بسیج گنجنامه

بسیج دانشجویی موسسه آموزش عالی گنجنامه

مطالب اخیر وبگاه

لینک دوستان وبگاه

برچسب‌ها

طراح قالب

ثامن تم؛مرجع قالب و ابزار مذهبی وبلاگ و سایت
باز این چه شورش است ... محرم آمد ... یاحسین ...

در کنار مکتب فراماسونری میتوان به مکتبی اشاره کرد که همواره در پی نفوذ و حمله به اسلام خصوصا تشیع نام برد که همان خصیصه مزورانه انگلیس باعث شکل گیری آن بود دراین مبحث علاوه بر معرفی فرقه ضاله بهاییت به روز شمار آن نیز اشارتی میگردد

مسلک بابیگرى در قرن سیزدهم قمرى (نوزدهم میلادى) توسط فردى به نام سید على محمد پدید آمد. وى در اول محرم سال 1235 یا 1236 (1820 میلادى) در شیراز متولد شد و در بیست و هفتم شعبان سال 1266 در تبریز به جرم ارتداد به دار آویخته شد

سید على محمد شیرازى، از مدعیان بابیت امام دوازدهم شیعیان که بعدها مدعى مهدویت و نبوت شد. در 1235 در شیراز به دنیا آمد. در کودکى به مکتب شیخ عابد رفت و در آنجا خواندن و نوشتن و سیاه مشق آموخت. شیخ عابد، از شاگردان شیخ احمد احسائى و سید کاظم رشتى بود (اشراق خاورى، ص 63ـ 64) و از همان دوران، سید على محمد را با نام رؤساى شیخیه (احسائى و رشتى) آشنا کرد، به طورى که چون سید على محمد در حدود نوزده سالگى به کربلا رفت، در درس سید کاظم رشتى حاضر شد (فاضل مازندرانى، ظهور الحق، ج 3، ص 97) . در مدتى که نزد سید کاظم رشتى شاگردى مى‏کرد، با مسائل عرفانى و تفسیر و تأویل آیات و احادیث و مسائل فقهى به روش شیخیه آشنا شد و از آراى شیخ احسائى آگاهى یافت (همو، اسرار الآثار خصوصى، ج 1، ص 192ـ 193) .


بعلاوه به هنگام اقامت در کربلا، از درس ملا صادق خراسانى که او نیز مذهب شیخى داشت، بهره گرفت و چندى نزد وى بعضى از کتب ادبى متداول آن ایام را خواند (همو، اسرار الآثار، ج 4، ص 370) . در 1257 به شیراز بازگشت و به وقت فرصت، مطالعه کتب دینى را فراموش نمى‏کرد و به گفته خودش (همو، ظهور الحق، ج 3، ص 479) : و لقد طالعت سنابرق جعفر العلوى و شاهدت بواطن آیاتها «همانا کتاب سنابرق، اثر سید جعفر علوى (مشهور به کشفى) را خواندم و باطن آیاتش را مشاهده کردم» . على محمد گذشته از دلبستگى به اندیشه‏هاى شیخى و باطنى، به «ریاضت کشى» نیز مایل بود و به هنگام اقامت در بوشهر در هواى گرم تابستان از سپیده دم تا طلوع آفتاب و از ظهر تا عصر بر بام خانه رو به خورشید اورادى مى‏خواند (اشراق خاورى، ص 67) . پس از درگذشت سید کاظم رشتى، مریدان و شاگردان وى جانشینى براى وى مى‏جستند که به قول ایشان مصداق «شیعه کامل» یا «رکن رابع» (شیخیه) باشد و در این باره میان چند تن از شاگردان سید کاظم رقابت افتاد و سید على محمد نیز در این رقابت شرکت کرد، بلکه پاى از جانشینى سید رشتى فراتر نهاد و خود را «باب» امام دوازدهم شیعیان یا «ذکر» او، یعنى واسطه میان امام و مردم، شمرد. ادعاى على محمد چون شگفت‏آورتر از دعاوى سایر رقیبان بود، واکنش بزرگترى یافت و نظر گروهى از شیخیان را به سوى وى جلب کرد و هجده تن از شاگردان سید کاظم که همگى شیخى مذهب بودند (و بعدها سید على محمد آنها را حروف حى نامید) پیرامونش را گرفتند (آیتى، ج 1، ص 43) . على محمد در آغاز امر، بخشهایى از قرآن کریم را با روشى که از مکتب شیخیه آموخته بود، تأویل کرد و در آنجا به تصریح نوشت که امام دوازدهم شیعیان، او را مأمور داشته تا جهانیان را ارشاد کند و خویشتن را «ذکر» نامید، چنانکه در آغاز تفسیرش بر سوره یوسف مى‏نویسد: الله قد قدر أن یخرج ذلک الکتاب فى تفسیر أحسن القصص من عند محمد بن الحسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن أبى‏طالب على عبده لیکون حجة الله من عند الذکر على العالمین بلیغا» همانا خدا مقدر کرده که این کتاب از نزد محمد پسر حسن پسر على پسر محمد پسر على پسر موسى پسر جعفر پسر محمد پسر على پسر حسین پسر على پسر ابى‏طالب بر بنده‏اش برون آید تا از سوى ذکر (سید على محمد) حجت بالغه خدا بر جهانیان باشد» (أحسن القصص، ص 1) . پس از مسافرت به همراه محمد على بارفروش (یکى از مریدان خود) به سوى مکه و بازگشت به بوشهر، دستور داد تا در یکى از مساجد بوشهر عبارت «اشهد ان علیا قبل نبیل باب بقیة الله» را در اذان داخل کنند (نجفى، ص 168) که تصریح دارد على نبیل (که به حساب جمل با على محمد برابر مى‏شود) باب امام زمان علیه السلام است، ولى همینکه مدتى از دعوت وى سپرى شد و گروهى به او گرویدند، ادعاى خود را تغییر داد و از مهدویت سخن به میان آورد و گفت: «منم آن کسى که هزار سال مى‏باشد که منتظر آن مى‏باشید» (حاجى میرزاجانى کاشانى، ص 135) و سپس به ادعاى نبوت و رسالت برخاست و به گمان خود، احکام اسلام را با آوردن کتاب بیان نسخ کرد و در آغاز آن نوشت: «در هر زمان خداوند جل و عز، کتاب و حجتى از براى خلق مقدر فرموده و مى‏فرماید و در سنه هزار و دویست و هفتاد از بعثت رسول الله، کتاب را بیان، و حجت را ذات حروف سبع (على محمد که داراى هفت حرف است) قرار داد» (بیان عربى، ص 3) . بدین ترتیب، على محمد هر چند زمانى، دعاوى خود را به مقامات بالاترى تغییر مى‏داد و سخنان پیشین را براى یارانش تأویل مى‏کرد و آنان را در پى‏خود مى‏کشید. پس از بازگشت سید على محمد به بوشهر (در زمانى که هنوز از ادعاى بابیت امام زمان علیه السلام فراتر نرفته بود) به دستور والى فارس در رمضان 1261 دستگیر و به شیراز فرستاده شد. در شیراز او را تنبیه کردند، آنگاه نزد امام جمعه آن شهر، اظهار توبه و ندامت کرد و به قول یکى از موافقان خود بر فراز منبر در حضور مردم گفت: «لعنت خدا بر کسى که مرا وکیل امام غائب بداند. لعنت خدا بر کسى که مرا باب امام بداند...» (اشراق خاورى، ص 141) . پس از آن، شش ماه در خانه پدرى خود، تحت نظر بود و از آنجا به اصفهان و سپس به قلعه ماکو تبعید شد. در دورانى که در آن قلعه زندانى بود، با مریدانش ملاقات و مکاتبه داشت و از اینکه مى‏شنید آنان در کار تبلیغ دعاوى او مى‏کوشند به شوق مى‏افتاد و سخنانى را به عنوان کلمات الهى به مریدان عرضه مى‏داشت، چنانکه کتاب بیان را در همان قلعه نوشت (یزدانى، ص 13) .

دولت محمد شاه قاجار، براى آنکه پیوند او را با مریدانش قطع کند در صفر 1264 وى را از قلعه ماکو به قلعه چهریق، در نزدیکى ارومیه منتقل کرد. در اواخر سلطنت محمد شاه، به دستور حاجى میرزا آغاسى ـ وزیر محمد شاه ـ سید على محمد را از قلعه چهریق به تبریز بردند و مجلسى با حضور ناصر الدین میرزا (که در آن وقت ولیعهد بود) و چند تن از علما ترتیب دادند و سید على محمد را در آن مجلس حاضر کردند. على محمد در آنجا آشکارا از مقام مهدویت خود سخن گفت و «بابیت امام زمان» را که پیش از آن بتصریح ادعا کرده بود به «بابیت علم خداوند» تأویل کرد و چون از او درباره برخى مسائل دینى پرسیدند، از پاسخ فروماند و همینکه از وى سؤال شد: از معجزه و کرامت چه دارى؟ گفت: اعجاز من این است که براى عصاى خود آیه نازل مى‏کنم و به خواندن این فقره آغاز نمود: بسم الله الرحمن الرحیم. سبحان الله القدوس السبوح الذى خلق السموات و الارض کما خلق هذه العصا آیة من آیاته! و اعراب کلمات را به قاعده نحو غلط خواند، زیرا تاء را در «السموات» مفتوح قرائت کرد و چون گفتند: مکسور بخوان! ضاد را در «الأرض» مکسور خواند. امیر اصلان خان که در مجلس حضور داشت گفت: اگر این قبیل فقرات از جمله آیات شمرده شود، من هم مى‏توانم تلفیق کنم و گفت: الحمد لله الذى خلق العصا کما خلق الصباح و المسا! (فاضل مازندرانى، ظهور الحق، ج 3، ص 14، تصویر نامه ناصر الدین میرزا به محمد شاه قاجار) .

پس از آشکار شدن عجز سید على محمد در اثبات ادعاى خود، وى را چوب زده تنبیه نمودند و او از دعاوى خویش تبرى جست و اظهار پشیمانى کرد و خطاب به ولیعهد، توبه نامه رسمى نوشت . صورت توبه نامه على محمد را یکى از مریدانش در کتاب خود، چنین آورده است: «فداک روحى، الحمد لله کما هو أهله و مستحقه که ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر کافه عباد خود شامل گردانیده. فحمدا له ثم حمدا که مثل آن حضرت را ینبوع رأفت و رحمت خود فرموده که به ظهور عطوفتش عفو از بندگان و ستر بر مجرمان و ترحم به داعیان فرموده. أشهد الله و من عنده که این بنده ضعیف را قصدى نیست که خلاف رضاى خداوند عالم و اهل ولایت او باشد . اگر چه بنفسه، وجودم ذنب صرف است ولى چون قلبم موقن به توحید خداوند جل ذکره و به نبوت رسول او و ولایت اهل ولایت اوست و لسانم مقر بر کل ما نزل من عند الله است، امید رحمت او را دارم و مطلقا خلاف رضاى حق را نخواسته‏ام و اگر کلماتى که خلاف رضاى او بود از قلم جارى شده، غرضم عصیان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را. و این بنده را مطلق علمى نیست که منوط به ادعایى باشد و أستغفر الله ربى و أتوب إلیه من أن ینسب إلى أمر. و بعضى مناجات و کلمات که از لسان جارى شده، دلیل بر هیچ امرى نیست و مدعى نیابت خاصه حضرت حجة الله علیه السلام را محض ادعا مبطل است و این بنده را چنین ادعایى نبوده و نه ادعاى دیگر. مستدعى از الطاف حضرت شاهنشاهى و آن حضرت چنان است که این دعاگو را به الطاف و عنایات سلطانى و رأفت و رحمت خود، سرفراز فرمایند و السلام» . (گلپایگانى، ص 204ـ 205) .

بدینسان سید على محمد از دعاوى خود بازگشت ولى توبه او، صورى بود چنانکه پیش از توبه اخیر، در شیراز نیز برفراز منبر و در برابر مردم، نیابت و بابیت خود را انکار نمود اما چیزى نگذشت که ادعاهاى بالاترى را به میان آورد و از پیامبرى و رسالت خویش سخن گفت. در اواخر سلطنت محمد شاه و پس از مرگ او (1264) از سوى مریدان سید على محمد، آشوبهایى در کشور پدید آمد که از جمله، رویداد قلعه شیخ طبرسى در مازندران بود. در این آشوب، جمعى از بابیان به رهبرى ملا حسین بشرویه‏اى و ملا محمد على بارفروشى، قلعه طبرسى را پایگاه خود قرار دادند و اطراف آن را خندق کندند و خود را براى جنگ با قواى دولتى آماده ساختند. از سوى دیگر بر مردم ساده دل که در پیرامون قلعه زندگى مى‏کردند، به جرم «ارتداد» هجوم آورده به قتل و غارت ایشان مى‏پرداختند، به گونه‏اى که یکى از بابیان مى‏نویسد : «جمعى رفتند و در شب یورش برده، ده را گرفتند و یک صد و سى نفر را به قتل رسانیدند . تتمه فرار نموده، ده را حضرات اصحاب حق، خراب نمودند و آذوقه ایشان را جمیعا به قلعه بردند» (حاجى میرزاجانى کاشانى، ص 162) و چنین مى‏پنداشتند که یاران مهدى موعودند و بزودى جهان را در تسخیر خود خواهند گرفت و بر شرق و غرب فرمانروایى مى‏کنند؛ چنانکه بابى مذکور مى‏نویسد: «حضرت قدوس (محمد على بارفروشى) مى‏فرمودند که: ما هستیم سلطان بحق و عالم در زیرنگین ما مى‏باشد و کل سلاطین مشرق و مغرب بجهت ما خاضع خواهند گردید» (همانجا) . پس میان ایشان و نیروى دولتى جنگ درگرفت و فتنه آنان با پیروزى قواى دولت و کشته شدن ملا محمد على بارفروشى در جمادى الثانى 1265 پایان گرفت. در زنجان نیز شورشى به سرکردگى ملا محمد على زنجانى پدید آمد که به شکست بابیان انجامید (1266) . در تهران نیز گروهى از بابیان به رهبرى على ترشیزى بر آن شدند تا ناصرالدین شاه و امیر کبیر و امام جمعه تهران را به قتل رسانند، اما نقشه آنان کشف شد و 38 تن از سران بابیان دستگیر و هفت تن از آنها کشته شدند. شگفت آنکه مریدان سید على محمد در جنگهاى قلعه طبرسى و زنجان از مسلمانى دم مى‏زدند و نماز مى‏گزاردند و از «بابیت» سید على محمد جانبدارى مى‏کردند (آیتى، ج 1، ص 163، 195) . ظاهرا در آن هنگام هنوز ادعاى مهدویت و نبوت وى بدیشان نرسیده بود. از اینرو به اعتراف وقایع نگاران بابى، برخى از بابیان به محض اینکه در «بدشت» از ادعاى مهدویت سید على محمد و تغییر احکام اسلام با خبر شدند، بشدت از او روى گرداندند (همان، ج 1، ص 130) .

پس از مرگ محمد شاه و بالا گرفتن فتنه بابیه، میرزا تقى خان امیرکبیر ـ صدر اعظم ناصر الدین شاه ـ مسامحه در کار سید على محمد باب را روا ندید و تصمیم گرفت او را در ملأ عام به قتل رساند و از این راه، آتش شورشها را فرو نشاند و براى این کار، از برخى علما فتوا خواست، ولى به گفته ادوارد براون: «دعاوى مختلف و تلون افکار و نوشته‏هاى بى‏مغز و بى‏اساس و رفتار جنون‏آمیز او علما را بر آن داشت که به علت شبهه خبط دماغ، بر اعدام وى رأى ندهند» (نجفى، ص 252) . با وجود این، برخى از علما که احتمال خبط دماغ سید على محمد را نمى‏دادند و او را مردى دروغگو و ریاست طلب مى‏شمردند به قتل وى فتوا دادند و سید على محمد به همراه یکى از پیروانش در 27 شعبان 1266 در تبریز تیرباران شد.

عقاید

سید على محمد باب از آغاز دعوت خود، عقاید و آراى متناقضى ابراز داشت. آنچه از مهمترین کتاب او نزد پیروانش، یعنى کتاب بیان، فهمیده مى‏شود آن است که وى خود را برتر از همه انبیاى الهى مى‏انگاشته و مظهر نفس پروردگار مى‏پنداشته است (بیان عربى، ص 1) و عقیده داشته که با ظهورش، آیین اسلام منسوخ و قیامت موعود در قرآن، بپا شده است (لوح هیکل الدین، ص 18) . بعلاوه، سید على محمد خود را مبشر ظهور بعدى شمرده و او را «من یظهره الله» خوانده است و در ایمان پیروانش بدو، تأکید فراوان دارد (بیان عربى، ص 5ـ 6) . سید على محمد در حقانیت این آرا پافشارى نموده و نسبت به افرادى که بابى نباشند، خشونت بسیارى را سفارش کرده است، چنانکه در الواح بیان، درباره وظیفه اولین فرمانرواى بابى مى‏گوید: «لن تذر (کذا) فوق الأرض اذا استطاع أحدا غیر البابیین» (لوح هیکل الدین، ص 15) «چون (فرمانرواى بابى) توانایى یافت، هیچکس ـ جز بابى‏ها ـ را بر روى زمین باقى نگذارد» و در بیان فارسى فرمان مى‏دهد که همه کتابها را محو و نابود کنند جز کتبى که درباره آیین وى پدید آمده یا مى‏آید (ص 198) و همچنین تأکید کرده است که پیروانش جز کتاب بیان و آنچه بدان وابسته مى‏شود، نیاموزند (بیان عربى، ص 15) .

افکار سید على محمد باب، مجموعه‏اى از برخى آراى شیخیان و باطنیان (تأویل‏گرایان) و صوفیان و کسانى که به علم حروف و اعداد گرایش داشته‏اند و پاره‏اى از دعاوى شخصى بوده است.

آثار

سید على محمد باب آثارى چند از خود به جاى نهاده که برخى از آنها چاپ شده و پاره‏اى دیگر به دلیل کشاکشهاى داخلى میان پیروانش هنوز به چاپ نرسیده است. جز آثارى که پیش از این نام بردیم برخى از کتابهاى دیگر او عبارت‏اند از: پنج شأن، دلائل السبعة، صحیفه عدلیه، تفسیر سوره کوثر، تفسیر سوره بقره، قیوم الأسماء، کتاب الروح. آثار سید على محمد باب غالبا به زبان عربى نوشته شده و مملو از اغلاط صرفى و نحوى است. البته وى کوشیده ـ براى آنکه نشان دهد سخنانش رنگ قرآنى دارد ـ گفتارش را با سجع و وزن همراه سازد و با آنکه تنها معجزه خود را همین سخنان مى‏شمارد (بیان عربى، ص 25) تکلف و ابتذال در عباراتش سخت آشکار است.

در بحث از فرقه‌ بابیت و بهائیت، و بررسی مسائل گوناگونی راجع به آنها، جای جای با حوادث و رویدادهایی روبرو می‌شویم که شناخت جایگاه و جغرافیای تاریخی آنها به آشنایی کلی و جامع با پیشینه‌ این فرقه در طی تاریخ نیاز دارد. با این آشنایی کلی، خواننده می‌تواند بفهمد هر رویداد یا تحول خاص در چه مرحله‌ای از تاریخ فرقه روی داده است و زمینه و بستر تاریخی آن چیست؟نوشتار پیش‌رو، با مروری بر پیشینه فرقه بابیت و بهائیت (از آغاز تا عصر حاضر)، تصویری کلی از این امر به دست می‌دهد. ‌

‌1259ق: مرگ سید کاظم رشتی(رهبر شیخیه و استاد میرزا علی محمد باب).‌

جمادی‌الاول 1260. ق: ادعای بابیت توسط علی‌محمد شیرازی <باب> در شیراز برای نخستین بار نزد ملاحسین بشرویه‌ای(از ارکان بابیه).‌

‌1261.ق: اقدام ملاصادق خراسانی (از اتباع باب) به ذکر عبارت <اشهد ان علیاً قبل نبیل باب بقیه‌الله> در اذان نماز جمعه در شیراز به دستور باب،1 و عکس‌العمل تند مردم نسبت به این امر،‌ و اقدام حاکم فارس(حسین‌خان نظام‌الدوله) به احضار، توقیف و تنبیه باب، و نهایتاً اقدام باب در تکذیب ادعاهایش بر سر منبر در مسجد وکیل شیراز نزد علما و مردم، و حصر شدید وی در منزل.‌

‌1262. ق: فرار باب به اصفهان و پذیرایی حاکم گرجی‌نژاد و مسیحی شهر(منوچهرخان معتمدالدوله) از او، و عجز باب از پاسخگویی به سؤالات علمی علمای اصفهان (میرزاحسن نوری حکیم و محمدمهدی کلباسی و ...)، و ادامه پذیرایی حاکم از او به طور مخفیانه.‌

‌1263.ق: حبس باب به دستور محمدشاه قاجار و صدراعظم وی (حاج میرزا آقاسی) به مدت نه ماه در زندان ماکو، و نگارش <بیان> (کتاب مقدس بابیان) توسط باب در آنجا.‌

جمادی‌الاول 1264 - شعبان 1266.ق: انتقال باب به قلعه چهریق (در حوالی ارومیه) و حبس وی به مدت 27 ماه در آنجا. وی چندی بعد برای مناظره علما با او در حضور ولیعهد (ناصرالدین میرزا) به تبریز احضار شد و پس از شکست در مناظره با علما، چوبکاری شد و به خط خویش توبه‌نامه نوشت و جمیع ادعاهایش را تکذیب کرد.‌

‌1264. ق: تجمع بهائیان به رهبری ملا محمدعلی قدوس و قره`‌العین و حسینعلی بهاء در بَدَشت(حوالی شاهرود) و ظاهر شدن قره`‌العین به نحو غیرمنتظره و شگفت‌انگیز به صورت بی‌حجاب و بزک‌کرده در جمع بابیان، و اعلام نسخ دیانت اسلام و لغو احکام آن(با پشتیبانی حسینعلی بهاء)، و ایجاد بحث و جنجال در بین حضار و خروج جمع بسیاری از آنان از مسلک بابیت، و حمله مردم مسلمان منطقه به بابیان بر اثر پخش خبر روابط نامشروع قره`‌العین با قدوس و بهاء.‌

‌1265.ق: تعیین میرزا یحیی صبح ازل(برادر بهاء) در نوزده سالگی از سوی باب به عنوان وصی و جانشین وی، و قبول این امر توسط بابیان و از جمله برادر بزرگترش، حسینعلی بهاء.‌

‌1265 -- 1266.ق: آشوبهای خونین بابیان به طور پیاپی در نقاط مختلف ایران (مازندران، نیریز و زنجان) و سرکوبی قاطع همه آنها توسط مرحوم امیرکبیر.‌

‌27 شعبان 1266.ق: اعدام باب در تبریز به حکم مراجع دینی بزرگ شهر و فرمان قاطع امیر، به مباشرت برادرش(وزیر نظام).‌

شعبان 1267.ق: کشف توطئه بابیان برای قتل امیر، و تبعید حسینعلی بهاء به فرمان امیر به عراق.‌

ربیع‌الاول 1268.ق: قتل امیر در حمام فین کاشان(با توطئه مشترک عمال استبداد و استعمار) و باز شدن راه برای صدارت رقیب و عامل عزل و قتل وی، میرزا آقاخان نوری؛ <تحت‌الحمایه انگلیس> و دوست دیرین بهاء.‌

رجب 1268.ق: بازگشت بهاء از عراق به دعوت میرزا آقاخان نوری، و پذیرایی از وی توسط برادر میرزا آقاخان.‌

‌28 شوال 1268.ق: اقدام نافرجام تروریستهای بابی به ترور ناصرالدین شاه،‌ و اتهام جمعی از بابیان به دست داشتن در توطئه‌ قتل شاه، و پناهندگی سریع حسینعلی بهاء به خانه منشی سفیر روس در زرگنده (منطقه ییلاقی سفارت روسیه) و نهایتاً دستگیری و حبس حسینعلی بهاء(در کنار دیگر سران و فعالان بابیه)، و قتل سران بابیه و آزادی بهاء از زندان و اعدام پس از چهار ماه (با فشار شدید سفیر روسیه در ایران: پرنس دالگوروکی) و تبعید وی در ربیع‌الاول 1269 - تحت‌الحفظ مأمور سفارت - به عراق.‌

‌1 ذی‌قعده 1268. ق: قتل قره`‌العین در تهران توسط داماد امیرکبیر(عزیزخان سردار مُکری).‌

‌1270.ق(1854.م): ورود مانکجی هاتریا(زردشتی هندی‌تبار، تبعه‌ دولت هند بریتانیا، و عضو مشهور سرویس اطلاعاتی انگلستان) از طریق بغداد به ایران،‌همراه چندین سفارش‌نامه از دولت انگلیسی هند خطاب به مقامات و سفرای انگلیسی در بغداد، اسلامبول، بوشهر و تهران، با مأموریت پیشبرد اهداف سیاسی و اطلاعاتی استعمار بریتانیا در منطقه نظیر تقویت شبکه‌های ماسونی، دامن زدن به تقابل میان ایران و اسلام، تقویت اقلیت‌های رسمی و غیررسمی این کشور از جمله: زردشتیان، صوفیه و بهائیان، و بهره‌گیری از آنها در جهت ستیز با فرهنگ ملی -- دینی این کشور، و احکام و مقررات اسلامی (با کمک سفارت انگلیس در تهران و ماسونهای ایرانی و غیرایرانی نظیر جلال‌الدین میرزا قاجار(نایب فراموشخانه فراماسونری)، میرزا ملکم‌خان و فتحعلی آخوندوف (سرهنگ ضداسلام در دستگاه نایب‌السلطنه روسیه در قفقاز اشغالی)، و این همه تحت پوشش فعالیت فرهنگی و اجتماعی به نفع زردشتیان ایران و ...‌مانکجی پیش از ورود به ایران، در همان سال 1270.ق، در بغداد با حسینعلی بهاء دیدار و گفت‌وگو کرد و با او پیوند دوستی برقرار نمود که تا پایان عمر به وسیله نامه‌نگاری ادامه داشت. همچنین میرزا ابوالفضل گلپایگانی (مبلغ مشهور بهائی) را منشی مخصوص تجارتخانه‌ خویش ساخت و در مدرسه‌ای که بنیاد نهاده بود، به معلمی گماشت و علاوه بر این، میرزا حسین همدانی بهائی را به تصحیح و بازنویسی کتاب میرزا جانی کاشانی بابی در مورد تاریخ بابیه واداشت؛ چنان که همو میرزا عبدالرحیم ضرّابی، بابی کاشانی، را به نوشتن تاریخ کاشان تشویق نمود. ‌رجب 1270. ق: عزیمت بهاء از بغداد به سلیمانیه عراق (بر اثر مخالفت جمعی از بابیان، و نیز سرسنگینی برادرش، صبح ازل، با وی به علت شیوع شایعاتی مبنی بر ادعای رهبری با بیان از سوی بهاء و تلاش وی برای قبضه کردن ریاست بر آن گروه) و اقامت دو ساله‌اش در آنجا به عنوان درویش محمد.‌

رجب 1272.ق: برگشت بهاء به بغداد(با کسب اجازه از برادرش، صبح ازل).‌

‌1278.ق: نگارش کتاب <ایقان> به دست بهاء (در اثبات دعاوی باب و اظهار انقیاد خود نسبت به رهبری صبح ازل).‌

ذی‌قعده 1279. ق: تبعید بهاء از بغداد به اسلامبول(توسط دولت عثمانی و با فشار دولت ایران و علمای عراق).‌

رجب 1280.ق: تبعید بهاء و برادرش، صبح ازل، از اسلامبول به شهر ادرنه.‌

‌1283.ق: ادعای مَن یُظهِرُهُ اللهی توسط حسینعلی بهاء در ادرنه. این ادعا مبنی بر اینکه او همان موعود باب در <بیان> (مَن یُظهره الله) است، به منزله دکان‌سازی در برابر صبح ازل بود، لذا نزاع و کشمکش بین بهاء و صبح ازل بر سر ریاست بابیان را، که از مدتها پیش آغاز شده و با عقب‌نشینی بهاء موقتاً التیام یافته بود، به اوج خود رساند و به راهی بی‌بازگشت افکند و جماعت بابیان را به دو فرقه معارض <ازلی> و <بهائی> تقسیم کرد، و در پی این حادثه دو طرف نسبت به یکدیگر از هیچ گونه فحاشی و توهین و ترور خودداری نکردند و حتی به دربار عثمانی بر ضد هم نامه نوشتند و اسرار یکدیگر را نزد دولتمردان عثمانی افشا کردند، به گونه‌ای که حکومت عثمانی نهایتاً ناگزیر شد آنها را از یکدیگر جدا سازد و هر گروه را به نقطه‌ای خاص و دور از دیگر تبعید کند.‌

ربیع‌الثانی 1285 .ق: تبعید بهاء و صبح ازل به ترتیب: از اردنه به عکا در فلسطین و قبرس.‌

‌1286 .ق: نگارش <اقدس> (کتاب مقدس بهائیان) به دست بهاء در زندان عکا.

1298 .ق: آغاز تجمع بهائیان به اشاره حسینعلی نوری و تایید و حمایت روس تزاری در عشق‌آباد روسیه.

محرم 1307.ق: قتل محمدرضا اصفهانی (یکی از بهائیان ایرانی مقیم عشق‌آباد که به مقدسات مسلمانان توهین می‌کرد)، و اقدام دولت تزاری به دستگیری، محاکمه و مجازات سنگین جمعی از مسلمانان منطقه به اتهام شرکت در قتل وی در حمایت از بهائیان.

اواخر 1307.ق: اعتراض شدید ناصرالدین شاه و حکومت ایران به دولت تزاری بابت تجمع و فعالیت بهائیان (تحت حمایت دولت روسیه) در عشق‌آباد.

2 ذی‌قعده 1309.ق: مرگ بهاء به مرض وبا در عکا، و آغاز درگیری و نزاع شدید بین دو پسر بزرگ بهاء(محمدعلی و عباس افندی) بر سر ریاست بر بهائیان، و ایجاد دسته‌بندی و کشمکش شدید و دیرپای زبانی و قلمی و یدی میان آن دو و پیروانشان با عناوینی چون <ناقضین> و <مشکرین>...، و نهایتاً غلبه عباس افندی بر رقیب.

1318 .ق: دیدار و گفتگوی دوستانه سر رونالد استورز (صهیونیست انگلیسی مشهور) با عباس افندی در عکا، و معرفی وی به لرد کیچنر در مصر. استورز در دوران جنگ جهانی اول یکی از ارکان سیاست استعماری بریتانیا و عضو فعال سرویسهای اطلاعاتی و جاسوسی بریتانیا در خاور عربی بود و پس از سیطره و قیمومت تحمیلی انگلیس بر فلسطین نیز به حکومت حیفا (مقر عباس افندی) منصوب شد. کلنل لورنس مشهور، تحت فرمان او کار می‌کرد. وی در زمان حکومت بر حیفا کراراً با عباس افندی دیدار کرد و در تشییع جنازه وی نیز شرکت نمود.

رمضان 1320.ق: نصب سنگ بنای اولین معبد رسمی بهائیان (با عنوان مشرق‌الاذکار) در عشق‌آباد (قلمرو وقت روسیه تزاری) توسط محمدتقی افنان (پسر دایی باب، نماینده عباس افندی، و وکیل‌الدوله روسیه) با حضور و حمایت ژنرال سوبوتیچ (حاکم عشق‌آباد از سوی دولت تزاری)، و ثنای بهائیان حاضر در مراسم از دولت روسیه و دعای آنها برای این دولت.

حدود محردم 1325 .ق / فوریه 1907: انتقال عباس افندی از عکا به حیفا (هر دو در فلسطین).

11 جمادی‌الاول 1325 .ق: نام عباس افندی به میرزا علی‌اکبر ایادی در تهران مبنی بر نوید استحکام سلطنت محمدعلی شاه به رغم فعالیت مشروطه‌خواهان و توصیه به <جمیع> بهائیان مبنی بر <اطاعت و انقیاد> از محمدعلی شاه و حمایت نکردن از مشروطه.

1327.ق: سرنگونی عبدالحمید ثانی (سلطان ضد صهیونیست عثمانی به دست ژون ترکها) و آزادی فعالیت عباس افندی.

1329 - 1332 .ق (1911-1913): سفر عباس افندی به اروپا و آمریکا، و نشان دادن چراغ سبز به سرمایه‌داری غرب.‌

‌1330.ق: مرگ یحیی صبح ازل (برادر بهاء و پیشوای ازلیان) به سن 82 سالگی در ماغوسای قبرس، و توصیه جانشین رسمی وی (میرزا یحیی دولت‌آبادی) به ازلیان مبنی بر تبعیت از مذهب تشیع، و آغاز افول فرقه ازلیت.

محرم 1332.ق: مراجعت عباس افندی از غرب به فلسطین، و ایجاد تضییق از سوی دولت عثمانی برای وی و خانواده‌اش به علت روابطی که (در طی سفر به غرب) با عوامل نظام سلطه جهانی به هم زده بود.

1328.ق (1910 .م): اقدام ادوارد براون، نویسنده و سیاستمدار مشهور انگلیسی، به چاپ و انتشار کتاب موسوم به <نقطه الکاف> (از توابع کهن بابیه، و حاوی مدرجاتی بر ضد مصالح بهائیان و به سود ازلیان) در مطبعه لیدن هلند.‌

‌1332-1336.ق (1914-1918): وقوع جنگ جهانی اول بین متفقین (روس، انگلیس، فرانسه، ایتالیا و نهایتاً آمریکا) و متحدین (آلمان، عثمانی و اتریش)در اروپا و آسیا، و کمک عباس افندی و منسوبان نزدیک وی - در طی این جنگ - به ارتش بریتانیا در جنگ با عثمانی در عراق و شامات و فلسطین، و تشدید فزاینده حساسیت دولت عثمانی نسبت به وی.‌

‌1334.ق: تألیف کتاب <کشف‌الغطاء> به دست چند تن از مبلغان بهائی نظیر میرزاابوالفضل گلپایگانی و سیدمهدی گلپایگانی، و چاپ آن در تاشکند روسیه. این کتاب که در مخالفت با اقدام ادوارد براون مبنی بر چاپ <نقطه‌الکاف> نگارش و طبع یافته و حاوی تعریض به انگلیسی‌ها بود، به زودی به علت تغییر سیاست خارجی بهائیان از وابستگی به روسیه تزاری به پیوند با لندن جمع‌‌آوری و به دستور عباس افندی نسخه‌های آن (جز اندکی) نابود گردید.‌

‌1335.ق: تاسیس و انتشار مجله بهائی و فارسی‌زبان <خورشید خاور> به مدیریت سیدمهدی گلپایگانی )مبلغ مشهور فرقه) در عشق‌آباد روسیه.

محرم 1336.ق: (اکتبر 1917.م/ آبان 1296.ش): پیروزی انقلاب کمونیستی در روسیه و انقراض حکومت سلسله رومانوف (پشتیبان اصلی بهائیت از آغاز پیدایش این فرقه تا آن روز).

1336.ق: تهدید شدید جمال پاشا (فرمانده ارتش عثمانی در جنگ با انگلیس) به اعدام عباس افندی و تخریب مقابر پیشوایان بهائیت در فلسطین پس از پیروزی بر ارتش بریتانیا، و متقابلاً اقدام فوری و جدی دولت انگلیس (پس از اطلاع از این تهدید) به حفاظت از جان عباس افندی و منسوبان وی در حیفا.

ذی‌قعده 1336.ق: فتح حیفا به دست قشون انگلیس به فرماندهی ژنرال النبی، و کمک لژیون یهود، و رفتن النبی (طبق فرمان مخصوص امپراتور انگلیس) به دیدار عباس افندی و اعطای نشانی از عضویت امپراتوری برای وی، و سفارش هم به امرای لشکر بریتانیا مبنی بر محافظت از اماکن مقدس بهائی، و نهایتاً آزادی فعالیت بهائیان پس از 65 سال حصر و محدودیت آنها توسط عثمانی‌ها.‌

محرم 1337.ق: نامه عباس افندی به نصرالله باقروف (سرمایه‌دار مشهور بهائی) در تهران با مضمون اظهار خوشحالی از تصرف فلسطین به دست ارتش بریتانیا و ستایش از <عدالت و سیاست> دولت انگلیس. عباس افندی همچنین در همان ایام طی لوحی، سلطه غاصبانه انگلیس بر قبله اول مسلمانان را <برپا شدن خیمه‌های عدالت> شمرد، خداوند را بر این نعمت بزرگ! سپاس گفت و تاییدات جرج پنجم، پادشاه انگلیس، را مسئلت کرد و خواستار جاودانگی سایه گسترده این امپراتور دادگستر! بر آن سرزمین گردید.

شوال 1337.ق: درخواست مقامات دولتی انگلیس در فلسطین از حکومت لندن مبنی بر اعطای نشان و لقب امپراتوری بریتانیا به عباس افندی به پاس <خدمات مستمر و صادقانه وی به آرمان بریتانیا> پس از اشغال فلسطین به دست قشون انگلیس.‌

شعبان 1338 .ق: اعطای لقب <سر‌> ‌Sir و نشان <شوالیه‌گری‌‌> ‌Knight hood طی مراسمی در حیفا توسط ژنرال النبی (حاکم نظامی حیفا و فرمانده کل قوای بریتانیا) به عباس افندی به پاس خدمت به امپراتوری انگلیس.

شوال 1338.ق: نصب سر هربرت ساموئل (صهیونیست انگلیسی مشهور) به عنوان نخستین کمیسر عالی انگلیس در فلسطین، و ایجاد روابط صمیمانه میان او و عباس افندی. به گفته شاهدان عینی، بهائیان در زمان قیمومت انگلیس بر فلسطین <مورد توجه و اطمینان کامل مقام‌های انگلیسی حکومت فلسطین بودند و اکثر آن‌ها در مقام‌های حساس دولتی مانند فرمانداری، ریاست ثبت اسناد و ماموریتهای خیلی بالایی در این سرزمین دیده می‌شدند.>2

اسفند 1299.ش (جمادی‌الثانی 1339 .ق): وقوع کودتای انگلیسی 1299 به رهبری (سیاسی) سیدضیاءالدین طباطبایی و رهبری (نظامی) رضاخان در ایران (با حمایت وزارت جنگ و وزارت مستعمرات انگلستان)، و تشکیل دولت نود روزه سیدضیاء با عضویت میرزاعلی محمدخان موقرالدوله، بهائی سرشناس.3

فروردین 1300 .ش (رجب 1339.ق): مصاحبه حبیب‌الله‌خان عین‌الملک (کاتب و منشی عباس افندی در جوانی، ژنرال قنسول وقت ایران درشامات، و پدر عباس هویدا، نخست‌وزیر مشهور عصر پهلوی) با روزنامه لسان‌العرب (شامات)، دائر بر ستایش از کودتای سوم اسفند، و تعریف از سیدضیاء به عنوان یکی از <رجال بزرگ و کاری> ایران و ترقی‌دادن ایرانیان... نهایت کفایت را دارا می‌باشد>، و تاکید بر سابقه رفاقت دوازده ساله خویش با وی. گفتنی است که عین‌الملک چندی قبل از کودتای 1299 نیز، به دستور محفل بهائیت ایران، رضاخان را برای اجرای کودتا به سر اردشیر ریپورتر (سرجاسوس انگلیس در ایران) معرفی کرده و او نیز رضاخان را تحویل انگلیسی‌ها داده بود.

آذر 1300 .ش (ربیع‌‌الاول 1340.ق): مرگ عباس افندی در حیفا و تسلیت دولت بریتانیا و وزیر مستعمرات آن کشور (وینستون چرچیل) به بازماندگان وی و جامعه بهائیت، و شرکت مقامات عالی حکومت انگلیس در فلسطین(نظیر سرهربرت ساموئل و ژنرال استورز) در تشییع جنازه او.

بهمن 1300 .ش (ژانویه 1922): تعریف و تمجید مجله جمعیت آسیایی پادشاهی بریتانیای کبیر و ایرلند از عباس افندی به عنوان :برازنده‌‌ترین> فرد ایرانی و شخصیت ممتاز و فوق‌العاده شرق. (این انجمن، لژی ماسونی است که تحت ریاست پادشاه انگلیس قرار دارد).

آذر 1301.ش: آمدن شوقی از اروپا به فلسطین برای پیشوایی بهائیان، و به وجود آمدن نزاعی شدید بین او و رقبا و مخالفانش به رهبری کسانی چون میرزا محمدعلی (برادر و رقیب سرسخت عباس افندی) و میرزا احمد سهراب (از ایادی مهم عباس افندی در آمریکا و بنیادگذار فرقه انشعابی <سهرابی> در بهائیت) بر سر ریاست بر فرقه و تصرف اماکن و مراقد آن در فلسطین، و نهایتاً غلبه نهایی و کامل شوقی (به مدد هربرت ساموئل و دیگر دولتمردان انگلو - صهیون در فلسطین) بر رقبای خود و قطع ید و اخراج آنها از اماکن یاد شده.‌

اردیبهشت 1304 .ش(16 شوار 1343.ق): صدور حکم محکمه شرعیه مصر دائر بر جدایی مسلک بهائیت از دیانت اسلام.

1307.ش/ 1928.م به بعد: شروع ایجاد تضییقات برای بهائیان مقیم روسیه از سوی اتحاد جماهیر شوروی.

1314 و1317.ش(1935-1937.م): تشدید اقدامات دولت شوروی بر ضد فرقه بهائیت در آن کشور، شامل تصرف مشرق‌الاذکار بهائیان در عشق‌‌آباد و تبدیل آن به موزه، و نیز دستگیری بهائیان (در سطحی وسیع) و تبعید آنها به نقاط مختلف روسیه (نظیر سیبری)و بعضاً ایران، و مصادره اموال و کتب آنها و تعطیل نمودن محافل ومدارسشان و ممنوع ساختن فعالیت‌‌های اجتماعی و تبلیغاتی آنها در عشق‌آباد و دیگر نقاط روسیه (از ترکستان تا قفقاز) به جرم ارتباط فعالان بهائی با انگلیسی‌ها و جاسوسی برای آنها بر ضد دولت شوروی.

اردیبهشت 1327.ش (14 می 1948.م): پایان دوران قیمومت انگلستان بر فلسطین و اعلام تاسیس دولت اسرائیل از سوی شورای ملی یهود در تل‌آویو، و آغاز حمایت مستمر شوقی افندی از آن رژیم.

مرداد 1329.ش: رایزنی محفل بهائیان انگلیس با مراکزی چون انجمن پادشاهی آفریقایی (انگلیس)، مدرسه السنه شرقی لندن و شعبه‌ای از دانشگاه آکسفورد و دوائر دیگر در اداره آفریقای شرقی آن کشور و مددگیری فکری و اطلاعاتی از آنها در امر پیشبرد تبلیغات بهائیت.‌

‌19 دی 1329.ش (9 ژانویه 1951.م): اعلان تاسیس اولین شورای بین‌المللی بهائی (جنین بیت‌العدل) در فلسطین اشغالی از سوی شوقی افندی.نوروز 1330 .ش: پیام شوقی افندی مبنی بر اظهار خوشوقتی از استقرار دولت اسرائیل به عنوان <مصداق وعده الهی> به فرزندان حضرت ابراهیم و وارثان حضرت موسی(ع)، یعنی صهیونیست‌ها! و اعلام اقرار دولت اسرائیل به <استقلال و اصالت آیین> بهائی و <ثبت عقدنامه> بهائیان و <معافیت کافه موقوفات> بهائی و نیز لوازم ضروریه بنای مرقد باب در فلسطین اشغالی از عوارض و مالیاتهای دولتی و اقرار آن دولت <به رسمیت ایام> تعطیلی بهائیان.

منابع:

عبد الحسین آیتى، الکواکب الدریة فى مآثر البهائیة، مصر 1342؛ عبد الحمید اشراق خاورى، تلخیص تاریخ نبیل زرندى، () بى‏جا تاریخ مقدمه 1339 ش) ؛ على محمد باب، احسن القصص، یا، قیوم الأسماء، نسخه خطى؛ همو، بیان عربى، نسخه خطى؛ همو، بیان فارسى، نسخه خطى؛ همو، لوح هیکل الدین، نسخه خطى؛ حاجى میرزاجانى کاشانى، نقطة الکاف، لیدن 1328/1910؛ فاضل مازندرانى، اسرار الآثار، (بى‏جا، بى‏تا)، (حرف ر ـ ق) ؛ همو، اسرار الآثار خصوصى، (بى‏جا، بى‏تا.) همو، کتاب ظهور الحق، (بى‏جا. بى‏تا.) ؛ ابو الفضل گلپایگانى، کشف الغطا، چاپ ترکستان؛ محمد باقر نجفى، بهائیان، (بى‏جا) 1357 ش؛ احمد یزدانى، نظر اجمالى در دیانت بهائى، تهران 1329 ش.

‌مجله زمانه، ش61(با حذف منابع و مآخذ)

پی‌نوشتها:

‌1- واژه <نبیل> به حساب حروف ابجد ، برابر لفظ <محمد> است و بنابراین <علی قبل نبیل> به معنای <علی محمد> است که نام خود باب می‌باشد.‌

‌2- رک: فضل‌الله نورالدین کیا، خاطرات خدمت به فلسطین، صص 118 - 115.‌

‌3- موقرالدوله از خویشاوندان علی‌محمد باب و عباس افندی و شوقی، و پدر حسن موقر افنان بالیوزی(گوینده سابق بخش فارسی رادیو بی‌بی‌سی لندن و از سران و نویسندگان تراز اول بهائیت، رئیس محفل بهائیت در انگلیس طی سال‌های 1937 - 1960، یکی از ایادی امرالله منصوب از سوی شوقی افندی، رهبر بهائیان، و <عضو هیأت ایادی امرالله مقیم> فلسطین اشغالی پس از شوقی) بود.

منبع:تبیان

برچسب ها : فراماسون
نویسنده کیوان مجیدی در ۱۳٩٠/۱/٢٥ | نظرات ()
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد...
طراحی و بهینه سازی قالب : ثامن تم ( علیرضا حقیقت )