند.وقتی که به این رهایی از لوث جسم رسیدیم می توانیم تصور کنم که با دیگرانی که به همین رهایی وخلوص رسیده اند همنشین شده و به دانایی ناب دست یابم.

اینک زمان جدایی فرا رسیده است.من به سوی مرگ می روم و شما به طرف زندگیی که ادامه خواهید داد.این که کدامیک از این روه بهترر است را تنها خدا می داند وبس.

فصل دوم

موخره

شبخ سقراط

به واسطه دو مبنع است مه از سقراط خبر داریم یکی افلاطون و دیگری گزنفون که هر دو از شاگردان سقراط بودند.افلاطون فیلسوف شد وآراء فلسفس خود را در مجموعه گفتگوهایی بیان کرد که بسیاری از آنتها سقراط در حقله گفتگو حاضر است.لیکن گزنفون با نظامیگری روی آورد ودر این حرفه چنان ناموفق بود که دست آخر به نوشتن روی آورد یکی از معروف ترین آثار گزنفون ممورابیلیا ست که در آن در مورد سقراط سخن می گوید.

متاسفانه این دو منبع دست اول دو تصویر متفاوت از سقراط به دست می دهند که تنها گاهگاهی به هم شبیهند گرنفون خصلتا فردی محافظه کار بود واز اینکه استاد پیرش متهم به فاسد کردن جوانان شد سخت برآشفت.در دفاعی که او از سقراط می کند ما شاهد انبوهی از روایات اتفاقات جزئی و تنها اندکی فسلفه هستیم به گونه ای که گاهی به نظر می رسد سقراطی که او معرفی میکند زحمت شبیه یک فیلسوف است.در یکی از گفتگوهای گرنفون به نام اوکونومیکوس سقراط به صورت شخصیتی نمایان می شود که تمام هم وغمش در دادن دستورات نگهداری از باغ وباغبانی اسن.در ممورابیلیای گزنفون هم عقاید سقراط  غالبا به قدری غیر اصیل و کسالت آورند که آدمی در شگفت می شود که با این همه چرا این همه حرف و سخن برانگیخت.چنان مردی نمی توانست به اتهام اشاعه عقاید گمراه کننده تحت تعقیب قرار بیگیرد و اصلا نمی توانست فیلسوف قابلی باشد.

شاید گرنفون بی استعدادتر از آن بود که عقاید سقراط را به درستی درک کند اما از طرف دیگر می توان گفت که او بی استعدادتر از همه بود که بتواند سیمایی خیالی از سقراطی ارائه بدهد که در مواقع امر سقراط حقیقی چنان نبود.

از این رو است که بسیاری تمایل دارند که تصویری را که گزنفون از سقراط به دست می دهد.سیمای حقیقی سقراط تاریخی بدانند برتراند را سل از مخالفین سرسخت چنین گرایشی است.گزارش یک احمق از فردی فرهیخته هرگز نمی تواند قابل اعتماد باشد زیرا اوناخودآگاه شنیده هایش را از آن فرد به مطالبی قابل فهم برای رخودش ترجمه می کند.برخلاف گزنفون سقراطی که افلاطون ترسیم می کند هم ممکن است بیش از حد واقع هوشمند نمایانده شده باشد.سقراطی که از خلال گفتگوهای افلاطون در می آید یک چهره استادانه طراحی شده ادبی است.شخصیتی فوق العاده اما عمدتا محصول هنرمندی راوی آن.، به گونه ای که این احتمال را در ذهن مطرح می کند  که ان سیمای حک و اصلاح شده سقراط واقعی است.(این حک و اصلاح از جانب افلاطون یحتمل بیشتر با مقاصد هنری نه اخلاقی صورت گرفته است چه سقراطی که افلاطون روایت می کند فردی معصوم نیست)وبه همین ترتیب بسیار مشکل است بین آنچه سقراط واقعی بیان کرده و آنچه افلاطون از زبان او نقل کرده است تمیز داد.می دانیم که افلاطون فسلفه خود عمدتا از زبان سقراط بیان کرده است اما اینکه چه میزان نمی دانیم.

میراث سقراط

میراث سقراط امر مبهمی است(و تردیدی هم نیست که این خواسته خود او بوده است). تاثیر او بر افلاطون و بدین واسطه بر کل فسلفه تا امروز بسیار عمیق بوده است.میراث فلسفی یونان باستان به سیر در غذا تشبیه شده بدین صورت که درست مثل سیر که وقتی به غذایی اضافه شود.زدودن تاثیر آن غیر ممکن می گردد،در عالم فسلفه هم عطر و طعم یونان باستان این چنین تثبیت شده است.

دیالکتیک سقراطی نقش تعیین کننده داشته است.روش گفتگو به یقین شکل ادبی گفتگوهای افلاطون را باعث شد اما نباید بر تاثیر آن بر فسلفه اغراق کرد.روش سقراط برای تحلیل موضوعات همانا نخستین کاربرد عمده تعقل محض در فسلفه بود.

روش اوئ این چنین بود که حریف می خواست که موضوع بحث را تعریف کنند موضوعاتی که می توانست شامل هر چیزی از طبیعت عدالت گرفته تا روش فرمانده شدن باشد.قطع نظر از اینکه موضوع بحث امری مسخره یا فوق العاده باشد همواره به یک روش با آن برخورد می شد.بدینگونه بود که ابداع بزرگ دیالکتیک به عنوان ابزاری که قابل استفاده در بررسی هر موضوعی بود،صورت پذیرفت.روش سقراط چنین بود که بعد از آن که طرف مقابل تعریفی برای موضوع می یافت برای یافتن نقاط چنین بود که بعد از آن که طرف مقابل تعریفی برای موضوع می یافت او برای یافتن نقاط ضعف و کاستی های تعریف به جستجو می پرداخت تا اینکه به تعریف بهتری برسد.بدینگونه او تلاش می کرد از نمونه های جرئی به نمونه های کلی و سرانجام به حقیقت جهانشمول برسد.این گونه حقایق وروش سقراط برای رسیدن به آنها مقدمه ظهور علم منطق گردید که بنا بود یک قرن بعدتر توسط ارسطو شاگرد افلاطون ابداع و تدوین گردد.این ارسطو هم تئوری مثل را پذیرفت وال آن را طبق نیازهای خود تغییر داد.این ارسطو بود که با معکوس کردن روندی که سقراط و افلاطون به فلسفه داده بودند دغدغه واقعیت را مجددا در فلسفه زنده کرد.ارسطو تلاش کرد که همه چیز را از کیهان شناسی تا صرف شناسی و دانش تا گناه را در فسلفه بگنجاند.لیکن در این زمینه باز هم به جای تاکید دانشی که به درد کاری بخورد مجداا تاکید بر تئوری رفت.در نتیجه وقتی رومیان بر یونان غلبه کردند اقبال فسلفه روبه به فول گذارد به این دلیل که از نظر ایشان فسلفه به هیچ دردی نمی خورد.

پس از سقوط اپراطوری روم عصر تاریکی و تمدن دین محور قرون وسطی  آغاز شد.طی این دوران فلسفه در حال اختصار باقی ماند،گویی که شیشه تخلیه شده از هوایی بود ممهور به مهر محکم ذاستکیشی دینی.در این دوران نیروی فکری یی که توانست جامع ترین و عمیق ترین فلسفه دینی تاریخ را به وجود آورد از نظر من آوری تنها اندکی از طراحی یوغ برای حیوانات بارکش پبیش تر رفت(که حتی اصول مکانیکی این اختراع هم در قرن سوم قبل از میلاد توسط ازشمیدس اندیشیده شده بود).کلیساهای جامع گوتیک در میان خیابانهای ما بین ردیف آلونکها و فاضلابهای در جریان روباز ومتعفن سر آوئرند وبرای مبارزه با همه گیریی طاعون جز ذستیازی به خرافات امکان دیگری به عقول و اهفهام مردم نرسید.

این همه تقصیر سقراط نبود ولی تاثیری که اندیشه ما از فلسفه او گرفت به طور عمده ای مسئول این همه بود.دانش بشر بی اندازه مدیون سقراط است.او به نشان داد چگونه از تعقل را در کجا به کاراندازیم محدود کرد. درنتیجه دانش بشر واجد نتقطه کور عظیمی شد واین نقیصه به مدت سه چهارم زمان شروع فلسفه تا عصر حاضر دوام یافت.

یک نمونه این نقطه کور را می توان در واکنش نسبت به همه گیری طاعون دبید که طی آن بیش از نیمی از جمعیت اروپایی قرن چهاردهم میلادی درو شدند.ازهمان ابتدا بر همگان معلوم بود که انی بیماری واگیر دار است.با این همه ملاحظات علمی تحت الشعاع مسائل  روحانی واقع شد.چرا؟از این رو که منطقی که فرزند دیالکتیک سقراطی بود عادت داشت که با مقولات مجرد و نهک اربردی سروکار داشته باشند.چانکه دیدیم این نقطه کور در خود سقراط هم قابل تشخیص است معهذا نباید او را به جهت عظمت عواقب سوء آن(که همانا توقف تعالی و پیشرفت بشر بود). سرزنش کرد. همه ما در معرض خطا و اشتباه قرار داریم حتی اگر فلسفه بزرگی باشیم.چیزی که هست این است که غالبا انتظار نداریم اشتباهاتمان حدود دو هزار سال ادامه یابند.

فصل سوم

زندگی و آثار سقراط

سقراط در سال 469 ق.م در دهکده ای واقع در پای کوه لیکابتوس به دنیا آمد.پدرش مجسمه ساز و مادرش قابله بود.سقراط ایتدا مدتی شاگردی پدرش را کرد و حتی بنا بر پاره ای روایات مدتی روی تندیس دختران زئوس که در آکروپلیس قرار داشت کار برده بود.لیکن برای تحصیل نزد آنکساگوراس فرستاده شد.

بنا به نوشتن دیوگنسشرح حال نویس رومی قرن سوم میلادی سقراط تحصیل فلسفه را نزد آرکلائوس ادامه داد.

زمانی که آنکاگوراس به جهت غوغای برخاسته از اعتقادش در مورد ستاره فروزان بودن خورشید ناگزیر از فار از آتن شد آرکلائوس که با شاگردان فقط رابطه ای فکری نداشت آزادانه به کار خود ادامه داد.سقراط نزد آرکلائوس ریلضیات نجوم و تعالیم فلیسوفان گذشته را فرا گرفت.در آن زمان پیشینه فلسفه در یونان تنها اندکی بیش از یک قرن بود واز نظر تازگی بی شباهت به فیزیک هسته ای زمان ما نبود.جهان فلسفی آن روزگار با ارائی نظیر تشکیل جهان از آب یا آتش یا نور، ربط چندانی به زندگی مردم نداشت درست همانگونه که دقایق فیزیک هسته ای امروز چندان ربطی بفه زندگی روزانه مان ندارد.مثلا وقتی نسبت به وجود خودمان فمکر می کنیم به زحمت یا ذرات مزون می افتیم.به همین ترتیب به نظر می رسد که مردم یونان باستان هم با داعیه های جدید فلسفی روزگار شان در باب اینکه جهان بر خورد سردی داشته اند.سقراط به زودی دریافت که فرضیاتی از این دست درباره طبیعت جهان متضمن هیچ نفعی برای بشریت نیست. از دید یک متفکر ظاهرا عقل گرا،سقراط موضع ضد علوم طبیعی داشت.از این نظر او قطعا تحت تاثیر یکی از بزرگترین فلاسفه پیش از خود یعنی پاررمنیدس اهل الئا قرار داشت.حتی گگفته شده که سقراط جوان را با پارمنیدس سالخورده ملاقاتی هم دست داد که طی آن سقراط بسیاری مطالب را از او آموخت.پارمنیدس اختلاف فلاسفه مختلف را درباره طبیعت جهان اینکه از آب یا از آتش یل چنانکه آنکساگوراس می گفت از چیزهای مختلف تشکیل شده است یه سادگی با نادیده گرفتن همه آنها به کناری نهاد .از نظر پارمنیدس جهانی که ما می بینیم توهمی بیش نیست.از این رو مسئله اصلی این نیست که جهان از چه ساخته شده است زیرا که این جهان اساسا در خارج از ذهن ما موجود نیست.تنها حقیقت واقعی همانا وجود ازلی است که نامحدود بی تغییر و غیر قابل تجزیه است.برای چنین وجودی گذشته و آینده وجود ندارد واو تمامی جهان و هر چه را که در جهان می تواند واقع بشود در بر می گیرد.اصل بنیادی پارمنیدس این بود:

همه چیز یک چیز است.تنوع و تغییری که ما در جهان شاهدیم تنها ظاهر و نمودی از این وجود جهان شمول ثابت و غیر متغیر است. روشن است که چنین رویکردی به جهان به زحمت مورد قبول علوم طبیعی واقع شود.اگر چنین دیدگاهی درست باشد دیگر چرا باید به خود زحمت تحقیق و تفحص در مورد جهانی را که چیزی جز توهم وخیال نیست بدهیم.

در رآن دوره ابتدایی فلسفه در برگیرنده تمامی علوم بود.این بدان معناست که شاخه های علمی نظیر ریاضیات،نجوم و علوم طبیعی هیچکدام به صورت مستقل وجود نداشتند بلکه برای قرنها تمامی این معرف جزئی از فلسفه شناخته می شد.حتی در اواخر قرن 17میلادی نیوتون عنوان شاهکار خود درباره قوه جاذبه را اصول ریاضی فلسفه طبیعی گذلرد.اما به تدریج کار به جایی رسید که در نظر فلسفه محدود به مطالعه موضوعات متافیزیکی همان پرسشهای بی پاسخ شد.هرگاه فلسفه پاسخی برای پرسشها می یافت آن پاسخ خود به خود ازحوزه فلسفه خازج شده و خود موضوع مستقلی نظیر ریاضیات یا فیزیک می گرید.جدیدترین مثال این تحول علم روانشناسی است که مدعی پاسخ دهی به پرشسهای مربوط به روان انسان شده و به سرعت به عنوان شاخه نوینی از علوم استقلال کرد.دز زمان سقراط البته هنوز روانشناسی جزئی از فلسفه به شمار می رفت و حتی در چشم اهالی آتن جایگاه فلاسفه بی شباهت به جایگاه روانپزشکان در جوامع امروزی نبود رویکرد سقراط به فلسفه اصولا رویکردی روانشانسانه بود.در زبان یونانی کلمه پسیکولوژی به معنای مطالعه ذهن است.لیکن سقراط دانشمند به مفهوم امروزی کلمه نبود. تاثیر پارمنیدس روی او کار خودش را کرده بود از نظر واقعیت تنها یک تو هم بود.این باور تاثیر منفی عمده ای روی سقراط و شاگردان افلاطون گذارد.دزر زمان ایشان تنها مختصرپیشرفتی آن هم در ریاضیات حاصل شد.دلیل این هم جز آن نبود که ریل ضیات مقوله ای مستقل از زمان و کاملا مجرد بود به نحوی مرتبط با آن وجود نهایی برتر پنداشته می شد.ارسطو از بسیاری جهات بیان گذار علم امروزی گردید وفلسفه را هم به طرف مطالعه جهان واقعی راند.با این همه موضع غیر عملی بلکه ضد علمی سقراط تا قرن ها سایه خود را بر جهان فلسفه حفظ کرد.تحت تاثیر موضوع ضد علمی سقراط معدود چهرهای شاخص علمی یونان بیرون از حوزه فلسفه باقی باقی ماندند.ارشمیدس در فیزیک بقراط در طب و تا حدودی اقلیدس جدای از فلسفه و لذا بیرون از هر سنت علمی رو به رشدی باقی ماندند . دانشمندان یونان باستان می دانستند که زمین به دور خورشید می گردد می دانستند که زمین کروی است و حتی محیط آن را محاسبه می گردد می دانستند که زمین کروی است توجه کرده و از میدان مغناطیسی زمین مطلع بودند . آنان به نیروی الکتریسته توجه کرده و از میدان معناطیسی زمین مطلع بودند . لیکن خارج از فلسفه کلیه این حقایق مسلم علمی به عنوان موضوعات پراکنده در انزوا قرار گرفت . ما از این جهت که سقراط فلسفه تحت زعامت فردی ضد علم پرورش یافت باید یکی از شوربختی های بزرگ بشر به حساب آورد . شاید به زحمت بتوان اهمیت چنین فرصت از دست رفته ای را به درستی برآورد کرد . کافی است توجه کنیم که تلاش فکری یی را به درستی براورد کرد . کافی است که توجه کنیم که تلاش فکری یی که در طول قرون وسطی مصروف تخمین تعداد فرشتگانی که بر نوک یک سوزن قرار می گیرند شد می توانست صرف تامل در باب اتم هایی بشود که دمکریتوس طرح کرده بود .

سقراط در آگورا که محل برپایی بازار آتن بود و هنوز هم خرابه های آن در پای آکروپلیس دیده می شود شروع به طرح و بحث فلسفه خود کرد . محل محبوب سقراط رواق زئوس الواتریوس بود ، با آن ردیف ستون های سنگی که در جلوی آنها بساط فرشتگان پهن می شد . پایه های سنگی این ستونها هنوز دراین محل به راحتی قابل مشاهده است . این ناحیه در منتهی الیه شمالی به گذرگاه آتن به پیرائوس می رسد . از ورای توری سیمی می توان آرامش پراابهت این خرابه ها را دید که هیاهوی گردشگران و داد و قال دکه داران بازا مکاره موناستیراکی آن را می آشوبد . این همه نمی بایست تفاوت چندانی با غوغاییکه در زمان سقراط بر آن حاکم بوده استداشته باشد .باید تصور کرد که در همچون جایی سقراط متاع فلسفه خود را درمیان هیاهوی فروشندگان لباس و غوغای دکه دران وفروشندگان ووغوغای دکه داران و فروشندگان تنقلات عرضه می کرد . اما علیرغم این همه هیاهو می بایستی در جامعه آتن تلاطمی به پا کرده باشد زیرا وقتی هنوز جوانی 30 ساله بود پیشگوی معبد دلفی از او به عنوان داناترین همه مردان آتن یاد کرده بود .

سقراط ناباوری خود را به این گفته پیشگوی معبد دلفی ابراز کرده و گفت :

«من هیچ چیز نم دانم جز این کهنادانم » . اما به منظور دانستن اینکه آیا حقیقتی در آن داعیه پیشگوی معبد دلفی نهفته است یا نه شروع به پرستش از دانایان آتن کرد تا بداند که آنها از حقیقت چه می دانند . او در آشکارسازی باورهای غلط و سخن ریاکارانه ید طولانی داشت . روش او چنین بود که ابتدا می گفت که خودش در مورد بحث چیزی نمی داند ، سپس از حریف خود می خواست که دقیقا نظرش را در مورد موضوع صحبت بیان کند . آنگاه بود که سقراط حباب های باورهای غلطو توهمات حرف را با پرسش های نکته دار خود یک به یک زایل می کرد . بی جهت نبود که سقراط به « خمگس آتن » مشهور شد . لیکن باید توجه کرد که این روش پرسش های متوالی سقراط بسیار عمیق تر از آن بود که در بادی امر به نظر می رسد . این بدان معنا بود که مفهوم های پایه ای حرف که بر آن مبانی او عقاید خود را استوار کرده بود می بایستی به دقت تعریف ووتبیین می شدند ، ناسازگاریها و تناقضهای آنها افشا و نتایج و تبعات آنها معلوم می شد . اما سقراط نگاه تیزبینی به ضعف های بشری نیز داشت و از این هم ابا نداشت که حریف بحثی خشم برانگیز ، چیج کننده ، غیر قابل اتکا و در عین حال بسیار با هوش بوده باشد و تردیدی نیست که این پرمدعایی و پررویی اودشمنان متعددی برایش تدارک کرد و از طرف دیگر او را محبوب سرکش وسنت ستیز معاصرش نمود .

اینک سقراط برای اقناع خودش توانسته بود نشان بدهد که مردان به اصطلاح دانای آتن در واقع مثل خود او چیزی نمی داند . از این رو بود که او چنین اندیشید که پیشگوی معبد دلفی بر حق بوده است که او را داناترین همه مردان آتن بداند زیرا او حداقل این را به خوبی می دانست که هیچ نمی داند

هر چند که سقراط در رویکردش به مسائل فکری سنت ستیزی عقل گرا بود اما بسیاری جهات هم او مخلوق عصر و زمانه خودش هم به شمار می رفت .هر چند که ممکن است عجیب به نظر برسد ولی سقراط یحمتل باور داشت که پیشگوی معبد دلفی از زبان خدایان سخن می گفت:او هم چنین باور عمیقی به جاودانگی روح داشت ئ متعقد بود که پس از از مرگ،روح ما در جهان دیگری به حیات خود ادامه خواهد دادو.لبا این همه غالبا اعتنای چندانی به حرمت خدایان اسطوره ای باستان نمی گذارد ولی یقینا باور داشت که خدایی وجود دارد . دلیلی که سقراط بر این باور خود اقامه می کرد همانا اشاره به عمومیت آن باور بود ، یعنی اینکه به نظر می رسد همگان به وجود خدایی باور داشته باشند . دلیلی بحث انگیز از زبان کسی که زندگی خود را وقف اصلاح رویه های نادرست فکری کرده بود .

فلسفه سقراط در مطالعه فرایندهای فکری و روش تحلیلی خلاصه نمی شود بلکه او تعدادی آرائ اثباتی هم از خود به یادگار گذارد . به نظر می رسد که او در این مسیر گهگاه داوری تلخ نقادی خودش را هم چشیده باشد . در کفتگوی فایدون به قلم افلاطون ، سقراط نظریه مقل را طرح می کند . بسیاری بر این باورند که این از مواردی است که افلاطون نظریات خودش را از زبان سقراط بیان می کند . اما باید توجه داشت زمانی که افلاطون رساله فایدون را نوشت تمامی شخصیت هایی که دراین گفتگو شرکت دارند ، هنوز زنده بودند .بنابراین می توان احتمال داد که نظریات هر فردی در این گفتگو در واقع باورهای خود آن شخصیت ها بوده است . مگر اینکه فرض کنیم افلاطون به هوس به دادگاه کشیده شدن افتاده بود . به همین سیاق بسیار متحمل است که حاضرین در این گفتگو بحث مربوط را در حضور سقراط تاریخی طرح کرده بودند . با توجه به اینکه افلاطون گفتگوهای رسالتش را عمدتا بر مبنای منابع واقعی استوار کرده است بعید به نظر می رسد که سقراطی که او معرفی می کند شخصیتی ساختگی بوده است واجد آرائی که سقراط حقیقی به کلی مبرا از آن عقاید بوده است . وانگهی تکید می کند که سقراط « غالبا این مطلب را طرح می کرد » . علیرغم این همه نظریه مثل غالبا به خود افلاطون نسبت داده می شود .

همه اینها نشان می دهد که نسبت دادن هر چیزی به کسی که هرگز چیزی ننوشت چه سخت است . با این همه یک مطلب درباره نظریه مثل مسلم است و آن اینکه نه سقراط و نه افلاطون اولین کسانی نبودند که درباره آن اندیشیدند بلکه افتخار طرح آن به فیثاغورث می رسد . چنانکه دیدیم مطالعات فیثاغورث در مورد هارمونی موسیقاتی او را بدین باور رسانید که جهان در اصل از اعداد تشکیل یافته است . تصور و برداشت فیثاغورث از اعداد بسیار شبیه برداشتی است که ما از مثل داریم . بنا بر نظر او این مجردات حقیقت نهایی هستند و هم این ایده های لایتغیر هستند که تمامی واقعیات عینی و تعینات دائما در تغییر جهان را ساخته اند.در گفتگوی فایدون سقراط طبیعت جهان مثل را بیان می کند کلمه یونانی که به کار می برد آیدوس است.این کلمه ریشه IDEA است وآن را می توان به صورت شکل تصویر ترجمه کرد.این کلمه مفهوم عدد ومی توان به صورت شکل تصویر ترجمه کرد.این کلمه مفهوم عدد و مثال را همزمان افاده می کند.سقراط می گفت که جهان مثل قابل درک به وسیله حواس ما نسیت  ونسبت به آن تنها به مدد تفکر می توان علم را پیدا کرد.مثلا ما می توانیم درباره مطالبی نظیر گردی یا سرخی فکر کنیم در حالی که نه گردی ونه سرخی به خودی به وسیله حواس ما قابل درک نیست.برای مثال می توانیم توپ گردوسرخ رنگی را بیبینیم. این درک ما از توپ گرد وسرخ رنگ به واسطه مثال های سرخی و گردی و کشسانی و غیره تحققق می پذیرد اما چگونه چنین فراگردی واقع می شود؟از نظر سقراط هر شی بخصوص کیفیاتی را که واجد آن است از طریق مشارکت در مثالی که از آن نشات گرفته به دست می آورد یک راه توضیح این مطلب استفاده از تمثیل قالب  برای قلب گیری است.آن مثال های مجرد حکم قالب را دارند که اشیاء و موضوعات عینی اشکال و اندازه ها و دیگر کیفیاتش را از آنها اخذ می کنند.عالم مثا تنها جهان واقعی است و هم او افاق برتری است که کلیه اشیاءو موجودات در آن مشارکت دارند.در جهان مثل سلسله مراتبی حاکم است و در راس آن مثال های نیکی زیبایی و حقیقت قرار دارند.کیفیاتی مثل نیکی زیبایی وحقیقت که نسبت به وجود آنها در موضوعات مختلفی مطلع می شویم.ما ار به ادراک سلخت مجرد و مثالی آنها رهنمودن می گردد.میتوان دید که این رویکردی عارفانه ورازآلود جهان هستی است که در آن می توان پژواک آن اندیشه هندی را دید که تمامی مظاهر عالم هستی را نمودهایی خیالی منقوش بر پرده مایا می داند پرده ای که تنها برای انسان ها ی وارسته شفاف خواهد بود.بعید نیست که سرچشمه اصلی این آموزده سقراطی آن اندیشه هندی بوده باشد.از نظر سقرذاط این آفاق مثالی همان جهان برترین است که ما را به شناختن هدایت می کند.

خوشبختانه چنین نظام فکری دور دارازی که جنبه واقعی و پیش چشم جهانی را که در آن زندگی می کنیم انکار می کند به کلی عاری از دقت نظر هم نسیت.چون عدد را مرادف این مثل برتر می دانستند مطالعه عدد برترین کار شمرده شد و چنین بود که ریاضیات البته در مجردترین شکل آن توسط یونانیان باستان به عنوان فعالیت ودانشی شریف و روشنفکرانه تلقی شد.در حالی که محاسبه زوایای یک چند ضلعی کار مهمی تلقی می شد،تعیین اینکه برای پر کردن یک مخزن چند سطل آب لازم است فعالیت قابل و در خوری به حساب نمی آمد چرا که علمی بود و به درد این دنیای پست جزئیات و تعینات که مجبور به زندگی در آن شده ایم می خورد.بدین گونه بود که علم کم ارزش تلقی شد. این نحوه نگاه به علم تا مدت های طولانی بر فرهنگ غرب حاکم گردید و هنوز هم می توان عناصری از آن را سراغ گرفت.

سقراط در عهد پرپکلس زمانی که آتن قدرتمندترین و متمدترین دولت شهر جهان یونانی بود پرورش یافت این دوران بر تمامی روند تاریخ بشر تاثیر نهاده است.گذشته از آثار و انیه مهمی که در این دوران ساخته شد این دوره شاهد به بار نشستن دمکراسی و نیز تکامل و تکوین تفکر علمی و ریاضی بود که البته به ظهور سقراط طلیعه آغاز عصر فلسفه هم شد.دوران صلح و آرامش نسبی عهد پرپکلس با شروع جنگ های پلوپونزی در سال 431قبل از میلاد به پایان رسید.این چلش وایرانگر بین دمکراسی آتن از یک سو و اسپارت بی فرهنگی و نظامی گرااز سوی دیگر یک ربع قرن ادامه یافت.انی جنگ با تبعات سیاسی اش تاثیر عمده و پایدار و بر زندگی سقراط موج می زند واکنشی به پس زمینه متلاطم آن عصر مملو از تعصبات ، عوامفریبی و حاکمیت ترس بود . جستجوی بی امان سقراط برای یافتن حقیقت در عصر تغییر ارزشها و تزلزل باورها انجام می شود ، عصری که حال و هوای آن امروز برای ما کاملا آشنا می نماید .

روشنفکران زشت و سر سخت در عقاید خود ، معمولا افراد محبوبی در میان اطرافیان خود نیستند ولی از شواهد چنین بر می آید که سقراط هم رزمان دوران جنگش را شیفته خود کرده بود . او در محاصره پوتیدا در شمال یونان شرکت داشت . هوای این منطقه از یونان در زمستانها به جهت ورزش بادهای سردی که از طرف کوههایبلغلری می وزد بسیار سرد و گزنده است . در جریان آن محاصره زمستانی همه سربازان خود را به انوع پوست ها پیچیده و دور پاهایشان را هم پشم گرفته بودند سر و وضعی بسیار مفاوت با تصویر آن جوانان برهنه و رشیدی روی گلدانهای سفالی یونان آن زمان در حال کشتی گیری دیده می شوند.در چنین اوضاع طاقت فرسایی هم زمان سقراط با کمال تعجب شاهد بودند که با پای برهنه روی یخ با آن لبس زیر کوتاه همیشگی و شنل مندرسش در رژه حاضر می شود.لیکن عجیب تر از همه برای قطارانش همانا تماشای اندیشیدن سقراط بود.بنا به روایت آلکیبیادس که خود در همان محاصره پوتیدا به اتفاق سقراط شرکت داشت یک روز صبح سقراط درگیر یک مسئله غامض فکری می شود .تمامی هم رزمانش شاهد بودند که او ساعت ها در یک نقطه در حالت تفکر ایستاده بود.پس از غروب آفتاب موقع شام هنوز در همان جا بود.وقت خواب چند نفر از دوستانش تصمیم گرفتند که فقط برای اینکه ببینند سقراط تا چه مدت قادر به ادامه آن حالت است بیرون از خیمه بخوابند.سر انجام آن شب را تا صبح سقراط به حالت ایستاده و بی حرکت در حال تفکر گذرانید سپس به خود آمد به هنگامی نماز روز جدید را به جا آورده و پی کارهای روزانه اش رفت گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده بود.این تنها یکی از راوایت های حاکی از توانایی سقراط در غوطه خوردن در خسله عمیق است.البته با در نظر گرفتن اعاهای اومبنی بر شنیدن صداهایی شاید بتوان حتی در سلامت روانی سقراط هم تردید کرد.با این همه ما بسیاری مطالب دیگر هم درباره او می دانیم که همگی حاکی از درک درست و تعادل کامل روانی اوست در واقع فلسفه سقراط گاهی به نظر جز معجونی هوشمندانه از عقل سیلم و اندکی طنز ذاتی خود او نمی رسد.لیکن همین مردیدر اوج ملال و کسالتیک عملیات نظامی قادر است چنان خسله فکری عمیقی را تجزیه کند به وقت خود قادر بوده است که شجاعت بزرگی از خود نشان دهد.بنا به گفته آلکییبیادس وقتی که سقراط در هنگامیه جنگ متوجه شد که او زخمی بر زمین افتاده است پیش رفت و او را به دوش گرفته و بدون واهمه از میان توده سربازان مسلح دشمن عبور داد و سبب نجات جان او شد.افلاطون گزارش می دهد که چگونه آکیبیادس جوان وقتی عاشق سقراط شد. تصور آن به راستی دشوار است مگر اینکه در قدرت بینایی آلکیبیادس یک بار گفته بود که:وقتی صدای او را می شنیدم قلبم چنان به تپش می افتاد گویی که خسله ای مذهبی بر من مستولی می گشت تا این جای قضیه بی شباهت به احساس شیفتگی نسبت به مراتب خردمندی سقراط نیست.لیکن مطلب به این جا ختم نمی شود بلکه در روایتی که به کرات مورد توجه علمای دوران کلایسک واقه شده،آلکیبیادس شرح می دهد که چگونه یک بار تلاش کرده بود که سقراط را اغوا کند.نامبرده ابتدا ترتیب یک نشست خصوصی یک روزه را با سقراط داد به این امید که طی آن سیر گفتگو به موضوعاتی کشیده شود که نوعا در خلوت عشاق طرح می شود ولی سقراط در این  نشست دست از فلسفه برنداشت.نوبت دیگر آلکیبیادس سقراط را به تمرینات ورزشی در ورزشگاه دعوت کرد در آن زمان رسم بود که فعالیتهای ورزشی با بدن برهنه انجام می شد.این بار هم او در مست کردن سقراط توفیق نیافت.

با این همه این نشست آنقدر طول کشید که سقراط ناگزیر شد شب را در خانه آلکیبیادس بماند.آنگاه او این طور ادامه می دهد:سر انجام روی همان تختی که شام خورده بود دراز کشید وما تنها بودیم.در تاریکی شب آکیبیادس به کنار سقراط خزیده و دست در بازوی او حلقه کرده بود اما سقراط اعتنایی به او نکرده و دست آخر هر دو مثل دو برادر به خواب رفته بودند.بر طبق بائر آن زمانی این درجه از خویشتنداری از جانب سقراط در مقابل وسوسه گری مرد جوان زیبایی هم چون آلکیبیادس به عنوان کف نفسی بشری تلقی گردید.
سقراط ریاضت کش نبود.نه ظاهر و قیافه اش ونه تاریخ هیچکدام از ترک دنیای وی حاکیت نمی کنند با این وصف زندگی سختی را گذراند به جهت اجتنابش از کار کردن همواره مقروض بود.در مقابل بر ماموریت الهی خویش برای آشکار کردن عمق نادانی آتنیان پای می فشرد ظاهرا میراث مختصری از پدرش به او رسیده بوده و دوستان متنفذش هم به خوبی از او مراقبت می کردند وسقراط میهمان بسیار دوست داشتنی بوده باشد چه می توانست تابامداد بیدار مانده و صبحت کند ئدر حال بیش از همگان بنوشد. این ضیافتهای شام نوعا محافلی تماما مردانه هر چند نه همجنس گرایانه بودند.گهگاه در این ضیافتها دخترانی هم برای خدمت و سرگرم کردن مدعوین دعوت می شدند.یحتمل سقراط گذشته از غذا و شراب ابایی از بهره مندی این مهمانی هم نداشت.طبق روایت دیوگنس لارتیوگنس سقراط بخشی از وقت خود را صرف جلسات گفتگوی غیر رسمی با جوانان می کرد.این جلسات در مغازه کفاشی به نام سیمون واقع در مرز آگورا برپا می شد.

امروزهم در لبه آگورا می توان سنگ نبشته هوروس هستم طی حفاریهای باستانشناسی اخیر در این محل مقادیر زیادی نعل کفش ویک کاسه کوچک کتعلق به قرن پنجم قبل به دست آمد که روی کاسه نام سیمون نوشته شده بود.آنچه کشف شده بود به نحو غیر منتظره ای همان مغازه ای بود که سقراط در آن درس می داد. چند سال پیش که من در آتن بودم از این محل بازدید کرده و ابعاد آن را سنجیدم.وسعت تمام مغازه فقط چهارم قدم مربع بود.بدون تردید می بایستی شرایط پرهمهمه ای بوده باشد با صدای چکش سیمون در زمینه مشتریانی که وارد و خارج می شدند و البته سخنان عجیب و غریب سقراط به گوششان می خورد لازمه تدریس در چنین شرایطی تمرکز و سرعت انتقال و توانایی برای حفظ مستمر توجه مستمعین بود خصلتی که فلاسفه مدتها است از آن دست کشیده اند سقراط مهارت یک هنر پیشه را داشت و همواره نمایش را خوب اداره می کرد. از این روست که می توان او بزرگترین تغزیه گردان و نمایشگر فلسفه دانست.

اما به راستی سقراط در این درسهایش چه می آموخت؟ یکی از ماندگارترین گفته های او این بود که:زندگیی که متکی به وارسی و تحقیق نباشد ارزش زیستن ندارد.این سخن تا حد زیلدی بیانگر موضع روشنفکری بهره مند از فراعت  وفراغ بال است.به جهت درجاتی از استقلال فردی ناشی از دمکراسی و نیز فراغت و تن آسانی حاصل از رواج بردگی احتمالا دولتشهرهای یونانی اولین اجتماعاتی بودند که در آنها طبقخه متوسط روشنفکر به کنصه ظهور رسید.بدین صورت بود که یونانیان برای دنبال کردن افکار و آمال خود فرصت کافی به دست آوردند. گویی بیکاری و تن آسانی لازمه ظهور هر فکر بدیعی است .واین همان حقیقتی است که توده جدی و زحمت کش متوسطین مردم غالبا غافلند.

سقراط بر این باور بود که خود حقیقی هر فردی همان روح است فلاسفه پیش از او گفته بودند که روح همان نفس حیات ازلی است که در ما حضوردارد.

آنان معتقد بودند که روح هنگامی که بدن فعال است به خواب می رود و ژانگاه که بدن به خواب می رود بیدار می شود.نوعی ناخودآگاه نامیرا که بی شباهت به نظریه یونگ در زمان حاضر نیست.از نظر سقراط روح بیشتر شبیه چیزی مثل شخصیت خود آگاه بود همان که ما به لحاظ اخلاقی مسئول آن هستیم او براین باور بود که باید تلاش کرد تا روحمان هر چه خوب تر باشد شبیه خداگردد.

یونانیان در دولتشهرهای کوچک زندگی می کردند و همین امر دستیابی به اجماع و توافق جمعی را برایشان آسان می کرد.در این دوران آتن که قدرتمندترین دولتشهر یونان بود تنها 42هزار مرد آزاد را در خود جای داده بود.یونانیان هم چنین اعتقاد راسخی بخ میانه وری داشتند.به نظر می رسد که نظرسقراط در باب خوبی عمدتا محصول شرایط و زمانه خود او بود.در این زمان جمعیت آتن از زن و مرد و بچه و آزاده و برده و بیگانه چیزی حدود 250هزار نفر بود اینکه اکثریت محروم از حقوق اجتماعی در این شهر به راستی باور داشتند  که این شوربختی ناشی از بدی روح آنهاست مطلب در خور تاملی است.

سقراط در 50 سالگی با گزانتیپ ازدواج کرد.تاریخ سیمای تلخی از گزانتیپ تصویر کرده است. لیکن باید توجه داشت که زندگی با سقراط نمی بایست امر آسانی باشد.تنها تصور کنید زندگی با کسی را که روزش را در خیابان به بحث می گذراند و دیناری کاسبی نمی کند و هر شب وقت و بی وقت  پس از باده پیمایی با دوستانش به خانه بر می گردد. ومثل قاطبه فلاسفه در میان همسایگان مسخره خاص وعام است. گزانتیپتنها فردی بود که می توانست در مباحثه سقراط را به زانو درآورد با این همه چناچه معمول چنین روابط زناشویی طوفانیی است این دو بسیار وابسته به هم بوده اند.گزانتیپ از سقراط سه پسر یافت که هیچکدام مطلب قابلی از پدرشان نیاموختند.عیر غم نارضایتی و شکایت دائمی از رفتار شوهر به نظر می رسد گزانتیپ کاملا متوجه بود که شریک زندگی آدمی استثنایی گردیده است و در مواقع نیاز محکم در کنار او ایستاد ودر مرگش عمیقا متاثر شد.هنگامی که سقراط 65ساله بود جنگهای پلوپونزی با شکست خفت باری برای آتن به پایان رسید. لیساندر رخبر پیروزمند اسپارت جهت تشکیل حکومت دست نشانده اش در آتن رهسپار پیرائوس شدد وحکومت وحشت شروع شد که طی آن مخالفین سیاسی به اندک سوء ظن دستگیر محاکمه و محکوم به مصادره اموال می شدند.در این زمان بسیاری از معتقدان به دموکراسی از آتن گریختند ولی سقراط باقی ماند.سقراط علیرغم  فردگرایی سرسختانه اش با کمال تعجب طرفدار دمکراسی نبود. در آن زمان دمکراسی به عنوان نوعی از حکومت هنوز دوران طفولیت خود را می گذراند ودر نتیجه مستعد بروز عدم کفایت از یک سو . وزیاده روی از سوی دیگر بود.

یکی از رهبران حکومت سی جبار کریتیاس بود که خود از شاگردان قبلی سقراط به شمار می رفت. لیکن کریتیا س از همان بدو به قئرت به روشنی تفهیم کرد که تمامی حماقت های جوانی اش را پشت سر گذارده است منظور او این نبود که سقراط را فراموش کرده است بلکه حتی بیش از آن حکم کرد که تدریس فلسفه در خیابانهای آتن ممنوع گردد. و در این زمینه به خصوص از سقرار هم نام برد.

کریتیاس به خوبی می  انست که چگونه این آموزگار ساخورده قادر است معنای کلمات را به نفع خود تحریف کند واو به هیچ وجه حال و حوصله درگیری با چنین به رغم خود حماقتی را نداشت.بدین ترتیب هرگونه فعالیت سقراط قطع نظر از اینکه که او آن فلسفه می نامد یا هر چیز دیگر به صراحت ممنوع شد.برخی دوست دارند که تصمیم سقراط بر ماندن در آتن تحت سلطه جباران را شاهدی از تکمین او بدانند.اما حقیقت این است که در جریان جنگ داخلی که در پی استقرار حکومت پیش آمد سقراط به وضوح روشن کرد هیچ قصد شرکت در سیاست ندارد و مصرا می خواهد که فردی اهل اصول باقی بماند.

با این همه در آتن قرت پنجم قبل از میلاد به سختی می شد ز آلودگی در سیاست اجتناب کرد مگر اینکه فردی زن یا برده بوده باشد.جباران کاملا سیاست به تنهایی خود در حکومت آگاه بودند و بسیار مایل بودند که گروه بیشتر و بیشتری از مردم را درسیاست خود درگیر کنند وبدین وسیله شرکای جرم آشکاری برای این سیاست بود.سر انجام روزی سقراط به اتفاق چهار نفر دیگر ار طرف جباران برای انجام یک ماموریت سیاسی فراخوانده شد.ماموریت سقراط سفر به جزیره سالامیس و دستگیری لئون رهبر دمکرات های مخالف حکومت جباران بود.

این دستگیری غیر قانونی بود وتردیدی هم نبود که محض بازگردانده شده لئون به آتن نامبرده به سرعت کشته شد.سقراط بدون توجه به عواقب تصمیمش ماموریت غیر قانونی را نادیده گرفت و دست خالی به آتن بازگشت. چنین اقدامی به راحتی می توانست به قیمت جان او تمام شود ولی به دنبال پاره ای تحولات غیر مترقبه کریتیاس به قتل رسیده واندکی پس از آن جباران از آتن رانده شدند.دمکرات ها جانشین جباران شدند وطبیعی بود که  آنها قصد تنبیه سقراط را داشته باشند..ولی برای تکسین آلام جنگ داخلی عفو عمومی اعلام شد وسقراط خطر جست یا حداقل اینگونه به نظر می رسید.

در سال 399 قبل از میلاد سقراط بع اتهام کفر وفاسد کردن جوانان دستگیر شد.چهره اصلی پشت این اتهامات دمکرات معروف آنیتوس بود که دشمنی دور و دارازی با سقراط داشت.چند سال پیش از این پسر آنتیوس شاگرد سقراط بود و سقراط او را ترغیب کرده بود کخ تجارت خانوادگی رنگزی شان را رها کرده وبه زندگی فلسفی روی آورد.

اتهامات اقامهع شده علیه سقراط به کلی رسوا بودند اما علیرغم این مجازات تقاضا شده اعدام بود که حقیقتا بیش از حد اطرافی بود.

سقراط مانند هر روشنفکری که با تکیه بر اصول سخنان غیر مقبول عموم می زند، چهره محبوبی نبود.اما آیا پیرمردی 70 ساله تنها به این اتهام مستحق مجازات اعدام است ؟ در مورد این اعانامه و مطالبی که به دنبال آن پیش آمد اسرای هست که به نظر هم نمرسد هرگز کشف بشوند. از این نظر گفتم اسرار و نگفتم ابهامات، زیرا در آتن آن زمان ظاهرا همگان می دانستند که واقع قضیه از چه قرار بود.

سرانجام سقراط در ددادگاه پیش روی 500 عضو شوارای رهبری آتن قرار گرفت. کلیه این اعضا به قید قرعه از میان مردان آتن برگزیده شده بودند دادستان ملتوس بود که در واقع از ایادی آنیتوس به شمار می رفت.او تراژدیسرای نا موقتی بود با موهای بلند ، ریش تنک وبینی نوک تیز که با زبان برنده و گزنده اش حریف مناسبی برای سقراط به نظر می رسید.

ملتوس ادعانامه خود بر علیه سقراط با تقاضای حکم اعدام به پایان برد. اینک نوبت متهم بود که خود را دفاع کند. دراین جا به نظر می رسید که سسقراط در مورد جدی بودن دادگاه دچار سوء تفاهم شده و با آن چنان رفتار رفتار میی کند گویی در یکی از کلاسهای بحث فلسفی شرکت دارد.

برخی اعضای دادگاه از این شیوه برخورد سقراط تفریح کردند ولی برای بسیاری این همه خوشایند نبود.در پایان با280 رای موافق در مقابل 220 رای مخالف حکم به اعدام سقراط داد.اینک نوبت او بود که تقاضای تخفیف مجازات کند اما او هم چنان از جدی گرفتن محاکمه پرهیز داشت وبه دستی می دانست که مجازات و درخواست شده علیه او مسخره است.در مقابل سقراط پیشنهاد کرد که به جای اعدام شدن به خاطر خدماتی که به شهر کرده است مورد تکریم و بزرگداشت قرار گیرد وبدین منظور در پریتانئوم تلار مقدسی که در آن قهرمانان شهر به خرج عمومی جایگاهی می یابند.جایی برای اواختصاص دهند. با شنیدن این سخنان همهمه در ددادگاه پیچید. سقراط با مشادهد خشم دادگاه حالت جدی تر به خود گرفت و پیشنهاد کرد که به جای اعدام شدن جریمه نقدی که پرداخت آن در وسع او باشد تعیین گردد.پیشنهاد او میزان مسخره یک مینا بود که قیمت یک تنگ شراب بود. دوباره در پاسخ از دادگاه برخاست.دوستان سقراط التماس می کردند او جدی باشد. در پاسخ او گفت که به جای اعدام جریمه سی مینا تعیین گردد. اما اینک صبر دادگاه ابریز شده بود و این بار تقاضای مجازات با 360رای موفق در مقابل 140رای مخالف ابرام شد.در این قضیه آنچه از رفتار سقراط دیده می شود بیش  از یک لجاج و سر سختی تنهاست. آیا اوئ واقعا گمان داشته که دادگاه قدر او را خواهد شناخت وآزادش خواهد کرد؟یا اینکه تصمیم گرفته بود بمیرد؟ بعید نیست یک تمنای ولو ناخودآگاه برای شهید شده در سقراط بود.

بنب بود حکم اعدام سقراط بدون تاخیر پس از ختم دادرسی انجام شود اما یک روز پیش از شروع دادرسی طبق رسم سالانه کشتی مقدسی سفری را به جزیره دلوس به مسافت بیش ار یکصد مایل در دریای اژه شروع کرده بود وتا پیش از بازگشت این کشتی هیچ کدام اعدامی قابل اجرا نبود بدینگونه بود که سقراط در زندان دولتی آتن به بند کشیده شد.حدود این زندان را هنوز هم در یکصد یاردی جنوب غربی خرابه های آگورا می توان دید که در میانه زمین ناهمواری مملو از سنگها و پایه ستون های قدیمی قرار دارد.سلول پستوداری که سقراط در آن زندانی بود درست در سمت راست مداخل زندان قرار دارد ودر همین جا بود که سقراط آخرین روزهای زدگی اش دوستانش را می پذیرفت. در این قطعه زمین کم اهمیت به وسعت 6 قدم بود که صحنه های اتفاق الفتاده افلاطون در زیباترین گفتگو هایش راویت کرد واز شاهکارهای ادبیات یونانی و قابل مقایسه باذ آثار هومر وترازدیهاست.

در تمام مدت گفتگوها قهرمان آن سقراط همان که هست باقی می ماند با همان خصلت انسانی عاقل وبه شدت تحسین برانگیز درست همانگونه که میتوان او را مجسم کرد.در یک صحنه از این گفتگوها دوستش کریتون می گوید که نقشه ای برای فرار او کشیده و به تمامی زندانبانان ها رشوه داده است تا مانع فرار او شوند ولی سقراط نمی پذیرد. از این جهت که چنین اقدامی خلاف تمام چیزهایی است که به خاطر آنها تلاش کرده است . سقراط ایمان راسخی به حکومت قانون داشت حتی وقتی که قانون غلط بوده باشد.

سر انجام خبر می رسد که کشتی مقدس در حوالی دماغه لونیون دیده شده است و به زودی به آتن خواهد رسید.دوستان سقراط و همسرش گزانتیپ در سلول  او جمع می شوند.سپس سقراط برای پرهیز از بروز جو احساساتی گزانتیپ را مزخص می کند .گرانتیپ در حال ترک سلول با لحنی شکایت آمیز می گوید:اما آخر تو بیگناهی وسقراط به شیوه خاص خودش پاسخ می دهد:آیا ترجیح می دادی که گنهکاری می بودم‌؟ آنگاه سقراط بحث مرگ وجاودانگی روح را با دوستانش طرح می کند.عیرغم اینکه افلاطون به علت بیماری در این جلسه حضور نداشت تمامی جزئیات آن را به نحو بسیار تاثر انگیزی نقل می کند.سر انجام جام حاوی سم شوکران به سقراط داده می شود.

سقراط که تا آخر عمر هم دست از داعیه نادانی خود دست برنداشت از مامور اعدام پرسید: بهترین راه انجام این کار چیست ؟ مامور جواب داد:آن را تا آخر بنوش سپس قدری قدم بزن تا آنکه گامهایت سنگین شوند. سپس دراز بکش و سم بقیه کا را تمام خواهد کرد.سقرا آنگاه پرسید: آیا اجازه دارم جرعه ای از آن برای خدایان بر خاک بیفشانم؟ وجواب می شنود:نه چیزی از آن را تلف نکن والا درست اثر خواهد کرد.

سپس سقرلط جام شوکران را ک جرعه سر می کشد.دوستانش دیگر نمی توانند اندوه عمیق خود را پنهان کنند وهمگی شروع به گریه کردند.سقراط نهیب می زند که خودتان را جمع کنید مگر من گزانتیپ را بیرون نرفستادم که شاهد صحنه های از این دست نباشم.سقراط دراز می کشد و به تدریج کرختی از پاهایش بالا وبالاتر می آید.کریتون به خاطر داشته باش که من یک خروس به آسکلپیوس بدهکارم. این آخرین جمله سقراط بود اینک خرمگش آتن مرده بود.

در این آخرین کلمات سقراط روایت افلاطون به دست ما رسیده پژواک اصالت احساس می شوند.نه بدین جهت که منظور دقیق آن به دستی روشن نسیت. از این روایت می توان مطمئن بود که حقیقت و واقعیت بر داستان پردازی غلبه دارند حتی علیر غم اینکه افلاطون ناگزیر بود. ما وقع این روز را از روایات دوستانش نقل کند.کلمات سقراط موضوع تفاسیر متعددی واقع شده است .ساده تر از همه این است که سقراط به دوستی به نام آسکلپیوس خروسی مدیون بوده و می خواهد دینش پرداخت گردد.لیکن به تنظر محققین این تفسیر بیش از حد ساده لوحانه به نظر می رسد.باید دانست که اسکلپیوس گذشته از اینکه نام بسیار ذایجی بوده نام رب النوع پزشکی و شفا هم بوده است.برخی گفته اند که این واپسین سقراط کنایه از درخواست  او برای پرداخت صورت حساب پزشکش بوده است.وبالاخره دیگران تفسیر متافیزیکی هوشمندانه تری را طرح کرده اند به موجب این ترجمه دیگری از این جمله سقراط می توان ارائه داد:(کریتون ما باید برای آسکلپیوس خروسی قربانی کنیم-انجام این کار را فراموش مکن).

رب النوع پزشکی اسکلپیوس این توانایی را هم داشته که ارواح را با شفا بخشیدن از امراض دنیوی برای زندگانی اخروی آماده نماید.از این نظر است که قربانی مذکور می توانسته به امید گذر آرام روح سقراط به جهان دیگر بوده باشد.این تفسیر البته در راستای باور سقراط به جاودانگی روح هم قرارر دارد.

چنانچه سقراط پیش از نوشیدن شوکران به دوستانش گفت:تنها کسانی که زندگی پلشتی را از سر گذرانده اند امیدوارند که مرگ پایان همه چیز باشد واین کاملا به نفع چنین کسانی خواهد بود.اما من متعقدام که ارواح پلشت در جهان فروردین تارتاروس سرگردان پذیرفته خواهند شد. سقراط به قدر کافی مردانگی داشت که بهره ای عدم قطعیت را در این باره بجا بگذارد، آنجا که پیش نوشیدن شوکران دوستانش گفت: اینک راه ما از هم جدا می شود من به سوی مرگ می روم و شما به طرف زندگی.این که کدام راه نیکوتر است تنها خداوند می داند وبس.

در عرض چند روز پس از مرگ سقراط مردم آتن به سنگینی کاری که کرده بودند واقف گشتند.زمانی برای عزاداری مرگ سقراط تعیین شد.ورزشگاهها تئاترها ومدارس تعطیل شدند.ملتوس محکوم به مرگ شد وآنیتوس از شهر تبعید گشت.

فصل چهارم

تقویم زندگی سقراط

 

429 ق. م                تولد، در حومه آتن.

پیش  از  440          پیشگوی معبد دلفی سقراط را خردمندترین مرد می داند

ق . م

حدود430 ق.م.       سربازی سقراط در جنگ پلوپونزی ونجات در  جنگ به   وسیله الکیبیادس

423 ق.م.            اریستوفان سقراط را در کمد استهزا می کند.

حدود420ق.م.        ازدواج با گزانتیپ در دهه بعد صاحب سه پسر می شوند.

406-405 ق.م.     عضویت در شورای قانوگذاری.

404 ق.م.            امتناع از دستور سی جبار برای دستگیری لئون.

399 ق .م.           اتهام بی اعتقادی و فاسد کردن جوانان،محاکمه سقراط  ومحکومیت مرگ.نوشیدن شوکران ومرگ.

 

تقویم عصر سقراط

 

دهه 460 ق.م.     ایسخیاوس، نخستین درام پرداز تراژدی کلاسیک در اوج

                                           قدرت

460 ق.م.        در گرفتن نخستین جنگ پلوپونزی بین آتن و اسپارت.تولد

                          بقراط بانی طب سنتی در جزیره خیوس

440ق.م.        پایان نخستین جنگ پلوپونزی.

میانه دهه440    آغاز عصر طلایی آتن در زمان پریکلس طی این دوره

                       فرهنگ آتن به ازدواج شکوفایی می رسد.

744 ق.م.        آغاز بنای پرستشگاه پارتنون در اکروپلیس آتن.

441-440 ق.م.   جنگ جهانی دوم پلوپونزی بین اسپارت وآتن.

429 ق.م          مرگ پریکلس

428                                                   مرگ انکساگوراس نخستین فیلسوف آتنی آموزگار سقراط

                                            وپریکلس

415                                                اردوکشی بزرگ آتن فتح سیسیل به شکست می انجامد.

404                                                پایان دومین جنگ پلوپونزی با شکست آتن.سی جبار قدرت

                             را در آتن به دست بازگشت دموکراسی

403                                            خلع سی جبار و بازگشت دموکراسی

400             اصلاح قوانین و عفو عمومی(که سال بعد شامل سقراط نشد)

 

منبع : وبلاگ من


نویسنده مهدی سرشار در ۱۳۸٩/۸/٢٠ | نظرات ()
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )